--
دوست نازنین آرش امجدی چند ماه پیش مطلبی به مناسبت هفتاد سالگیم نوشته بود که من در آن هنگام انتشارش را خودستایی تشخیص دادم. اما چون با گله روبه رو شدم، با سپاس منتشرش می کنم.

                      برای هفتاد سالگی پرویز رجبی

این خواب را بیش از یک بار دیدهام:

کوچه را گم کردهام

 سیبی پیدا میکنم

با دندانهای ریخته

آن روز که در خانهی کتاب شهرآرا، نخستین دفتر از مجموعهی هزارههای گمشده را دیدم، گل از گلم شکفت. گمشدهام را در میان این گمشدهها میدیدم. پیشتر با نام دکتر پرویز رجبی آشنا بودم. نامش را در مجلهی بررسیهای تاریخی که در سال 1350 منتشر شده بود، دیده بودم ومقالهی دانشورانهاش را که دربارهی کرتیر موبد و سنگنبشتهی او در کعبهی زرتشت بود. زمانی که من یک ساله بودهام.

از آنجا که عاشق تاریخ و پژوهشهای تاریخی ( و ادبی) بودهام و هنوز هستم و بیتردید همچنان خواهم بود، نوشتههای تاریخی دانشمندان ایرانی و ناایرانی را بسیار دیده و خواندهام. برایم شگفت بود که در سی و چند سالگی، شیفتهی دانشمندی شوم که پژوهشهای عالمانهاش به زمانی بازمیگشت که هنوز من نبودم، و او همچنان که هست، گفتهها و بررسیهایش از هزارهها و سدههای دور دور این سرزمین کهن همچنان تر و تازه است و به قول بیهقی از لونی دیگر. ترجمهی از زبان داریوش را که میخواندم، جا به جا پرویز رجبی را پیش چشم میداشتم که با دقت و اشتیاق گفتههای محققانهی هاید ماری کخ آلمانی را برای چون منی به پارسی روان و قابل فهم در حال برگرداندن است.

اول بار در هزارههای گمشده چشمم به جمالش روشن شد. تصویری دانشیمردانه، با کراوات، و صورتی فربه ( همچون خودم). از همین رو بیشتر با دکتر احساس نزدیکی کردم. اگرچه او فربهی تن و جان را با هم دارد. در زندگینامهی کوتاهش آمده بود: دکتر پرویز رجبی متولد 1318 در روستای امامقلی قوچان.

عجب! پس دکتر هم روستاییست، همچون خودم ( احساس نزدیکی بیشتر). همو که سالها در دانشگاههای ماربورگ و گوتینگن تحصیل و تدریس کرده و بسیاری از جاهای فرنگستان را دیده و درنوردیده و آن قدر از آنها میداند که گویی از خود آنهاست، از خودمان است، کمی هم بیشتر.

آقای باقرزاده ـ مدیر انتشارات توس ـ طبع را به زیور دوسه دفتر از دفاتر هزارههای گمشده، یکجا آراسته بود. دفتر یکم کلیاتی بود سرشار از جزئیات، از باورها، اسطورهها و خاستگاه فرهنگی ایرانیان باستان. و اما دفتر دوم به بعد، تاریخ است از نوعی که ما ایرانیان آن را دوستتر میداریم.

از این جاست که واژه به واژه، جمله به جمله و سطر به سطر خود را بر دوش پدری روایتگر و خوشسخن یافتم که با قامتی همبالای بام آسمان و اِشرافی بینظیر، کودک خود را به تماشای هنگامهای میبَرَد که در شوق نشان دادن آن بارها دامن از دست داده بوده است.

... و اکنون گاهِ نگاه است. کودک همه تن چشم میشود و پدر که خود بارها همهی آن همهمه را دیده و مو به موی آن را از بر است، سر به زیر انداخته که توانش بیفزاید در ایستانیدن فرزند بر دوش.

و پدر گفت پسر را که : دوش با تو گفتم از بزرگی از بزرگان ایرانزمین. و حال بنگر قامت رعنای کورش بزرگ را، که در سرزمین پارس و آنسویترها، بر قلبها فرمان میرانَد.

ـ آری، چه باشکوه است پدر! کورش که میگویند بزرگ است، اوست؟

ـ آری فرزندم. وبزرگی دیگر؛ آن جوان را که در میانهی میدان بر اسبی بلندبالا برنشسته است میبینی؟ آن که گاهی به تاخت است و گه به هروله، چشمان خود تیز کرده است و گوشها نیز، و در آن هیاهوی سپاهیان و مردمان، با چنان وقار و هیبتی مینگرد که گویی فرمانروای کل جهان است.

ـ  آه! همان که وقتی با هم بازی میکنیم من میشوم فرمانروای کل جهان و تو میشوی وزیر من؟

ـ نه پسرم. در بازی ما اَدا در میآوریم.

ـ اَدا؟ یعنی چه؟

ـ یعنی وقتی که چیزی را نداریم، آن را بازی میکنیم و اَدایش را در میآوریم تا مدتی سرگرم شویم. ولی من دارم دربارهی یک فرمانروای واقعی با تو صحبت میکنم بچه!

ـ یعنی آن جوانی را که میگویید، فرمانروای کل جهان است؟ پس کورش بزرگ کجای کار است؟ مگر میشود؟

ـ هنوز نمیشود، اما چند سال دیگر که نامش را بر سینهی صخرهی بلند بیستون نشانت دادم، میبینی که میشود.

ـ آهان! داریوش بزرگ را میگویی پدر؟

ـ آفرین بر تو.

ـ داریوش پسر ویشتاسپ پسر آرشام پسر آریارمنه پسر چشپش پسر هخامنش.

ـ تو اینها را از کجا میدانی پدرسوخته؟

ـ از زبان شما شنیده بودم.

ـ خوب، دیگر چه؟

ـ دیگر... مم بگذار کمی فکر کنم... اَدَمَ... دارَیَ وَ وُشَ... خشایَثییَ... وَزرَگَ... خشایَ ثییَ... خشای ثیی ... آنام...

 

    *     *      *          

و آن قدر تو را بر دوش میگیرد و آن قدر در لا به لای تاریخ هزارتوی این سرزمین میبردت، میآوردت، بر مینشاندت بر سکوی نگاه دوردستهای تاریخ، این داستان پر راز و رمز بی بن و بیخ.

... و پیش میرود و پیش میبردت تا در سدههای گمشده که به تاریخ ایران پس از اسلام میپردازد، همچنان دست تو را بفشارد و بر بلندای تماشاگه تاریخت پابرجا و استوار نگاه دارد.

در پشت صحنهی گزارشهای تاریخی، حاشیههای تاریخی، خود تاریخی دیگر است از مؤلف و نخبهی افکارش.

درود بر مورخی که دانست، و اگر دانست یارست که جا به جا با حسرت در حاشیهای بر تاریخ در حاشیهی تاریخ خود بنگارد: « مورخ ایرانی بی آنکه بیطرفی خود را در گزارش از دست بدهد، صد بار نیز که به چنین خبری دست یابد، بیدرنگ از خود میپرسد که کجا مانده بودهاند دلیران و سرداران ایرانی که هر گوشهای از خاک ایران به دست کودکی خردسال سپرده میشود. مورخ ایرانی نمیتواند از این اشارهی کوچک غافل شود و خوانندگان خود را مخاطب قرار ندهد و نپرسد که مگر کاوه تنها زیبندهی افسانههای اساطیری است، یا آن یکی، آرش کمانگیر؟»

و یا جایی دیگر بیاورد که: « شاهزادهی کور بیگانه و اسیری را یکی از خادمان پدرش میرباید و او را بر پشت میکشد و به کرمانش میآورد و بر اریکهاش مینشاند، اما در این هنگام کاوهای و سرداری ایرانی در سراسر ایران وجود ندارد که نُطُق بکشد و اندام و بالایی نشان بدهد.»      

 

             *        *         *

پرویز رجبی تنها تاریخنگار نیست، که جامعهشناس هم البته از نوع خودمانی آن است. در سفرنامهی اونور آب میبینی چگونه در مقام یک جامعهشناس ریزبین حتی از نگاه به پریز برق خانههای ما ایرانیان که آغشته به رنگ و اندوده به گچ است، غافل نمانده، تا رسد به رفتارشناسی ایرانیان خارج و داخلیان ایران. و دستها دارد در ادبیات، رمان، داستان کوتاه و واگویههایی از آن دست که در آغاز این سخن آمد.

... واین بزرگمرد میدان، همهی اینها را تنها با یک دست آن هم از نوع چپش دارد. دست چپ دکتر پرویز رجبی به هزار راست میارزد.                                                                              


--
پرویز رجبی
parviz.rajabi@gmail.com
parvizrajabi.blogspot.com
parvizrajabi.ir