باز هم اشاره ای به اشاره ای دریارۀ صادق هدایت

مسعود عزیز،

 

می دانم که می توان این گفت و گو را تا روز مرگ من کش داد. برای پرهیز از گیر کردن سوزن گرامافون از نخست می گویم که این آخرین پاسخ است!...

چه اصراری داری که بگویی که من گویا ضد هدایت هستم. من که در هر چند نوشته ام نوشتم که برای هدایت احترام زیادی قایلم... انتظار داشتی که گوشم را ببرم و وثیقه بسپارم؟...

نوشتۀ آخرت، یا اجازه بده بگویم بحر طویلت که در آن نوشته های هدایت را به تسبیح کشیده بودی، مرا برای مردم ایران خیلی متاسف کرد که هنوز باید بنشینند و هدایت را بکاوند!...

مردمی که هنوز نتوانسته اند ثابت کنند که کوچک ترین مهری به کتاب دارند و در این زمینه در مقام اول از آخر قرار دارند...

آن هم مردمی که نوایی خوش را «هزاردستان» می نامد و کتابی «هزارتیراژ» روی دستش می ماند و ناشر دستش را داغ می کند...

ترا به کتاب سوگند که سخن از ریشه به میان نیاوری!... پیداست که هر علف هرزی و هر بتۀ زعفرانی را حتما ریشه ای است... (می دانم که زعفران را به کنار خواهی گذاشت و به علف هرز گیر خواهی داد!)

مگر مردم ما نادان هستند که باید برای نوشته های هدایت توضیح المسایل نوشت؟...

پس برای «مرشد و ماگریتا» چه باید کرد؟ و یا برای آن یکی «صد سال تنهایی»؟...

و متاسفم که در این چند نوشته به دغدغۀ من پی نبردی!... از دغدغۀ هدایت هایی که به هیچ جایگاهی هدایت نشدند. و امروز به جای پِرلاشِز، گورشان هم نشانی ندارد پسرم!

با فروتنی

Labels: ,