سقاباشی را نکشیم

ناتنی ها (55)

خاطرات بی روح!

 

من نمی دانم که چرا اسم یکی از کوچه های تهران «دلبخواه» بود. گیرم که می دانستم. وقتی که مردم، به هر دلیلی، این نام را اعدام کرده اند و دیگر حتی به چشم ناتنی هم به آن نگاه نمی کنند، من به تنهایی با این نام چه خاکی به سرم بریزم!

می دانم الان هزار دهان می پرد توی حرفم که گناه از مردم نیست از دولت است. اما این را هم می دانم که بستگان هیچ اعدام شده ای نام او را از یاد نبرده اند...

بهانه نگیریم! ما که گناهی نداریم در وجود پدیده ای به تعبیر من به نام «ناتنی»! به خودم قول داده ام که بی شماری از ریشه ها را بیابم و عریان کنم! اما تا این ریشه ها معتنابه نشده اند، هنوز از خود «ناتنی ها» هم سخن خواهم گفت.

نلتنی ها ما را چنان انگیخته اند و در میان گرفته اند که قتل عام خاطرات هم کفاف نمی دهد ولع نابود کردن هرچه هست و نیست را...

ما داریم بند بند رگ هایمان را از دلمان جدا می کنیم و نمی دانیم که دلمان تنها بماند دیگر تحمل بار شش لیتر خون را نخواهد داشت و خواهد ترکید...

من خودم در جای جای کوچه ها و گذرهای خاطراتم نگهبان گمارده ام تا کسی پامنار و گرمابۀ سیماب خیابان ملت همسایۀ اکباتان و بهارستان را، سه راه سلفچگان را، دشت آهوان را، قهوه خانۀ نوبهار را، چناران جادۀ مشهد به قوچان را، باغین نرسیده به کرمان را و دروازه قرآن را   و خیابان نظر اصفهان را و آین یکی سقاباشی و تابلوی کارخانۀ داروگر را از من نرباید!...

قهوه خانه ای فکسنی، نرسیده به فیروز کوه را از دیوار دلم آویخته ام و قهوه خانۀ نرسیده به دریاچۀ نمک را که حوض سلطان هم نامیده ایمش...

چاره ای نیست! تنها اغراق پسندیده، اغراق در شکوه هستی است. در کوچۀ دلبخواه است و در تماشای برگ های پاییزی که گاهی به تعبیر پسرم از شدت شکوه و جلال آدمی را کلافه می کند و گاهی هم تحقیر...

همین که خودکشی نمی کنیم، اثبات عشق به زندگی است. روزانه هرچند وعده غذا که لازم است بخوریم، اگر گیر می آوریم. اما از یاد نبریم غذای روح را. روحمان را مظلوم رها نکنیم... با این همه فراوانی!... خودمان را وادار نکنیم که دیگراز برگ های پاییزی لذت نمی بریم...

هروقت توانستیم رنگ های برگ های پاییزی را بشماریم، آن گاه می توانیم این «عظمت» را هم ندیده بگیریم...

من با هزار گرفتاری بی درمانی که دارم، عظمت برگ های پاییزی و خاطرات سه راه سلفچگان و کوچۀ دلبخواه و خیابان نظر اصفهان و سقاباشی را به خودم راه می دهم و به رگ های بدنم می افزایم!...

با خاطرات نمی توان زندگی کرد، اما می توان زندگی را جان بخشید..

با فروتنی

پرویز رجبی