عجب حکایتی است این سرزمین

نی انبان و آکاردِئُن


پیداست که نی انبان یکی از دلنوازتری سازهای ایران است.

و پیداست که آکاردِئُن شکل پیشرفتۀ این ساز است.

و پیداست که هرکجایی از گیتی که برای نخستین بار به این ساز دست یافته باشد، ایران نیز از کهن ترین سرزمین هایی است که به این ساز روی آورده است. تا با پرکردن هوای ریۀ خود در آن هوای دلش را خالی کند!..

و پیداست که سازندگان آکاردِئُن با تکیه بر نی انبان راه دلگشایی را هموارتر کرده اند و به هزار هوای دل هزار توی خود فرصت بیرون آمدن داده اند...

کم نیستند فن آوری های دوران ساز گیتی که ما در خم اول کوچه اش مانده ایم و غرب می تازد و همچنان می تازد...

کم نیستند ایرانیانی که از فن آوری های غربی سود می جویند و با گستاخی به خم های اول کوچه های خود می نازند...

کم نیستند ایرانیانی که بدون نوشته های شرق شناسان بیگانه حتی یک کلمه برای گفتن نمی داشتند و با کمال گستاخی دست خود را آمادۀ نواختن توگوشی برای شرق شناسان آماده نگه داشته اند و می دارند...

شگفتا که خود ایرانیان (از آن میان من) حتی یک میلیمتر از رازهای خط های باستانی ایران را نگشوده اند و شگفتا که برخی از جوانان در نهایت خیره سری خود را بهترین صاحب نظر خط و زبان های باستانی ایران می دانند و به کسانی که حدود شصت سال از عمر خود را وقف رمزگشای خط ها و زبان های باستانی ما کرده اند اهانت می کنند.

نمی دانم چه اصراری دارد جوانی که حتی نی انبان را نمی شناسد، به ساختار آکاردِئُن ایراد بگیرد؟...

بیاییم با نی انبان برقصیم و نوای آکاردِئِن را ستایش می کنیم...

من که پایی برای کوبیدن ندارم، به نوای نی انبان در صحرای دلم می رقصم و از شوکت احترام به سازندگان آکاردِئُن سرخوشم...

با فروتنی

پرویز رجبی

Labels: ,



پاسخ به استاد دوستخواه بسیار عزیز

عجب حکایتی است حکایت این سرزمین!

 

آموزگار بسیار جلیل و «پاسیفیست» ما ایران شناسان، استاد دوستخواه با نوشتاری از سر نگرانی   خواسته اند که ما با لطیفه هایی که دربارۀ برخی از هم میهنان خود تعریف می کنیم سبب آزردگی آن ها را فراهم نیاوریم و خواسته اند که همۀ یارانشان در نشر گستردۀ نوشتۀ ایشان بکوشند...

با همۀ دلبستگی ژرفی که به استاد دارم، با اطاعت از درخواست ایشان، از خود و استاد می پرسم:

چرا؟!

یادم می آید در روزگار جنگ طولانی ایران و عراق همیشه می گفتم که اگر ما ایرانی ها فلانی ها و بهمانی ها را نمی داشتیم از غصه دق می کردیم!..

پیداست که من در آن روزگار هم آگاه بودم که رنجاندن کسی نمی تواند وسیلۀ خوبی برای انبساط خاطر باشد. اما بی درنگ به این حقیقت هم فکر می کردم که هم میهنانم باید که مانند همۀ مردم جهان با شنیدن لطیفه – که از نامش پیداست که لطیف است – هرگز بد به دل راه ندهند و نگران خنده ها و ریسه رفتن های هم میهنان خود نشوند!

هیچ کجایی در جهان نمی توان سراغ کرد که مردمش به یکدیگر کم و بیش به اصطلاح «گیر» ندهند. از آن میان آلمانی ها که من در میانشان چهارده سال زیسته ام. آلمانی ها هم قزوینی ها و رشتی ها و آذربایجانی های خوشان را دارند. و چه جور هم!

عبید زاکانی که در سال 772 هجری قمری درگذشته است خیلی از داستان هایی را که آورده است از زبانی دیگر ترجمه کرده است. او در کنار 267 داستان فارسی 93 داستان تازی دارد. هنر او در این است که حشوش ملیح است. چنان که سعدی. در رسالۀ دلگشای همین عبید بلندآوازه می خوانیم:

«قزوینی تابستان از بغداد می آمد. گفتند: آن جا چه می کردی؟ گفت: عَرَق»!

دربارۀ دیگر شهرها هم کم نیستند داستان های عبید.

من با پوزش از استاد دوستخواه، برخلاف او به ساختن لطیفه دربارۀ مردم شهرهای مختلف و یا دیگر اقوام هم میهن خُرده نمی گیرم، خرده به کسانی می گیرم که شوخی ها و لطیفه ها را به دل می گیرند. اصفهانی ها  خود بیشترین لطیفه را دربارۀ خود ساخته اند. و من که خود آذربایجانی هستم، کمتر آذربایجانی یی را دیده ام که در مجلسی که کار به طنز و لطیفه و شوخی بکشد، خود پیش قدم نشود...

ما تا کی می خواهیم از یک سو ادعا کنیم که همه هم میهن هستیم و از سویی دیگر برآن باشیم که با لطیفه برخی از هم میهنان خود را آزار می دهیم و تفرقه می اندازیم؟

فراموش نکنیم که چون در محفل ها زبان غالب فارسی است، گمان می رود که فارس ها گویا به گونه ای برنامه ریزی شده دیگر قوم ها را می آزارند. مگر رشتی ها فارس نیستند؟ مگر دربارۀ رشتی ها کمتر از آذربایجانی ها لطیفه ساخته و گفته می شود؟ دربارۀ قمی ها و کاشی ها و اصفهانی ها همین طور.

این که نمی شود از داستان لطیفه ها هم داستانی بسازیم مانند آن چه که دربارۀ فیلم 300 ساختیم.

در کشورهایی که بزرگانش کمتر «نازک نارنجی» هستند، دربارۀ بزرگانشان هم لطیفه بی شمار است.

و اما برای نمونه، فراموش نکنیم که ما آذربایجان را همواره مهد دلیران می خوانیم و مرزبانان دلاور ایران. صفتی که برای کاشی های فارس قائل نیستیم.

فراموش نکنیم که ما برای لُرهای ایرانی هم لطیفه بسیار ساخته ایم...

به نظر من پذیرفتنی نیست که لطیفه ها به گونه ای برنامه ریزی شده ساخته می شوند... ما اگر دارای چنین سیاستی می بودیم، لابد که موفق تر از آنی می بودیم که هستیم...

بیاییم مشکلی بر دیگر مشکلات خود نیافزاییم...

و بیاییم تنها امکان خندیدین را از خود نگیریم...

ما مردم ایران زمین همه همدیگر را دوست داریم و به یکدیگر می بالیم و نمی توانیم از اعضای خانوادۀ بزرگ خود دلگیر باشیم...

بیاییم به دیگر زخم هایمان بیاندیشیم...  

بیاییم نگران باشیم که مبادا سیاستی داستان لطیفه ها را هم بر جُنگ دیگر دردهایمان بیافزاید...

و شما استاد گرامیم به یاد بیاورید همۀ لطیفه هایی را که شما اصفهانی ها دربارۀ خودتان ساخته اید!...

 

با فروتنی

پرویز رجبی

نوشتۀ استاد دوستخواه را در این جا بخوانید

Labels: ,



پاسخ

پاسخ به انتقاد درست آقای مانی بختیار

 

آقای بختیار گرامی،

انتقاد شما در نگاه نخست درست است. اما چون من این پیام را عینا از بخش نظرها برداشته ام به آسانی می توان به آن جا مراجعه کرد و نام فرستندۀ پیام را یافت.

اگر به سراسر وبلاگ من نگاه کنید متوجه خواهید شد که پیام ها به طور خودکار وارد می شوند و من در گزیدن آن ها دستی ندارم. درست هم چنین است. می بینید که بسا دشنام های زشتی هم به خود من می دهند. انتخاب این شیوه برای این است که دست من از سانسور کوتاه باشد.

باید از پیام گذاران خواهش کرد که حرف های خود را سنجیده بزنند. پیداست که وبلاگ من برنامه ای کاملا فرهنگی است و نباید جایی برای منازعه و مرافعه باشد. خود شما هم   - نخواسته - مرا تهدید کرده اید که چرا سانسور را روا ندانسته ام!

با این همه من از استاد گرامی جنیدی، که بیش از سی سال است که با کار فرهنگی خود و تربیت بی شماری دانشجو خدمت ارزنده ای به میهن ما کرده اند، پوزش می خواهم.

آقای یختیار گرامی،

از شماه هم می خواهم که ازپیشنهاد خود دربارۀ پیام ها دریغ نفرمایید.

 

با فروتنی

پرویز رجبی



Labels:



پیامی از سر بزرگواری به من

نظری دیگر دربارۀ نوشته های من

 

من شیفتۀ آزادی بیان هستیم.

بنا براین پیداست هنگامی که کسی نقد تندی دربارۀ نوشته های من دارد، به حرمت قلم سوگند که با میل می خوانمش تا شاید چیزی بیاموزم. ستایش ها کم تر از نقدهای تند سودمند می افتند. اما دلم می خواهد اگر خواننده ای مرا متهم به سرقت می کند، با اندکی صرف وقت شاهد بیاورد تا بیشتر بیاموزم.

کسی که احیانا مرا متهم به سرقت از بنیاد نیشابور می کند، آیا می داند که این بنیاد برنامۀ کاری دیگری دارد و من برنامه ای دیگر و آیا می داند که آیا جناب آقای استاد جنیدی هم چنین نظری دارند یا نه؟

خواننده ای پیام زیر را برایم فرستاده است:

 

« با درود. جناب رجبی امیدوارم به ژرفنای این نوشته ی کوتاه پی ببرید و از سطحی نگری دوری جویید.میبینم فهرست بلند بالایی از کتابهای شما وجود دارد. در چندی کتابها سخنی نیست اما در چونی انها سخن فراوان هست. بیاد داشته باشید تاریخ نگاری زمانی به ارزش تبدیل میشود که با یک ارمان و اماج ویژه درامیخته شده باشد, یک چیز تازه به میان بیاورد. اما شوروبختانه این نوشته های شما سراسر تکرار سخنان پیشینیان است که به ریختی دیگر آورده شده. امروز تاریخ نگاری این نیست. تاریخ نگاری اینچنینی را میتوان به دست رایانه های سپرد. با یک برنامه نویسی تقریبا سنگین میتوان رایانه را واداشت که با بررسی همه ی داده ها و کتاب ها و نوشته های پیشینیان آنها را نخست دسته بندی کرده و سپس نتیجه گیری هم کند ان هم به ریختی هوشمندانه! این گونه تاریخ نگاری ارزشی ندارد, سنی از شما گذشته به هوش باشید و به پرسمان های دیگر بپردازید تا دریابید ارزش چیست. بازیچه ی دست کسانی که نوشته های بنیاد نیشابور رادزدیده اند عمری و هم اکنون به انگیزه ی داشتن شمار بیشتر کتاب مصاحبه های خود را نیز به ریخت کتاب در می اورند شده اید. پیروز باشید. »

 

با سپاس از این خوانندۀ گرامی در انتظار راهنمایی های بیشتر ایشان هستم.

از جناب آقای استاد جنیدی پوزش می طلبم که پایشان را بی اطلاع ایشان به میان کشیم. حتما خواهندم بخشید.

 

با فروتنی

پرویز رجبی



Labels: ,



اشاره ای دربارۀ درست بنویسیم، درست بگوییم


مخالفت حق مسلم ماست!

 

سده هایی دور دراز بیدادگری و حق کشی چه جای پای خشن و ماندگاری در روح و روان ما گذاشته است که گمان می کنیم، هرجا که به آسانی می توانیم مخالفت کنیم، اگر چنین نکنیم حق مسلمی دیگر پایمال می شود!

این بار روی سخنم با دوست خوب و خوش کمالم مسعود لقمان است. مسعود با نگرانی آشکاری نوشته است:

« استاد نازنینم نباید فراموش کنیم که واژه هایی که نام بردید و نام سایر ماه های ما هستند چه در شکل کهن و چه در شکل نوین معنای آن دچار دگرگونی نمی شود اما مرداد و امرداد زمین تا آسمان معنایشان متفاوت است دیدگاه تان را نمی پسندم چرا که دوست ندارم نام یکی از ماه های تقویممان معنای مرگ و نیستی دهد در حالی که واژه درست آن دارای معنای زیبای جاودانگی است.

شادزیوید»

مسعود عزیز،

من پس از یادداشت تو، برای یک نظرسنجی به ده نفر تلفن کردم و دربارۀ «الف» نفی در «امرداد» پرسیدم. تنها یک نفر پاسخ درست داد... تو هم می توانی همین کار را انجام دهی... اگر از کسی پرسیدی، دربارۀ معنی فروردین و اردیبهشت و شهریور هم بپرس!

اما گیرم که هر ده نفراین «الف» را می شناختند. مگر قرار براین است که مردم ما در روند دگرگونی سایشی واژه ها هم به مرگ و میر بیاندیشند؟ آن هم مردمی که تکیۀ سخنش بر بر حق بودن مرگ است. مگر در «امرداد» دلبند تو «مرداد» متبلور نیست؟ مگر مردمی که نمی دانند که «اَشَه وَهیشتُه» (اردیبهشت) به معنای بهترین راستی و فضیلت و هنر است، اگر می دانستند، دست کم در این ماه راستی و فضیلت و هنر را به کمال می رسانیدند؟ و مگر اصلا قرار است که مردم ریشه های کهن واژه ها را بدانند؟

من بیست و هشت سال پیش جشن اردبیهشتگان را جشن اخلاق در سراسر گیتی پیشنهاد کردم و پیشنهادم در مجمع عمومی سازمان ملل متحد خوانده شد. اما در ایران عزیزمان حتی یک نفر محض دلخوشی اشاره ای به این پیشنهاد نکرد...

از همۀ این حرف ها گذشته، من فقط پیشنهادی در حد دانش و فهم خودم کرده ام. من متولی زبان مردم نیستم. اما نگهبان آن حتما! من بازهم دربارۀ «قند پارسی» شیرین پیشنهادهایی خواهم داشت، تا دست کم در بنگاله از بازار نیافتد!

بهانه گیری چرا؟

با فروتنی

پرویز رجبی

Labels: ,



در حاشیۀ دربارۀ داریوش بزرگ


 

دختر نازنینم نازنین!

 
چرا به این باور رسیده ای که من تو و شماها را نمی فهمم. گذشتۀ من نشان می دهد که دمی از مردمم و به ویژه از جوانان غافل نبوده ام.

منتها روزگاری که ما آغاز به سخن گفتن کردیم، این رسم هنوز وجود داشت که خود را بیش از حد نبازیم و گرفتار هیجان نشویم. البته منصفانه خواهد بود این اعتراف که کار چندانی هم از پیش نبردیم!

بی درنگ و بی کوچک ترین بحثی بگویمت که آرامگاه کورش را هیچ گزندی نخواهد رسید. گرفتاری در این است که داستان تنگۀ بولاغی را با آرامگاه پیوند دادند. باز بگویم که این حرف من نه چنین تعبیر شود که تنگۀ بولاغی بی اهمیت است.

نازنین خوب!

بیم من از آن است که هیجان تبدیل به عادت شود و جوانان پرعشق و شوقی مانند تو همۀ جوانی خود را در هیجان به سر آرند.

 

با فروتنی

پرویز رجبی

Labels: ,



دربارۀ داریوش بزرگ
 
دربارۀ داریوش بزرگ

میهمانی دربارۀ داریوش پرسیده است و گزارش او در سنگ نبشتۀ بیستون از ستیزش با شورشیان نخستین سال فرمانروایی خود.

 

نخست باید بگویم که من تفاوت بزرگی می بینم میان حقیقت و واقعیت و در داوری دربارۀ رویدادهای تاریخی بیشتر واقعیت ها را می سنجم تا حقیقت های اُتوپیک را. و اگر دربارۀ نقش حقیقت و واقعیت نظری داشته باشم، در بخشی به نام «حاشیه ای بر تاریخ» (نگاه کنید: دورۀ پنج مجلدی هزاره های گمشده) به آن می پردازم که برپایۀ برداشت های شخصی است و فارغ از چیزی است که منابع نشان می دهند. بنابراین انتظار ندارم که برداشت هایم سبب بروز سوءتفاهم های بی پایه شود. مانند رفتار ناروایی   که پس از برداشت من از شیوۀ نگرش مخالفان سد سیوند شد و حتی ناجوانمردانه شیفتۀ حکومت قاجارها قلمداد شدم و دشمن کورش و داریوش و هوادار آب گیری سد سیوند!

سپس باید بگویم که انتظار ندارم که از من خواسته شود که مختصر شجاعت واقع بینی را در خودم خفه کنم و تسلیم ناآگاهانی بشوم که بیشتر «ویار» دارند تا تمایل به آشنایی های مبتنی بر واقعیت های تاریخی. برای نمونه: شستن آرامگاه کورش در بحثی علمی با اشک چشم!..

ما نیز چاره ای نداریم جز این که سرانجام در شیوۀ نگاهمان به مردان تاریخمان به حقایق احترام بیشتری بگذاریم، تا یافتن المثناهایی برای مردان آرمانیمان.

 

از یک سال پیش در حال تالیف کتابی هستم به نام «فرمایش های شاهان». در این کتاب کوشش می شود همۀ سنگ نگاره ها و نوشته های شاهان بازنگری شوند و پلی زده شود میان حقیقت و واقعیت.

برای نمونه، من در این کتاب از سویی داریوش را، درچارچوب واقعیت ها، بزرگ ترین فرمانروای جهان باستان می بینم و او را می ستایم و از دیگر سوی حقیقت های پنهان و آشکار گفته های او را بررسی می کنم.

این کوشش نه ازیراست که او از گور پیاده شود و تاجی را که نمی دانم چگونه است بر سرم نهد و نه برای آن است که دل مخالفان او را به دست آورم و به لقمه نانی برسم. چون دست کم این شعور را دارم که اگر به فرض محال که چنین برنامه ای را داشته باشم، من یکی، بنا بر سابقه، بیرون از گود هستم. بگذریم از سنم و بیماریم...

 

در سال گذشته دو بخش از این کتاب در مجلۀ گنجیۀ اسناد (شماره های 61 و 62) به چاپ رسیده است. یک بخش عبارت است از ترجمۀ سنگ نبشتۀ بیستون، به نام نخستین سند مکتوب ایرانیان از داریوش، نخستین مورخ ایران. و بخش دیگر نگاهی دارم به حقیقت های پنهان در پشت واقعیت ها. امیدوارم میهمانی که داوری مرا دربارۀ داریوش خواسته   است، در این دو بخش به حقیقت نزدیک تر شود.

 

با فروتنی

پرویز رجبی


Labels: ,



باز هم اشاره ای به اشاره ای دریارۀ صادق هدایت

مسعود عزیز،

 

می دانم که می توان این گفت و گو را تا روز مرگ من کش داد. برای پرهیز از گیر کردن سوزن گرامافون از نخست می گویم که این آخرین پاسخ است!...

چه اصراری داری که بگویی که من گویا ضد هدایت هستم. من که در هر چند نوشته ام نوشتم که برای هدایت احترام زیادی قایلم... انتظار داشتی که گوشم را ببرم و وثیقه بسپارم؟...

نوشتۀ آخرت، یا اجازه بده بگویم بحر طویلت که در آن نوشته های هدایت را به تسبیح کشیده بودی، مرا برای مردم ایران خیلی متاسف کرد که هنوز باید بنشینند و هدایت را بکاوند!...

مردمی که هنوز نتوانسته اند ثابت کنند که کوچک ترین مهری به کتاب دارند و در این زمینه در مقام اول از آخر قرار دارند...

آن هم مردمی که نوایی خوش را «هزاردستان» می نامد و کتابی «هزارتیراژ» روی دستش می ماند و ناشر دستش را داغ می کند...

ترا به کتاب سوگند که سخن از ریشه به میان نیاوری!... پیداست که هر علف هرزی و هر بتۀ زعفرانی را حتما ریشه ای است... (می دانم که زعفران را به کنار خواهی گذاشت و به علف هرز گیر خواهی داد!)

مگر مردم ما نادان هستند که باید برای نوشته های هدایت توضیح المسایل نوشت؟...

پس برای «مرشد و ماگریتا» چه باید کرد؟ و یا برای آن یکی «صد سال تنهایی»؟...

و متاسفم که در این چند نوشته به دغدغۀ من پی نبردی!... از دغدغۀ هدایت هایی که به هیچ جایگاهی هدایت نشدند. و امروز به جای پِرلاشِز، گورشان هم نشانی ندارد پسرم!

با فروتنی

Labels: ,



اشاره ای به اشاره ای دربارۀ فردوسی و صادق هدایت


مسعود عزیز،

 

اگر تو هم به سبب پیری خودت را در زیر آوار صدها نوشتۀ تکراری دربارۀ تنها دو سه نویسنده  می یافتی، تردیدی ندارم که همان رایی را می زدی که من!

فکر می کنم که پنجاه سال کافی باشد برای شنیدن دربارۀ یک نویسنده و یک اثر کوتاه. در هیچ کجایی هم رسم نیست که دربارۀ نویسنده ای از روزگاران گذشته، برای نسل های نو سخن مکرر کنند.

اما کاشکی شاهنامه را نمونه نیاورده بودی که هنوز شاهنامه پژوهی در آغاز راه است. باور کن دربارۀ هدایت بیشتر از فردوسی حرف زده شده است. اصلا چگونه دلت به چنین داوری بار داد؟

از پنجاه سال پیش به یاد دارم که هروقت پای ادب نو به میان آمد، همۀ کوشش پژوهندگان هزینۀ حد اکثر چهار نویسنده شد. سوگند که بدون سخنی نو و باب دندان. وچه بی شمارند نویسندگانی که در جغرافیای ذهن پژوهندگان ما حتی نقطۀ کوری ندارند...

کم کم دارم به این باور می رسم که همۀ استعداد پژوهندگان ادب معاصر ما تنها هزینۀ همین سه چهار نفر را کفایت می کند!..

چقدر ناخوشایند است این خلق و خوی که گر کسی بخواهد چرتمان را پاره کند، بی درنگ او را محکوم کنیم که گویا آهنگ آزاری ویژه دارد!

من با هدایت چشم بر روی ادب معاصر گشوده ام و برای او احترامی بسیار قائلم. به ویژه ازیرا که از نوشته های او در زمینه های ایران شناسی سود فراوان برده ام. اما به خدا مادرم هم اگر زنده می بودی حاضر به خوردن شیر او نبودمی. اگر نخشکیده بودی!

دشواری ها  همیشه ساختاری «آلترناتیو» ندارند که می کوشیم هیچگاه دست از دو کفۀ ترازو نکشیم.

کوتاه: نیاز چندانی به کاویدن روحیۀ عنصری نیست. دربارۀ هدایت و بوف کورش باید هرگاه که براستی باور کردیم که گره کوری را می توانیم بگشاییم دست به قلم ببریم. و دربارۀ فردوسی هنوز از پیشگامان هستیم. اما در پیوند با نویسندگان معاصرمان باور کن مسعود که جفا کاریم!

اینک که گفته ام، بگذار این را نیز بگویم که ما هنوز با الفبای نقد بیگانه ایم مسعود!

با فروتنی

پرویز رجبی


Labels: ,



بازهم بوف کور هدایت

مسعود عزیز،

چندی پیش دوست بسیار بسیار عزیزی دربارۀ بوف کور هدایت نوشته بود. برایش نوشتم:

«من چون خود دستکی بر قلم دارم، ذهنم همیشه با فکر دیگری هم مشغول بوده است:

بی آن که بخواهم به بزرگی متقدمان دستبرد بزنم، می خواهم بگویم که ما در پرداختن به این بزرگواران به قدری راه اغراق پیش کشیده ایم که هرگز به درستی متوجه نشده ایم که اخلاف آن ها را ندانسته، کم و بیش در زیر دست و پا له کرده ایم. تردیدی نیست گه صادق هدایت و جمالزاده و بزرگ علوی و چوبک از پیشگامان محترم ما هستند، ولی تردیدی هم نیست که پرداختن ناگسسته به اینان، جفای بزرگی است در حق بسیاری از نویسندگان پس از این ها. واقعا چنین می نماید که سوزن گرامافن گیر کرده است»...

با فروتنی

پرویز رجبی

 

نگاه کنید:

مسعود لقمان

http://rouznamak.blogfa.com

دکتر عطاءالله مهاجرانی

http://mohajerani.maktuob.net/archives/2007/02 /

 

Labels: ,



پاسخ یکی از میهمانانم به میهمان دیگرم

خانم گیتی مهدوی از کتابخانۀ گویا (سیدنی، استرالیا) پاسخی به نقد بهرام ساسانی برای مسعود لقمان فرستاده اند که نشان از تسلط ایشان بر ساختار شاهنامه و شخصیت های آن دارد. دریغم آمد که این نوشته را برای خوانندگانم نیاورم:

پاسخ بانوی فرهیخته و نازنین به نقد آقای بهرام ساسانی


آقای بهرام ساسانی گرامی

با سلام،

نقدی که بر نوشته های دکتر پرویز رجبی نوشته بودید و همچنین پاسخ ایشان به شما را خواندم. من هم مانند شما به نوشته های ایشان علاقه مندم، اما درست به عکس شما «بی طرفانه» نوشتن را در نوشته های ایشان ارج می نهم.

علاقه و توجه شما به ایران را می ستایم و خوشحالم که جوانی ایرانی چنین راهی را می سپارد، می خواند و می نویسد، شک می کند و می پرسد، نقد می کند و پاسخ می گیرد، پالایش می شود و طی مسیر می کند. بنابراین انتقادی به راهتان ندارم و مطمئن هستم که جوان پویایی چون شما آمادگی شنیدن انتقادی ساده را دارد. البته اگر بتوان به چند نکته ای که می خواهم اشاره کنم نام نقد داد.

شما خطاب به دکتر رجبی نوشته اید: «شما همه جا با افتخار اعلام می کنید که بی طرف و بدون جانب داری می نویسید و من می گویم این منش را برای یک ایرانی، آن هم در این وضعیت درست نمی دانم. یعنی دقیقا باور دارم که پژوهشگر ایرانی باید با طرفداری و جانب داری کار کند».

من تصور می کنم که در پاراگراف بالا «بی طرف بودن» یا «بی تفاوت بودن» اشتباه گرفته شده است.

همچنین در ادامه نوشته اید:

«یعنی به عنوان یک ناسیونالیست قلم به دست گیرد. همچنان که بزرگ قلم به دست ما فردوسی هرگز بی طرف نبود و بدون جانب داری کار نکرد. بلکه همیشه و همه جا طرف ایران بود و جانب ایرانیان را گرفت».

متاسفانه آشنایی من با شاهنامه بسیار مختصر است. اما در همان حدی که خوانده ام و دریافته ام، فردوسی را همواره ستایشگر خرد و راستی و جوانمردی و خواستار و آرزومند دیدن اعتلای ایرانی آزاد و آباد شناخته ام که این آزادی و آبادی را در گرو رفتار خردمندانۀ خاص و عام می بیند.

چنان که می بینیم که فردوسی «پیران ویسۀ» تورانی را برای خردمند بودنش می ستاید و «کیکاووس» شاه ایرانی را به دلیل نا بخردیش سرزنش می کند.

تو دانی که کاووس را مغز نیست به تیزی سخن گفتنش نغز نیست

.......

چرا دارم از خشم کاووس باک؟ چه کاووس پیشم چه یک مشت خاک

فردوسی نابخردی های رستم، زادۀ فردوسی، قهرمان برجستۀ شاهنامه، پهلوان ایرانی را در هفت خوان، یک به یک بازگو می کند و این نابخردی را ناشی از جوانی و ناآزمودگی او می داند.

هفت خوان رستم را می پالاید و می پزد. و همین گفته های فردوسی است که امید رشد و نمو و بالندگی به آدمی می دهد.

و همچنین نوشته اید:

«آن چه فردوسی را از هرودت برتر جلوه خواهد داد و به امید خدا پژوهشگران معاصر ایرانی را از برخی قلم بدستان بیگانه برتر جلوه خواهد داد، سه پایه خواهد بود. پرهیز از دروغ، رعایت انصاف و منطقی و علمی نگاشتن».

خوشبختانه مجموعۀ این سه صفت برابر است با «بی طرف و بدون جانب داری» قضاوت کردن و نوشتن. در ضمن بحث های مفصلی دربارۀ نابجایی مقایسۀ فردوسی با هرودت، در نشست های پژوهشی کتابخانۀ گویا انجام پذیرفته است که تکرار آن در این جا امکان پذیر نیست و شما می توانید به فایل های شنیداری آن در بخش فردوسی مراجعه کنید:


http://www.ketabkhaneyegooya.blogspot.com/2005/11/blog-post.html


فکر می کنم که ما در مرحله ای از رشد فرهنگی و اجتماعی هستیم که نویسندگان و مورخانمان ما را دست کم نگیرند و بالغمان بشمارند.

من از این روی نوشته های دکتر رجبی را دوست دارم که تکیه بر خرد و تفکر پایه و مایۀ نوشته های ایشان است.

صحبت ایشان حفظ تعادل در هزاران کفۀ ترازوست. وگرنه برای کم فروشی و گران فروشی همان دو کفه ترازو را بس است.


با احترام

گیتی مهدوی


Labels: ,



پاسخ یکی از میهمانانم به میهمان دیگرم


پاسخ حامد به نقد آقای بهرام ساسانی

 

 

آقای دكتر رجبی عزيز، فكر می‌كنم اين يك بيماری باشد كه ما ايرانيان دچارش هستيم و ويژه‌ی «اين وضعيت» كه منتقد شما بهرام ساسانی می‌گويد نيست. فكر می‌كنم اين بيماری هم عمری دراز به درازی تاريخ اين سرزمين داشته باشد . اين بيماری همان گرفتاری آشنای خودبرتربينی‌ست، همان «هنر نزد ايرانيان است و بس».

 منتقد شما می‌گويد در «اين وضعيت» بايد جانبدارانه گفت و نوشت، نبايد بی‌طرف بود، بايد ناسيوناليست بود. بعد هم از «بزرگ قلم به دست » فردوسی مثال می‌آورد كه «هرگز بی طرف نبود و بدون جانبداری کار نکرد» و «همیشه و همه جا طرف ایران بود و جانب ایرانیان را گرفت»، ولی همو(فردوسی)، تنها دو سطر پايين‌تر سه چيز را همواره رعايت می‌كرد:

پرهیز از دروغ، رعایت انصاف، و منطقی و علمی نگاشتن.

البته گويا از ديد ايشان می‌توان هم جانبدارانه نوشت و هم همواره انصاف را رعايت كرد. اما پرسش اين است كه اساسا اين سه پايه چه ربطی دارند به فردوسی. اسطوره‌پردازی چه ارتباطی دارد با دروغ‌گويی يا راستگويی؟

مثلا فردوسی در ماجرای ضحاك و مارهای بر دوشش و حكومت هزارساله‌اش، راستگو بود يا دروغگو؟ و يا در داستان اكوان ديو و هفتخوان و ديگر ماجراها. در باره‌ی رعايت انصاف هم بايد گفت درست می‌گويند، فردوسی منصف بود. اگر به جمشيد پس از هفتصد سال پادشاهی امر مشتبه شود و خود را خدا بخواند، فردوسی هرگز جانب اين پادشاه «ايرانی» را نمی‌گيرد:

«منی كرد آن شاه يزدان‌شناس/زيزدان بپيچيد و شد ناسپاس».

ولی از ديد آقای منتقد شايد بد نباشد اين بخش از شاهنامه‌ی «بزرگ فلم به دست» را، به علت «اين وضعيت» خاص، بنا به مصلحت‌هايی سانسور كنيم . منطقی وعلمی نگاشتن هم چيزی‌ست كه فكر نمی‌كنم فردوسی ادعايش را داشت يا اصلا ربطی به كارش داشت. حتا بخش تاريخی شاهنامه هم در جاهايی به‌ طور كامل با تاريخ منطبق نيست، مثل داستان اسكندر كه شاهنامه او را از تخمه‌ی پارسيان می‌داند. علت هم شايد به‌سادگی اين باشد كه فردوسی تاريخ‌نگار نبود. كار و هدف او چيز ديگری بود كه به‌گونه‌ای درخور ستايش هم به انجامش رساند.

دعوا البته بر سر فردوسی نيست، كه او هم مثل هر كس و هر چيز ديگر قابل نقد است. آری نبايد بی‌طرف بود و بايد همواره جانبدارانه گفت و نوشت . ولی اين طرفداری و جانبداری هنگامی منطقی و علمی می‌شود كه تنها و تنها به نفع واقعيت و حقيقت باشد. اينگونه می‌توان پا به عرصه‌ی «علم» نهاد و «تحقيق» بدينسان معنا می‌يابد. به جناب منتقد كه معتقد است در«اين وضعيت » نبايد از«خود» انتقاد كرد، بايد گفت كه اساسا همين مصلحت‌انديشی‌های بی‌معنا، همين غفلت‌های عامدانه، همين جانبداری‌ها، خود بزرگ‌بينی‌ها و به بهانه‌ی «دشمن»، چماق سكوت بركشيدن‌ها بوده كه در گذار تاريخ ما را به اين باريكه، يا به قول منتقد «اين وضعيت» رسانده است. ايشان از دكتر رجبی می‌خواهد كه اعلام كنند ايران‌شناسند و نه ايران‌پرست. پرستش را البته پرستاری و نگهداری عاشقانه معنا كرده‌اند، ولی «ايران‌پرستی» مرا به ياد عبارت‌هايی از نوع «خداپرستی» و«خورشيدپرستی» و«بت‌پرستی» می‌اندازد. فكر می‌كنم نيازی به اين بازی با كلمه‌ها نيست.

پرستش امروزه در زبان فارسی معنای روشنی دارد و به‌سادگی می‌توان به‌جای «ايران‌‌پرستی»،«ايران‌دوستی » به‌ كار برد. ولی اگر منظور نگهداری عاشقانه هم باشد، عاشقانه‌ترين و البته عاقلانه‌ترين نگهداری هنگامی‌ست كه عيب‌ها را ببينيم و برای زدودنشان بكوشيم.

هيچ «تك جمله‌ای» به دست هيچ دشمنی نمی‌تواند به تاريخ و فرهنگ اين سرزمين آسيب بزند. آنچه پايه‌های اين فرهنگ را از درون می‌خورد و پوكش می‌كند، همين چشم بستن بر خود و دشمن را جای ديگر جستن است. بايد از خود آغاز كرد. برای رفتن و پيش‌رفتن، بی‌ملاحظه بايد خود را نقد كرد . شايد ديگر وقتش رسيده باشد كه ايرانيان پا به دنيای مدرن بگذارند .


Labels: ,



پاسخ به دوست

یادداشت مسعود لقمان:


استاد گرامی درود

دوستی به نام بهرام ساسانی برای شما چنین کامنتی در وبلاگ من گذاشته اند:

« با سخنان جناب استاد رجبی موافقم. حرف دل من بود ولی به نظرم استاد دست پیش را گرفته است. به نظرم این نقدها به خود استاد بیش از هر کس دیگری وارد است. خود استاد کدام نظریه بدیعی را داده است؟ کجا از سخنان غربی ها سرپیچی کرده است؟ چه چیز جدیدی جز همانها که آلمانیها به او آموختند را گفته است؟ کجا و در چه موضعی از فرهنگ ایران حمایت کرده است؟ همو نبود که خشایارشا را به نقد گرفته و حمله او را همگام با یونانیها محکوم کرد؟ همو که هخامنشیان را سرکوبگر و دیکتاتور و ستمگر دانسته و داریوش بزرگ را به جنایت متهم کرد. همو که حتا به کوروش بزرگ نیز رحم نکرده و او را اشغالگر بابل نامید!!!!! چیزی که هیچ غربی نگفته است. استاد همه حرفهایتان درست ولی اینها را خطاب به خودتان بگویید. یک خواننده نوشتارهای گوهربار استاد رجبی».

خواهشمندم اگر امکان دارد پاسخی به نقد او بدهید تا در روزنامک بگذارم.

شادزیوید

مسعود


پاسخ:


سلامی گرم به آقای بهرام ساسانی

خشنودم که شما نوشتۀ مرا خوانده اید و نسبت به آن بی تفاوت نبوده اید. با فروتنی بسیار، باید بگویم که نیاید آن روزی که بنده مدعی بدعت بشوم. پس حق با شماست و من هیچ نظریۀ بدیعی ندارم.

کتابی دارم به نام «ترازوی هزار کفه» که در آن (بیش از 500 صفحه) کوشیده ام، بی ادعا، تنها به سواد ریشه ها نزدیک شوم.

آقای ساسانی من در همۀ رویکردهایم به باستان نگاران آلمانی و مغربی تنها سخنانی را پذیرفته ام که پذیرفتنی بوده اند و در نگارش تاریخ ایران نگران رویدادهایی بوده ام که در آن ها به کرامت انسانی بی اعتنایی شده است و سوگند که همواره خودی و بیگانه را به یک چشم دیده ام.

بخشی از نوشتۀ شما را دوباره بخوانیم:

«کجا از سخنان غربی ها سرپیچی کرده است؟ چه چیز جدیدی جز همانها که آلمانیها به او آموختند را گفته است؟ کجا و در چه موضعی از فرهنگ ایران حمایت کرده است؟ همو نبود که خشایارشا را به نقد گرفته و حمله او را همگام با یونانیها محکوم کرد؟ همو که هخامنشیان را سرکوبگر و دیکتاتور و ستمگر دانسته و داریوش بزرگ را به جنایت متهم کرد. همو که حتا به کوروش بزرگ نیز رحم نکرده و او را اشغالگر بابل نامید!!!!! چیزی که هیچ غربی نگفته است».

ببینید! هم مرا متهم به سرپیچی نکردن ار سخنان غربی ها کرده اید و هم نوشته اید که چیزهایی می نویسم که هیچ غربی نگفته است!

اما مایلم که بگویید که من در کجا هخامنشیان را ستمگر دانسته ام و داریوش را به جنایت متهم کرده ام، اگر جنایتی آشکار روی نداده است!

چرا باید حمۀ خشیارشا به یونان محکوم نشود. هیچ فکر کرده اید که در این صورت باید حملۀ اسکند را هم محکوم نمی کردم؟!

با این همه خواهم کوشید به سخنان شما و برخی دیگر بی اعتنا نباشم و خود را اصلاح کنم، تا مبادا به تاریخ با چشم خودی و بیگانه بنگرم. تنها یک خواهش دارم: بکوشیم که نگاه مورخ را در حدود 2400 صفحه از نوشتۀ او بیابیم و نه در دو جملۀ بی پس و پیش. همچنین پیشنهاد می کنم که پیشگفتار هزاره های گمشده را بامهر بخوانید!

سپاسگزار شما

با فروتنی

پرویز رجبی

pp

Labels:



دربارۀ 300


دربارۀ 300

 

1.

دوستی در بارۀ روزنوشت «300» نظر داده است:

« "ما"، "آنها" - "من"، "شما" - "ما ایرانیان"، "آن امریکائیان"، مفاهیمی که هیچگاه نتوانستم درک کنم !!
متاسفانه در نزد اهل فرهنگ هم این مفاهیم بسیار طرفدار دارد .
تا هنگامیکه انسان‌ها اسیر این "من" و "تو" هستند، این قافله تا به حشر لنگ است» .

 

دوست گرامی،

من  از شما  می پرسم،  فکر می کنید بدون ضمیر می توان سخن گفت؟

شما هر روز صدها بار از «من»، «تو»، «او»، «ما»، «شما» و «آن ها» استفاده می کنید و آهنگ تفرقه اندازی هم ندارید!  

فکر می کنم، خذف «ضمیر» برداشت «دل» شما نیست!

 

2.

دوست دیگری تلفن زد که «در هرحال با آبروی ما بازی شده است».

 

در پاسخ گفتم:

اگر مردم دنیا را چنین نابخرد تصور کنیم که می توانند این فیلم را باور کنند، دیگر جایی برای اعتراض باقی نمی ماند!

 

3.

و مریم از درست یا نادرست بودن داستان فیلم پرسیده اند.

 

مریم گرامی،

همان گونه که نوشته ام، این فیلم بر داستانی تکیه دارد که همزاد آریوبرزن خود ماست. اما به خوبی پیداست که نویسندۀ سناریو آهنگ پرداختن به حقیقت را نداشته است و برآن بوده است که از هیچ موقعیتی برای تبدیل داستان به افسانه ای کودکانه برای بینندگان سطحی نگر پرهیز نکند. حتی در گزیدن چهره های افسانه ای و سابقه دار در فیلم های بازاری هالیوودی. در این فیلم اگر کسی سوار بر دایناسور هم می شد، دور از انتظار نمی بود.

یکی از دوستانم می گفت، چون این فیلم تاریخی است، می تواند شبهه انگیز باشد. پاسخ من با قاطعیت این بود که این فیلم تاریخی نیست!...

Labels:



پاسخ
آقای محمود خان گرامی
مسئله شیوه نگارش همیشه برایم بحثی جالب بوده است. شاید بخاطر بی‌پایان بودن آن و نیز اینکه خود همیشه با آن درگیر هستم. خوشحالم که به لطف آقای دکتر رجبی و شما وارد این چاه «ویـل» شده‌ایم.
من به درست یا به غلط تصور میکنم که نویسنده حق دارد از میان شیوه‌های نگارشی گذشتگان (تا آنجا که موجب بدفهمی خواننده نشود) اقتباس کند، اما حق ندارد برای خود شیوه نگارش اختراع کند. دلیل آن نیز واضح است. چون خط و زبان متعلق به کسی نیست و ملک همگان است. تصرف در آن نیز می‌باید با رضایت همگان باشد و یک نویسنده حداکثر می‌تواند که شیوه مورد نظر خود را تنها پیشنهاد دهد و نه اینکه بکار بندد. به تجربه هم دیده ایم که افکار عمومی در برابر چنین کارهایی می‌ایستند و با رویگردانی از آن اثر به نویسنده اعتراض می‌کنند. نمونه آن، انتشار نسخه‌ای از دیوان حافظ است که مصحح بخود اجازه داده بود بگونه مضحکی واژه‌ها را به اینگونه بنویسد: هافز، اشغ، مترب، سلتان، غمر و غیره
بجز این بر این باورم که گویا روش برخی نشریات و ناشران که برای خود رسم‌الخط واحد ترتیب می‌دهند، کاری نادرست‌تر است. چرا که بدیهی است این نویسنده و اهل قلم است که می‌باید رسم الخط داشته باشد و نه ناشر و نشریه که تنها منتشر کننده آن هستند.
از سوی دیگر تصور میکنم که چنین نوآوری‌هایی می‌باید منحصر به واژه‌هایی باشد که موجب بدفهمی میشود. مثلا افزودن حرف اضافه ی به آخر کلمه (مثلا خانه‌ی بجای خانۀ) هیچ سودی ندارد چرا که شکل معمول آن هیچ دشواری خاصی ایجاد نکرده است تا نیاز به تغییر داشته باشد.
اما در باره افزودن حرف لاتینی بدل از آوا در پایان کلمه با فاصله و بدون خط تیره، به نظرم کاری نادرست می‌اید. چرا که در قاعده همگانی، فاصله نشان دهنده واژه‌ای جداگانه است و در اینجا این را نشان نمیدهد که حرف افزوده شده، تنها آوای پایانی واژه پیشین است.
غیاث آبادی

Labels: , ,



پاسخ
پاسخ آقای غیاث آبادی
محمود خان گرامی
از یاری شما ممنونم. اما چنانکه می‌بینید، ممکن است هر کسی به یک گونه‌ای این واژه‌ها را بنویسد. همه هم درست میگویند و در عین حال هیچکدام را همه قبول ندارند مسئله اصلی هم دقیقاً همین است که تفاوت نظر وجود دارد چون گویا این پرسشی بی‌جواب است و به ناچار می باید به یک قرارداد پذیرفته شده اکتفا کرد. مثلا به همین پیشنهاد آقای دکتر رجبی گرامی.
اما حالا یک مثال دیگر. فرض کنید عبارت «خانه بدوش» و «خان بدوش» که هر دو با ساکن واژه اول ادا می شوند و به حساب من میتوان آنها را به چهل شکل گوناگون نوشت. حال کدام آن چهل شکل را بپذیریم، پاسخش با کرام الکاتنبین است

پاسخ آقا محمود:


با سلام و ادب مجدد
خدمت دوست گرامی‌ام آقای دکتر غیاث‌آبادی
فرمایش شما درست است و بهرحال هرکس نوع نوشتاری خاصی را برمی‌گزیند.
اما بگمان من روشی نوشتاری‌ئی که آقای دکتر رجبی پیشنهاد داده‌اند (البته بدون خط فاصله) روش مطلوب و ساده و گویایی است.
سپاس.

Labels: , ,