فراخوان

بزرگداشت (2)

امروز در یک ناگهانی غیرمترقبه، در حال گپ زدن با دوستی، سی ثانیه سیر به خودم، به زندگی و پیرامونم فکر کردم. دیدم بیشتر از شصت سال از آن روزی گذشته است که سار از درخت پرید...

آن روزی که پشت هزاران بیابان و دشنه و دشنام مانده است... چه سار شکیبایی که هنوز در ذهنم پرواز می کند و هنوز به مقصد نرسیده است... می دانم تا مرا نخواباند از نفس نخواهد ایستاد. او می پرد و می پرد و همچنان بال می زند و می پرد. به دنبالش به هزار دیار رفتم و از هزارکس سراغش را گرفتم. بزرگترین نشانی ای که از او یافتم این باور بود که او هنوز در حال پرواز است...

ده ثانیۀ دوم فکر کردم به این سوی بیابان ها و دشنه ها و دشنام ها... و خطی که در آغازش نشسته ام. آغازی که یک دیوار رو به روی کم حجم دارد و چند پنجرۀ ناتمام . و چند گلدانی که روزشماری می کنند. و چند کتابی که مرکبشان خشکیده است و هزاران نام در آن ها بیهوده تقلا می کنند. مثل هزاران ساحل صخره ای که هرگز نخواهمشان دید.

و ده ثانیۀ سوم فکر کردم به کامپیوتر روی میزم که هر وقت که پنجرۀ ناتمامش را باز می کنم، تنها چیزی را که نشانم نمی دهد ساری است که بیش از شصت سال پیش از درخت پرید...

و در یک ناگهانی غیرمترقبۀ دوم فکر کردم که بزرگداشتی برایش تدارک ببینم. برای صداقتش که هرچه می سپارمش، با میلیون ها چنگ و دندان در پرده نگه می دارد و بیشتر از هرکسی طرف اعتماد من است...

هم مخزن اسرار من است و هم کبوتر نامه برم، هم خنیاگرم و هم جام جهان نمایم... اگر نه جام جهان بین!

در حال گپ زدن با دوستی بودم و علی الحساب همین سی ثانیه فکر سیرم می کرد. فقط فکر کردم، در اولین فرصت، بزرگداشتی برایش فراهم بیاورم... تا دیر نشده است. به زودی دیگر ساری که از درخت پرید بال نخواهد زد.

هنوز نمی دانم که کامیوترم بر سر امانت هایی که هر شب و روز می سپارمش چه خواهد آورد!