آرمانشهر حافظ (74)
تبرئه!
روشنی طلعت تو ماه ندارد
پیش تو گل رونق گیاه ندارد
حافظ، رها از هر قید و بندی، حتی در معماری غزلهایش از قید و بند رهاست! فکر میکنی هر بیت غزلی، خود مطلع غزلی دیگر است. و این نه از پریشانی ذهن او، بلکه از فراوانی میل او. او لبریز است از شور و شوق و ناگزیر است که در هر غزل تنها به فهرستی از شورها و شوقهای خود بسنده کند. او در دالانهای هر غزل به ده پستو سر میزند و در آستانۀ هر پستو شوق دیدار پستوی بعدی کلافهاش میکند.
در جوانی، هرگاه که از سر بیقراری سر به بیابان و کوه و کمر میزدم، حیرتم را پایانی نبود از بیانتهایی و از اینکه در پشت هر پایانی، آغازی پنهان بود. پنهان در بارویی از سکوت که تنها دروازهاش آسمان بود... و آن سوی دروازه غوغای ستارگان بود...
در روزگاری که من زیستهام شاعران چیرهدست فراوانی عقدۀ دل گشادهاند و تصنیف و شعرهای نابی از خود به یادگار گذاشتهاند. اما برای من، بیپرده بگویم، هیچ سرودهای مانند «غوغای ستارگان» کریم فکور «جان» حافظ را نوازش نکرده است. بگذریم از آهنگ زیبای همایون خرم و صدای رسای پروین که امروز تنهایی و اندوهش غوغا میکند!..
«غوغای ستارگان» بیکرانۀ کریم فکور باید که از نظر اشغال فضا، جایگاهی ویژه داشته باشد. فکور کران تا کران آسمانها را در اختیار گرفته است. تنها حافظ میتوانسته است در اوج آسمانها رازی با ستارگان داشته باشد و از شادی پرگیرد و سر از فلک دربیاورد، برای خواندن سرود هستی بر حور و ملک. و فقط حافظ میتوانسته است، در آسمان ها غوغا فکند و سبو بریزد و ساغر شکند و با ماه و پروین سخنی گوید و از «مقصود» خود اثری جوید... و ماه و زهره را به طرب آرد... مرحبا کریم فکور...
منظورم از اشارۀ به این شاعر روزگار خودمان فراهمآوردن پیوندی بود با روزگار حافظ. و بیان این برداشت که کریم فکور هم به تصویر خیال نقشی از ذهن خود پرداخته است. پیداست که اگر همایون خرم عطر نوایش را به مشام او نرسانده بود، بسا که او به جای سفر به آسمانها، در «منظر خوش» خاطرههای کوچههای «شبهای تهران» و راستۀ زردبند و فشم و میگون مانده بود...
لابد که حافظ نیز به هنگام سرودن غزل از هفت گوشۀ ذهنش انگیخته میشده است. اما چرا همیشه در رابطۀ با یار؟ هم در پیاله و هم در ماه! چرا این همه نیاز، حتی بر سر نماز؟ و نه یاری بیغمزه و ناز!
روشنی طلعت تو ماه ندارد
پیش تو گل رونق گیاه ندارد
چه ذوقی؟ گزیدن گوشۀ ابروی یار برای زندگی به ذوقی فراوان نیاز دارد! استادی را ببین! «منزل جان». پیداست که حضور جان در چنین منزلی رسوایت نمی کند! منزلی که پادشاهان هم ندارند. منزلی که میتواند، مانند خانهبهدوشان به هر کجایی ببردت! منزلی که شحنه وشرطه و داروغه هم نمیتواند معترضش باشد!.. لابد که حافظ استاد تجربه بوده است...
گوشۀ ابروی توست منزل جانم
خوشتر از این گوشه پادشاه ندارد
و چه طنز و تشبیه غریبی؟ مردمک سیاه چشم «یار» را، سیهدلی میخواند که اعتنایی به آشنایی ندارد. اگر چه پیداست که در اینجا نیز نیمی از فتوا را هنر نگارگری صادر کرده است. در جایی دیگر نیز میگوید:
غلام مردم چشمم که با سیاهدلی
هزار قطره ببارد چو درد دل شِمُرم!
پس باید که جان را در کنار چشم یار نشاند و راه هر بیگانه و بیگانگی را بر او بست!
دیدم و آن چشم دلسیه که تو داری
جانب هیچ آشنا نگاه ندارد
در فصل دوم غزل، حافظ پیمانۀ نیممنی (لبالب) میطلبد، به شادی شیخی که خانقاه ندارد.
رطل گرانم ده ای مرید خرابات
شادی شیخی که خانقاه ندارد
سپس حافظ به سبک هندی ماهرانهای، از سیاهی دود دل سوخته و کدورتپذیری آینه فلزی سرد در برخورد با آه، استفاده میکند و به مقایسۀ رخ یار با دل خود میپردازد.
تا چه کند با رخ تو دود دل من
آینه دانی که تاب آه ندارد
سپس برای تاکید حالت خود، با طنزی ملیح، تن به خاموشی میدهد، تا دل نازک یار آسیب نبیند.
خون خور و خاموش نشین که آن دل نازک
طاقت فریاد دادخواه ندارد
جالب است که در بیت زیر، حافظ برای تسکین خود و تثبیت قدرت یار در عاشقکشی، به وجود و حضور رقیبان بسیاری اعتراف میکند. زلف یار چپاول میکند و همگان را به دام میاندازد و نشان داغی از خود برجای میگذارد.
نی من تنها کشم تطاول زلفت
کیست که او داغ این سیاه ندارد
و در بیت بعدی، خواجه در تمجید یار از خط قرمز مبالغه میگذرد و در شگفت میماند که نرگس به خود اجازۀ شکفتن داده است! شاید اگر جز حافظ شاعری دیگر نرگس را «چشمدریده» و ناآشنا با «ادب» میخواند، نظرش خریدار نمیداشت. این حافظ است که شیرینی و نمک را با مهارت چنان در میآمیزد که دست کم لب به اعتراض نمیگشایی. میپذیری که او لسانالغیب است و سخن چنین بشری را حتما حکمتی است!
شوخی نرگس نگر که پیش تو بشکفت
چشمدریده ادب نگاه ندارد
و بعد خطاب به خود (ولابد دیگران) میگوید:
گو برو و آستین به خون جگر شوی!
هرکه درین آستانه راه ندارد
سرانجام، به سادگی خود را از گناه عشق تبرئه میکند!
حافظ اگر سجدۀ تو کرد مکن عیب
کافر عشق ای صنم گناه ندارد
حالا میتوانم دوباره برگردم به شعر محشر کریم فکور: با اینکه ایرانیان از کهنترین مردمان جهان هستند که صور فلکی را شناختهاند و حتی «اصطرلاب» واژهای فارسی و برآمده از «ستاره» است که به زبانهای مغربی هم راه یافته است، اگر حافظ به اندازۀ فکور از غوغای ستارگان خبر میداشت، لابد که غوغا میکرد! در اینکه او هرشب شوری در سر داشته است که تردیدی نیست. البته فراموش نمیکنم که دیگر شاعران معاصر هم نتوانستهاند به شیوۀ فکور غوغا بهپا کنند. اما در اینجا پای حافظ در میان است!...
بیمانندی حافظ در این است که او با گنجینۀ کوچک واژگان خود، از هر فرصتی میدانی بزرگ میسازد برای تاختن. حافظ این استعداد را دارد که به آسانی به حجم درون و بیرون واژهها بیفزاید. و این همه توانایی برای تراشیدن تندیس «یار». حافظ قطعهمرمری برزگ را برمیدارد و هرجایی از آن را که شبیه «یار» نیست، میتراشد و میریزد به پایین. و عطر محبوس درون مرمر را با عطر چراغ خانۀ خود میآمیزد. همین است که عطر غزل حافظ سنگین است و در مغز و جان ما رسوب میکند!...
با فروتنی
پرویز رجبی