خبری از پیرامون خودم

آرمانشهر حافظ

(بازخوانی غزل‌های حافظ)

 
          برای فرهاد وفادار
 

آرمانشهر حافظ را با صد غزل به ناشر سپردم

پیشگفتار این کتابم چنین است:

 

پیشگفتار

 

در حقیقت این کتاب نیازی به پیشگفتار ندارد. چون در هر غزلی که خوانده شده است، جابه‌جا مطلبی آمده است که می‌توان آن را پیشگفتاری برای آن غزل به شمار آورد. به این ترتیب مجموع این پیشگفتارها، اگر در کنار هم قرار بگیرند،  پیشگفتاری بزرگ و فراگیر را تشکیل می‌دهند. اما این پیشگفتار بزرگ نمی‌توانست به کار برنامۀ من بیاید. من می‌خواستم بدون فاصله گرفتن از غزل‌ها، جابه‌جا برداشت‌های فی‌البدیهه و بی‌شایبه خودم را دربارۀ هر غزل و هر تعبیر، بدون طبقه‌بندی موضوعی ثبت کنم. درست همان‌گونه که حافظ، بدون در نظرگرفتن ترتیبی خاص، غزل‌های خود را سروده است و به هنگام سرودن هرگز نظام خاصی را برای خود برنگزیده است... و ما بوده‌ایم که برای آسانی کار خودمان غزل‌های خواجه را با توجه به قافیه‌ها مرتب کرده‌ایم و این شایبۀ نادرست را برای برخی فراهم آورده‌ایم که گویا «الا ایهاالساقی...» نخستین غزل خواجه است...

من در خواندن غزل‌ها هیچ ترتیبی را رعایت نکرده‌ام. به عمد. برای این‌که ناخودآگاه دچار نوعی الاهم و فی‌الاهم نشوم. و بارها اشاره کرده ام که برای درک بهتر غزل‌ها از نوشته‌های حافظ پژوهان استفاده نکرده‌ام و اصرار داشته‌ام که بدانم خواننده‌های غزل‌های خواجه بدون راهنما و تفسیر چقدر توانسته‌اند به حافظ نزدیک شوند و با او زندگی کنند. و همواره به این واقعیت فکرکرده ام که هزاران هزار خوانندۀ حافظ، در طول بیش از شش سده، مانند من بی‌کمک کسی با خواجه «اُخت» شده‌اند و لسان‌الغیبش خوانده‌اند... و بسا با هواداری خواجه دل‌ ازدست داده‌اند و عاشق‌شده‌اند، اما با راز پنهان خود زیسته‌اند! و هنوز پاسخی داده نشده است که چرا ایرانیان برای تفال دست به دیوان خواجه می‌برند و به پیشگویی او اعتماد می‌کنند. هنوز گفته نشده است  که این باور زیبا کی و چگونه جوانه زد و از دلی به دلی دگر ریشه دوانید!

معمولا حافظ پژوهان را عادت بر این است که درپی عصر حافظ باشند. آن‌ها در این راستا کوشش‌های زیادی هم کرده‌اند، اما به گمان من، به خاطر غفلت از تعبیرها و اشاره‌های پراکندۀ خود حافظ، راه چندانی را هموار نکرده‌اند.  گاهی هم پرهیز از بی‌پروایی سبب دورافتادن آن‌ها از راه شده است. من فاش می‌گویم که در نگاه خود به غزل‌ها گاهی سر پروا را به سنگ کوبیده‌ام. به ویژه از برداشت‌های سنتی بی‌دلیل فاصله گرفته‌ام و فکر کرده‌ام که در میدان برداشت‌های سنتی به اندازۀ کافی تاخت و تاز شده است. و متاسفانه برخی نیز از ظن ناصادق خود یار حافظ شده‌اند. عادتی که ترکش هنوز نیاز به زمانی بسیار دارد...

«شرور» و یا «تاراجگر» خواندن حافظ یکی از نمونه‌های بی‌پروایی من در نگاه به خواجه است. این تعبیرها در جای خود کمک بسیاری برای بیان مقصود می‌کنند. بنابراین، برخلاف رای برخی از دوستان، به هنگام خواندن غزل‌ها، شرارت‌ها و تاراجگری‌های شیرین و یا ملیح حافظ را در پرده نپوشیده‌ام. لسان‌الغیب ما آن‌قدر ستوده شده و می‌شود که چنین برداشت‌هایی نتوانند ذره‌ای از شکوه آوازۀ او بکاهند. همان‌گونه که دو برداشت عارف خواندن و نخواندن او ذره‌ای او را از جای خود تکان نداده است! امروز با هیچ کوششی نمی‌توانی تفاوتی میان دو حافظ عارف و غیرعارف بیابی.

 

به هنگام خواندن غزل‌ها به شیوۀ خودم، بارها نام کتابی را که به نظرم در حال شکل‌گرفتن بود، در ذهنم سبک و سنگین کردم، تا سرانجام نام «آرمانشهر حافظ»  جاافتاد. شاید حافظ در ایران پس از فارابی  نخستین اندیشمندی باشد که حاصل نگاهش به جهان پیرامون می‌تواند آرمانشهری باشد که در همین نزدیکی‌های ماست و می‌توان بدون فلسفه هم به آن رسید. شهری که با صراحتی آشکار از جنس بهشت است که خود تعبیری از نهایت آرزوی بشری است. در این آرمانشهر حافظ می‌گوید که او به چشم خود دیده است که ملایک سررسیده‌اند و سرشتۀ گل آدم را به پیمانه زده‌اند. فارابی و پیش از او افلاتون چنین ادعایی را نکرده‌اند...

عطر این آرمانشهر فضای همۀ غزل‌ها و سروده‌های خواجه را آکنده است و به گنجینۀ واژگان او، به کمک نفس گرم و نفیس او، شخصیتی ملکوتی بخشیده است. این عطر را امروز نیز به‌جز از دیوان خواجه، در باغ تربت او در حافظیۀ شیراز نیز می‌شنوی و به شیراز که نزدیک می‌‌شوی این عطر نخستین «وجودی» است که از دروازۀ قرآن می‌گذرد و به استقبالت می‌آید. در دیگر دروازه‌های شیراز نیز. و می‌خواهم بگویم که عطر تربت حافظ باروی نازک، اما جاویدان شیراز است که «باد صبا» هم می‌تواند از الیاف نازک و لطیف آن بگذرد و خودش را به تربت عشق برساند... 

من از همان آغاز می‌خواستم برداشت‌ها و احساس‌هایم را دستکاری نکنم، تا ببینم که اگر معجزه‌ای شود و یک ایرانی را به حال خودش رها کنند، دربارۀ حافظ چگونه فکر می‌کند! از همین روی حتی از خواندن برداشت‌های دیگران صرف نظر کرده‌ام، تا مبادا خالص بودن نگاهم وجاهت خود را از دست بدهد. از این بیم داشتم که ناخواسته نگاهم به این سوی و آن سوی بدود و به جای پرداختن به برداشت‌های بی‌شایۀ خودم، به نقد آثار دیگران بپردازم، که برنامۀ کارم نبود.

من از نخستین روزی که خواندن غزل‌های حافظ را آغاز کردم، می‌دانستم که خود او می‌تواند بیشتر از آن‌چه که تاکنون انجام گرفته است سبب شفاف‌تر شدن غزل‌هایش شود. بنابراین بیشتر به گشت و گذارم در آرمانشهر او بود، تا در لغت‌معنی‌های حافظ پژوهان. در این گشت و گذار بارها با حافظ روبه‌رو شدم و بارها او را در کوچه‌های پرپیچ و خم و بدون پنجرۀ شیراز یافتم و گم کردم.

 

از «باباکوهی» من در پای البرز، تا تربت حافظ در پای باباکوهی شیراز حدود دو ساعت راه هوایی است. راه زمینی را در جوانی در بیست ساعت پشت سرگذاشته‌ام . و راه ذهنی به کمتر از یک لحظه نیاز دارد! اما فاصلۀ من تا روزگار حافظ کمی کمتر از هفت قرن است. شاید هم هفت قرن نوری!

با همۀ اطمینان خاطری که حافظ در شکافتن فلک دارد و ما هم گفتۀ او را می‌پذیریم، با این فاصله هرگز نمی‌توان فهمید که آیا سرانجام حافظ فلک را سقف شکافته است یانه. نشانه‌ای از «طرحی نو» که به دید نمی‌آید! حتی نمی‌دانی که حافظ سقف فلک را از چه جنسی می‌پنداشته است و چگونه فکرکرده است که با افشاندن گل و انداختن می در ساغر، می‌تواند برنامۀ خود را عملی کند! شاید هم طرح شکافتن فلک فقط یک بیانیه بوده است برای آیندگان درمانده و یا درماندگان آینده! مهم این است که او معتقد به یک دگرگونی بزرگ بوده است. و همین یک باور می‌تواند همۀ گمانه‌زنی‌ها را درباره زمینی و یا آسمانی بودن جهان‌بینی حافظ نقش برآب کند. زیرا کسی می‌تواند به فکر شکافتن سقف فلک و انداختن طرحی نو بیافتد که به بن بست رسیده بوده باشد! حافظ برای به انجام رساندن برنامۀ خود جز ساقی چیزی دیگر در دست نداشته است. لابد که ساقی نیز متقابلا حافظ را در دست داشته است...

امروز، با همۀ ناتوانیمان  در شناخت روزگار حافظ، می‌توانیم با اندکی جست و جو، با پیوند ذهنی او با ارباب شعر پیش از او و معاصرانش آشناشویم. در پنجاه سال اخیر دربارۀ تماس ذهنی حافظ با دیگر شاعران کارهای فراوانی انجام پذیرفته است، که در این میان کوشش بهاءالدین خرمشاهی در جستن و یافتن پیوندها ستودنی است.

و با این‌که برنامۀ این ‌نوشته فی‌البدیهه بودن است و تکیه‌نداشتن بر استادان سخن، نمی‌توانم از آوردن چند سطر از کتاب بی‌مانند «گلگشت در شعر و اندیشۀ حافظ» (صفحۀ 107) نوشتۀ ماندگار محمدامین ریاحی چشم بپوشم. بیشتر به این دلیل که من نیز به همین نتیجه‌ای رسیده ام که استاد ریاحی. پس بهتر است که او را در کنار خود داشته باشم. واقعیت این است که این «رندی» را از حافظ آموخته‌ام:  

«شعر حافظ زبده و چکیدۀ شش قرن شعر و ادب فارسی و قرن‌ها فرهنگ ایرانی و جزئی از کل است. شعر حافظ مجرد و منتزع از مجموع زبان و ادب و فرهنگ ایرانی نیست. تکدرختی نیست که بادی بذر آن را به تصادف در گوشۀ بیابانی انداخته باشد. دریای بیکرانی است که هر قطره‌ای از آن از ابری چکیده و از به‌هم‌پیوستن صدها جویبارِ خرد پدید آمده است. کاخ دلاویزی است که هر خشت آن یادگاری از گذشتۀ زبان و ادب و فرهنگ ایرانی است. هر لفظ و هر مضمون در سخن او با مجموعۀ زبان و ادب و فرهنگ ایرانی معمول در عصر او پیوند دارد...  بسیاری از شعرای معاصر و پیشینیان او، مثل ستارگانی که در برابر تابش آفتاب رنگ و نور می‌بازند و نا پدید می‌شوند، جا خالی کرده‌اند، اما بررسی آن‌چه مانده، برای شناخت حافظ و فهم زبان او شرط لازم است».

اما علاوه بر این‌ها، حافظ «بشری» دیگر است.  او مانند سرابی در کویر است. ما اگر فرصت رسیدن به او را می‌داشتیم، لابد که می‌توانستیم تا حدودی با او آشنا شویم. او یک جاده است. با «خود» او در دوردستی از جاده! او در هر غزل چندبار مانند سرابی در دوردست ظاهر می‌شود، اما چارچوب غزل فرصت رسیدن به او را نمی‌دهد. چاره چیست؟ بیش از ششصد سال است که حتی یک گام به او نزدیک نشده‌ایم و خود او هم یک گام خود را پس نکشیده است.

 

امروز آهنگ آن را دارم که در این جاده نگاهی بیاندازم به کوله‌بار حافظ!

رودکی، منوچهری، سنایی، ناصرخسرو، خیام، مولوی، انوری، خاقانی، ظهیر فاریابی، نظامی، عطار،  کمال‌الدین اسماعیل اصفهانی، عراقی، سعدی، نزاری قهستانی، امیرخسرو دهلوی، اوحدی مراغه‌ای، خواجوی کرمانی، عبید زاکانی، ناصر بخارایی، سلمان ساوجی، جمال خجندی و... هرکدام یک «سرراهی» در این کوله‌بار برای حافظ دارند. 

حافظ خود به تنهایی یک قبیله است و کاروانسالار قبیله، در شاهراه وجودش.  او فقط از عطر و بوی این «سرراهی‌ها» استفاده می‌کند! به این ترتیب او همۀ شاعران را درقفای خود دارد! کاروانسالاری که تک‌تک زنگ‌های قبیله و قافلۀ خود را می‌شناسد، در شاهراه خودش!

حافظ یک‌یک شاعران قبیله و کاروان خود را می‌شناسد، در شاهراه پرپیچ و خم خودش. او راهزن عیار عطر و بو برای کوله‌بارش است! او به دلخواه از ذخیرۀ کوله‌بارش استفاده می‌کند. اما با شگرد منحصر به فرد خودش: می‌ایستد، کوله‌بار را بر زمین می‌گذارد، یکی از سرراهی‌ها را برمی‌دارد، می‌بوید و سر جایش می‌گذارد....، دوباره خود را به راه می‌سپارد. با عطری در مشام. سپس سرمست از  چشم‌انداز مسیر، عطر پیچیده در مشام را درآمیخته با عطر جانش و روحش و حضورش، در پیمانۀ غزلی تازه می‌دمد... و غوغایی تازه برپا می‌کند.

به این ترتیب، در میان  پیشینیان  و معاصران حافظ کمتر شاعری را می‌یابیم که از دستبرد حافظ در امان مانده باشد. هنر حافظ در امانت‌داری او نیست. در حقیقت او امانتی نمی‌گیرد که ناگزیر از امانت‌داری باشد. هنر حافظ در انگیختن خود است با عطر دیگران. او عیاری چشم‌پاک است و تاراجگری است که از تاراجش، ستمی بر کسی رواداشته نمی‌شود!  او عطار است و تاراجگر هر عطر و بویی که خوش باشد. مانند کاری که در «عشق» می‌کند. در «عشق» هم مایۀ اصلی حافظ از خود اوست. هم در عشق ورزیدن و هم در ساییده‌شدن جان، با اشکی در آستین!

حافظ در آرمانشهر خود عطر دیگر شاعران را هم انباشته است. در شیشه‌های شفاف غزل‌های خود. او چیزی را پنهان نکرده است. او فقط به بیتی ناب از دیگران صولت و شکوه بخشیده است. یا مانند امروز این بیت‌های ناب را ویراستاری کرده است و بر آن ها نمک و قند افزوده است...

 

من از مجموع برداشت‌ها و نظرها و راه‌حل‌هایی که حافظ به خود پیشنهاد می‌کند، براین باورم که مشربی اگزیستانسیالیستی دارد و همواره در حال جست‌وجو و یافتن خود. در یکی از غزل‌ها خواهیم دید:

که او اگزیستانسیالیستی تمام عیار است و خود تصمیم می‌گیرد، که نغمۀ بی‌ریا و تزویر رباب را برگزیند. زیرا از ریاکاران که او دشمنشان می‌خواند انتظار درک ندارد. آن‌ها در حوزۀ ملک خودمختار او جایی ندارند:

          زروی دوست دل دشمنان چه دریابد؟

          چراغ مرده کجا، شمع آفتاب کجا؟

حافظ برای عیاشی به خرابات نمی‌رود، می‌رود تا با نغمۀ رباب نقش عیش دراندازد! مگر عیش نکوهیده است، اگر ریا نباشد؟ حافظ خرابات را از درون خود به بیرون می‌برد، تا مگر رستگاری را همگانی بکند!...

 

پیداست که در این نوشته ارباب ادب و استادان حافظ شناس مخاطب من نیستند. من خود را درجایگاهی نمی‌بینم که چنین اجازه‌ای را به خود بدهم. برنامۀ من فقط انداختن نگاهی بی‌شایبه است به غزل‌های حافظ و یافتن نشانه‌هایی از برخی از عطارانی که او می‌شناخته است! و لابد که من هم با راه لغزنده‌ای که در زیر پا دارم، در سراسر راه بارها خواهم لغزید!.. 

به قول خود خواجه:

    شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

    کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

 

اکنون، برای آشنایی با کوله‌بار حافظ، خودمان را بسپاریم به شاهراه حافظ  و همسفر کاروانسالار شویم!  این شاهراه دایرۀ پرگار است و ازل و ابدش پیدا نیست!...

گفتم که او در کوله‌بار خود سرراهی‌هایی از شاعران پیشین و معاصر خود دارد. مثلا از خیام:

        گر بر فلکم دست بُدی چون یزدان

        برداشتمی من این فلک را ز میان

        وز نو فلک دگر چنان ساختمی

        کازاده به کام خود رسیدی آسان

بی‌تردید، با عطر این رباعی خیام در مشام است که حافظ غزل معروف «بیا تا گل برافشانیم...» را سروده است. حافظ خود به توجه خود به دیگر شاعران اشاره می‌کند:

        استاد غزل سعدی‌ست، پیش همه کس اما

        دارد سخن حافظ، طرز سخن خواجو

اما او در شاید سال‌های پختگی بعد، که در سخنسرایی اوج می‌گیرد، می‌گوید:

        چه جای گفتۀ خواجو و شعر سلمان است

         که شعر حافظ شیراز به زشعر ظهیر!

جالب است که حافظ در نظرهایی این‌چنین نیز، از اظهار نظری آشکار و صادقانه پرهیز نمی‌کند. البته در همین‌جا باید گفت که او حتما از آمادگی روحی مخاطبان خود برای شنیدن چنین نظری دربارۀ خودش اطمینان داشته است. 

کمی بعد خواجه به این باور می‌رسد که:

         بعد از این نور به آفاق دهم از دل خویش

         چون به خورشید رسیدیم غبار آخر شد

و سرمست از این باور، بی آن‌که بیمی از مخاطبی داشته باشد، پا را فراتر می‌گذارد:

         صبحدم از عرش می‌آمد سروش و عقل گفت

         قدسیان گویی که شعر حافظ ازبر می‌کنند.

اما حافظ، با این همه توانایی و ادعای به حق، بیشتر از هر شاعری سروده‌های دیگر شاعران را بوییده است و عطر شعر آنان را چاشنی و حتی گاهی درونمایۀ اصلی غزل‌های خود کرده است.

خیام می‌گوید: «یاران موافق همه از دست شدند» و امری به تصادف نیست که حافظ می‌سراید: «نمی‌بینم از همدمان هیچ برجای».

گاهی فکر می‌کنی، حافظ عطار ورزیده‌ای است که عطرهای «بساط» خود را به دل‌انگیزترین و دلنشین‌ترین شیوۀ ممکن پالوده است و از صافی روح «آسانگیر» و «نگاه اگزیستانسیالیست» خود گذرانده است، تا مبادا مخاطب خود را درگیر «ناتوانی فلسفه» کند... و احساس می‌کنی، در حالی که خیام هرگز نتوانست خود را از چنگال فلسفه برهاند، حافظ بیش از شش قرن پیش از سهراب سپهری روزگار ما، هیچ‌گاه تمایلی به نوشیدن آب با فلسفه نداشته است!..

شعر حافظ گاهی با حذف واژه‌ای مانند «گور»، با لطافتی پنهان، به آشکاری بر لطف هستی می‌افزاید. در نمونۀ زیر، در حقیقت خیام و حافظ نظری واحد دارند، اما خیام از سر «بدبینی» سروده است و حافظ، چنگ‌نوازان، از سر «خوشبینی»! و شگفتا که با تاراج رباعی خیام!

     خیام:

        مهتاب به نور، دامن شب بشکافت

        می نوش دمی، خوش‌تر از این نتوان یافت

        خوش‌باش و میندیش که مهتاب بسی

        اندر سر گور یک به یک خواهد رفت

     حافظ:

        وقت سحر است، خیز ای مایۀ ناز

       نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز

       کان‌ها که بجایند نپایند بسی

       وان‌ها که شدند کس نمی‌آید باز

گاهی نیز حافظ در شاهراه خود، دمی می‌نشیند و می‌آرامد و از کوله‌بار خود یک رباعی می‌کشد بیرون و آن را می‌سپارد به ذوق شگفت‌انگیز خود. این‌نوع تاراج بسیار دشوار است. عطر نفس حافظ  با نفس خیام درهم می‌آمیزند. گاهی هم فکر می‌کنی که حافظ زیر لب زمزمه کرده است: «عمر جان! باید این‌طور می‌گفتی»!

     خیام:

        صبح است و دمی بر می گلرنگ زنیم

        وین شیشۀ نام و ننگ بر سنگ زنیم

        دست از امل دراز و خود بازکشیم

        در زلف دراز و دامن چنگ زنیم

     حافظ:

        بیا که قصر امل سخت سست بنیادست

        بیار باده که بنیاد عمر بر باد است

        غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

        زهرچه رنگ تعلق پزیرد آزادست

روی هم‌رفته دستبرد حافظ به خیام فراوان است. البته نه به اندازۀ دستبردهایی که او به مضمون‌های سعدی زده است. حجم کار سعدی هم امکان بیشتری فراهم می‌آورده است. حافظ به گمان پرسش‌های خیام را می‌پسندیده است، اما در پاسخ به آن‌ها به راه پرسنگلاخ و معیوب فلسفه نمی‌افتاده است. حافظ مرد تجربۀ شخصی  و عمل بوده است، تا فلسفه... با راه درازی که در پیش داریم، به همین چند نمونه بسنده می‌کنیم...

 

اینک نگاهی بیاندازیم به نقش مولانا در نگاه حافظ:

مولانا بشری دیگر است و حافظ بشری دیگر. مولانا در فکر قالب و زیبایی و صنعت نیست و شعر برایش تنها یک وسیله است. در حالی که حافظ حجار باذوقی است که غزلش را از زیباترین مرمرها می‌تراشد و به زیبایی اثر خود همان‌ اندازه پایبند است که به «منظور» درون خود. به عبارت دیگر، در حالی که مولانا حتی قالب خود را به‌دور افکنده است، یه گونه‌ای که دیدیم حافظ در حال تماشای به پیمانه خوردن گل آدمی است و خود را و شور و هیجان‌های خود را نیز در هر فرصتی در پیمانه‌ای نو به قالب می‌زند.

می‌خواهم بگویم که حافظ حتی گاهی برای آفریدن زیبایی در پی «منظور» است! در گنجینۀ واژگان حافظ، واژه‌ها زنده هستند و نفس می‌کشند و شخصیت دارند و همۀ آن‌ها جابه‌جا فخر هم می‌فروشند. گاهی به هنگام خواندن مثنوی‌های «ساقی‌نامه» و یا «الا ای آهوی وحشی کجایی» احساس می‌کنی واژه‌ها سپاهیانی مغرور هستند که داری از آن‌ها سان می‌بینی!.. و می‌خواهی سان‌دیدن را رهاکنی و به صف سپهیان مغرور بپیوندی...

برای حافظ هم شعر یک وسیله است، اما وسیله‌ای مانند یک ساز و برای خلق نشاط و طرب. همراه ترانۀ همزاد خود! ترانه‌ای برای تراویدن و جهیدن و جهانیدن. ترانه‌ای از جنس دل حافظ و به شکل دل حافظ. غوغایی به آرامی زمزمه و به آرامی صدای نفس کودک خوشبختی که پس از خوردن شیر، خوابش ربوده است!..

اما این حقیقت نه بدین معنا که اعتبار مولانا حتی سر سوزنی کم‌تر از حافظ است. هردو شاعرانی مرسل هستند. فقط مولانا بشری دیگر است و حافظ بشری دیگر. هرکدام کاروانسالار قافله‌ای دیگر و پیشرو راهی و شاهراهی و به تعبیری «طریقتی» دیگر. شاهراه‌هایی که گاهی به هم می‌رسند و گاهی از هم فاصله می‌گیرند و از چشم‌انداز یکدیگر فاصله‌ای بسیار غریب می‌گیرند!

با این همه، حافظ تاراجگر از تاراج سخن مولانا هم غافل نیست. حافظ کاروانسالار عیاری است که هر قافلۀ پرباری را که بیابد، به آنی دستبردی می‌زند و بی‌درنگ و به آنی آن را تقسیم نیازمندانش می‌کند.

     مولانا:

        بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

        بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

زبان این بیت مولانا به تصادف، شباهت غریبی دارد به زبان حافظ و لابد او از همین روی چنگی به آن انداخته است. اما نتوانسته است از خوی دست و دلبازی بی‌شایبۀ خود دست بکشد:

     حافظ:

        بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران

        بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید

علی دشتی در نقشی از حافظ  در مقایسۀ مولانا و حافظ  چه نتیجۀ زیبایی می‌گیرد:

«هردو تصوف و غزل را با هم می‌آمیزند. ولی با این تفاوت که مولانا افکار عرفانی و جذبه‌های الهی خود را در لباس غزل‌های عاشقانه درمی‌آورد و حافظ در غزل‌های عاشقانۀ خود افکار صوفیانه می‌ریزد».

با این همه من اختلافی بسیار کوچک اما مهم با دشتی دارم:

مخاطبان شعر فارسی گاهی به حق و گاهی هم به مصلحت زیبایی و نجابت و صداقت را مترادف با افکار صوفیانه دانسته‌اند و می‌دانند! دیگر این‌که اندیشیدن به سبب حضور در جهان هستی، حتما نمی‌تواند در پیوند با افکار صوفیانه باشد. اگر چنین می‌بود، می‌بایستی همۀ کودکان را صوفی می‌خواندیم. چون یکی از نخستین پرسش‌های جدی که در کودکی و نوجوانی مطرح می‌شود همین سبب و چگونگی حضور در جهان است.

مولانا و حافظ هم می‌توانند مانند خیام به آفرینش خود بیاندیشند:

    مولانا:

        از کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود؟

        به کجا می‌روم، آخر ننمایی وطنم؟

        مانده‌ام سخت عجب کزچه سبب ساخت مرا

        یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم

    و حافظ:

        عیان نشد که چرا آمدم، کجا بودم

        دریغ و درد که غافل زکار خویشتنم

 

دربارۀ گوشۀ چشمی که حافظ به مولانا داشته است شاهد فراوان است. مهم استقلال حافظ است که هرگز خدشه‌دار نشده است. حتی می‌توان گفت که به رغم غافل نبودن خواجه از شاعران سلف و معاصر خود، او مستقل‌ترین شاعر ایران است. هم در ادب و هم در خلق و خوی و رفتار.

 

سعدی اما می‌توان گفت که در حافظ حلول کرده‌ است. غزل حافظ اگر فخر و بلاغت غزل سعدی را ندارد، در قند و نمک اما گاهی از او پیشی می‌گیرد. زبان حافظ لهجۀ منحصر به فردی دارد که می‌توان زمینی و حافظیش نامید!..  لهجۀ سهلی که ممتنع است و تقلید از آن آبرو می‌برد... در حالی که سعدی الگویی است برای تقلید. کم نیستند نویسندگانی که کتاب خود را با دیباچه‌ای مانند «منت خدای را...» آغاز کرده‌اند و در غزل، مانند شهریار، «نقش دل‌انگیز» خود را در زبان سعدی یافته‌اند...

اما چگونه می‌شود از این مصرع حافظ تقلید کرد؟

        «سر ما و قدمش، یا لب ما و دهنش»

شاید بتوان زیباتر و فصیح‌تر سرود، اما سوگند که شیرین‌تر هرگز!.. اگر کسی چنین باوری داشته باشد از «شیرینیان» شیراز گرفته تا طوطیان هند نمی‌دهند «انفعالش»!... واژۀ «دهن» در این مصرع ساده، بی آن‌که چیزی درباره‌اش گفته شود، به تنهایی جان هزار سخن و ترانه از هزار هزاردستان دارد! در این‌جا «دهن» قصیدۀ بلندبالایی است که تنها یک واژه دارد. یا مستزاد یا نمی‌دانم مسمطی است که نباید سرودش!.. برای من این مصرع حافظ حیرت‌انگیزترین شعشعۀ سخن است. دلم می‌خواست که می‌دانستم که دهان خواجه چقدر از این واژۀ «دهن» به آب افتاده است که سرازپا نشناخته است! این «سرازپا نشناختن» همان است که من «ابزار اندیشه» می‌دانمش...

کنگره‌های باروی آرمانشهر حافظ از قند و نمکند و خود حافظ باروی نازک شیراز است. - بارویی که سعدی را هم در حصار و میان گرفته است!.. آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش!

پیداست که لسان‌الغیب ما شیخ اجل ما را تا روزگار خود بهتر از هرکسی  دیگر می‌شناخته است و هنگامی که دم می‌بسته است، با او دمساز می‌شده است و گاهی نیز طیع خود را با طبع او می‌سنجیده است. در حد استنشاق از یک هوا. در حقیقت سعدی هم می‌توانسته است مانند و همسنگ ده ها عامل بیرونی دیگر حافظ را برای سرودن بیانگیزد. مانند یک آبشار، یا بگوییم یک کوه بلندبالا و پراشکفت. و یا آبشار باشکوهی همسنگ یک خاطرۀ خوشنوا. و پیداست که حافظ از تماشای «چشم‌انداز» هیبت سعدی در ذهن و خیال خود،  همان‌گونه لذت می‌برده است که شاید از مصلی و رکناباد بالادست تربت او! و از مشرب سعدی چنان لذتی می‌برده است که بدش نمی‌آمده است که در درون خود میزبان طبع و فصاحت و بلاغت او باشد و در حال میهمانی گاهی هم غرور خود را بیازماید و یا بخواهد ثابت کند که نسل جدید حضور بیشتری در چشم‌اندازهای پیرامون خود دارد و باید پذیرفت که «لطافت» هم رشد تکاملی خود را دارد.

جستن سعدی در حافظ گاهی هم می‌تواند، به خاطر حضور فراوان او در کنار سعدی، ما را به گمراهی بکشاند. بنابراین به هنگام مقایسه تصویرهای ذهنی این دو ستون استوار شعر و ادب فارسی باید بسیار محتاط بود و در حال مقایسه نباید از هنجارها و عادت‌ها و گفت‌وگوهای محفل‌های ادبی و اجتماعی و همچنین «ابزار متداول اندیشۀ» روزگار غافل بود... پیداست که واژگان و تعبیرهای مردم اسکیمو ویژگی‌هایی دارد که برای خودشان مفهوم دارد و برایشان نمی‌توان از سرو سهی و خرابات مغان چیزی تعریف کرد. و یا از بهشت و جهنم!.. و یا «تربیت نااهل را» با «گردکان بر گنبد» مقایسه کرد!..

از این روی است که باید در مقایسۀ سروده‌های سعدی و حافظ «ابزار متداول اندیشۀ روزگار» را نیز در نظر داشت. مثلا در چند نمونه‌ای که از «نقشی از حافظ» علی دشتی می‌آورم، تمیزدادن نقش زمانه از تاثیر سعدی چندان هم آسان نیست:

    سعدی:

        ما دگر کس نگرفتیم به جای تو ندیم

        الله الله تو فراموش مکن عهد قدیم

    حافظ:

        فتوی پیر مغان دارم و عهدی‌ست قدیم

        که حرام است می آن را که نه یار است ندیم

پیداست که واژه‌های «ندیم» و «قدیم» نمی‌تونند تنها دلیل برابر هم قراردادن این دو سروده باشند. من نقش روح زمان و ابزار متداول اندیشه در زمانی معین را هم  برای رسیدن دو متفکر به مقصود از نظر دور نمی‌دارم. البته منظورم این نیست که حافظ را سعدی نیانگیخته است. اصلا چه کسی می‌توانسته به اندازۀ حافظ از سروده‌های سعدی لذت ببرد؟ حرف من دربارۀ تک‌تک مقایسه‌ها فقط تمام ندیدن حجت است و بس. بی‌تردید هرکس دیگری هم که می‌خواست دربارۀ نرساندن آزار به مور اندرزی بدهد، کم و بیش همان شیوه‌ای را می‌گزید که فردوسی.

در این‌جا تنها از این اشاره نمی‌توان صرف نظر کرد که لهجۀ حافظ فارغ است از روزگار و دوره‌ای خاص. ویژگی این لهجه در گنجینۀ کوچک واژگان متداول در آرمانشهر حافظ است. هیچ‌کدام از این واژه را حافظ اختراع نکرده است. او فقط موفق به کشف «حیای جادویی» آن ها شده است. مانند واژۀ «دهن» که بالاتر از آن یاد کردم. شش سده‌ای که از حضور حافظ سپری شد، نشان داد که تقلید از حافظ ناشدنی است!..

سعدی استاد بی‌چون‌وچرای سخن و غزل است. او چیزی از این هنرها کم ندارد. ارتکاب شرارت از حافظ است که پیوسته با عطر عصارۀ جانش به میدان درمی‌آید و کودکانه فرصت شیرین‌زبانی را از بزرگان می‌رباید. سعدی از کجا می‌توانست بداند که مردی در دیار او، در 791، با مرگش،  پا به عرصۀ ادب خواهد گذاشت با هزار واژۀ خنیاگر. و روزگاری خواهد آمد که «دهن» مقام «ساقیان» را خواهد یافت.

واژه‌ها رقصان می‌گذرند. گاهی دست‌افشان و از پرده برون‌افتاده و زمانی مانند اشباح در زیر پرده‌ای از ابریشم سفید و یا رنگارنگ!

و می‌شنوی و می‌بینی غوغای ستارگان را:  «سماع زهره به رقص آورد مسیحا را».

باری دیگر سری بزنیم به این دو شاعر همشهری:

    سعدی:

        چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت

        که یکدم از تو نظر برنمی‌توان انداخت

        زعقل و عافیت آن‌روز بر کران ماندم

        که روزگار حدیث تو در میان انداخت

    حافظ:

        خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

        به قصد جان من زار ناتوان انداخت

        شراب خورده و خوی‌کرده می‌روی به چمن

        که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت

        بنفشه طرۀ مفتول خود گره می‌زد

        صبا حکایت زلف تو در میان انداخت

شعر هردو شاعر از نظر کیفیت چیزی از یکدیگر کم ندارد. تفاوت تنها در لهجۀ جادویی حافظ است. واژه‌ها در این لهجه مانند قطره‌های سیماب می‌خزند و جای مناسب خود را پیدامی‌کنند و قرارشان مالامال از بی‌قراری است!.. همیشه فکر می‌کنی که اگر واژه‌ای را از قید مصرعش رها کنی از جایش کنده خواهد شد!..

گاهی هم حافظ قصد تضمین و تقلید ندارد، بلکه نظر خود را دربارۀ مضمونی از سعدی می‌دهد و یا به نوعی زورآزمایی ملیح دست می‌زند:

    سعدی:

        هرشب اندیشۀ دیگر کنم و رای دگر

         که من از دست تو فردا بروم جای دگر

         بامدادان که برون می‌نهم از منزل پای

         حس عهدم نگذارد که نهم پای دگر

    حافظ:

          گر بود عمر به میخانه روم بار دگر

          به‌جز از خدمت رندان نکنم کار دگر

          راز سربستۀ ما بین که به دستان گفتند

          هرزمان با دف و نی، بر سر بازار دگر

    سعدی:

           من از آن‌روز که در بند توام آزادم

           پادشاهم که به بند تو اسیر افتادم

    حافظ:

           فاش می‌گویم و از گفتۀ خود دلشادم

           بندۀ عشقم و از هرو دو جهان آزادم

سرانجام، به این زورآزمایی پرشیطنت نگاه کنیم. امان از دست خواجه که حتی ملاحظۀ استاد پیش‌کسوت خود را نکرده است!..

    سعدی:

           نه آنچنان به تو مشغولم ای بهشتی روی

           که یاد خویشتنم در ضمیر می‌آید

     حافظ:

           چنان پرشد فضای سینه‌ از دوست

           که فکر خویش گم‌شد از ضمیرم

 

بهاءالدین خرمشاهی در حافظ نامۀ دو مجلدی خود کوشیده است که مضمون‌هایی از حافظ را در شعرهای پیشنیان و معاصران (و حتی خود او) بیابد. کاری طاقت‌فرسا و وقت‌گیر و بسیار ستودنی...

گرفتاری بزرگ ما این است که ناگزیریم که حافظ را در چارچوب قواعد بشری بسنجیم.

 

همان‌گونه که در آغاز اشاره‌کردم، پیش از خواندن هرغزل نگاهی کوتاه دارم به خلق و خوی حافظ و همچنین روزگارش. امیدوارم این شیوه از فاصلۀ خوانندگان «غیرمتخصص» حافظ با او بکاهد. تاکیدم بیشتر روی واژه‌ها و هنجارهایی بود که تاکنون به آن‌ها توجه کم‌تری شده است. واژه‌هایی که حافظ به کمک آن‌ها لهجه‌اش را مرصع کرده است. بدون تردید هنگامی که حافظ می‌گوید:

        غلام همت رندان بی‌سر و پایم

         که هردو کون نیرزد به نزدشان یک کاه

او اصطلاح «بی‌سر و پا» را از قول کسانی به کار می‌برد که با «کرامت» و «کمال» بیگانه بوده‌اند... وگرنه پیداست که حافظ بشری بوده است شیفتۀ زیبایی و هنجارهای آرام‌بخش. برای نمونه، او حتی از لعل‌گون بودن می صرف‌نظر نمی‌کند. و بسا که زیبایی چشم‌انداز در نگاه حافظ نقشی جادویی دارد.  

واقعیت این است که عارف‌بودن یا نبودن خواجه چنان وقت پژوهندگان را گرفته است که تا جایی که من می‌دانم، حتی یک بار به کوچه‌های بدون پنجرۀ حافظ اشاره نکرده‌اند و همواره شهر «بی‌مثال» حافظ را بهشت برین پنداشته‌اند! غافل از این‌که این حافظ بود که شیراز را شهرۀ آفاق کرد... در حالی که سعدی علیه‌الرحمه سی سال تن به دوری از شیراز و گلگشت مصلی داد... رکناباد باغ سعدی را سیراب می‌کرد و دل حافظ را...

 

و سرانجام این‌که حافظ عاشق «عشق» است و سعدی عاشق «عاشقی». حافظ نخست به «عشق» می‌رسد و سپس به «معشوق»! پای عشق که درمیان باشد، کسی هم که می‌خواهد حافظ را عارف و صوفی بخواند دستش خالی نمی‌ماند. و طبعا منازعه و مناقشه هم روالی منطقی می‌یابد. به این ترتیب مسالۀ تعدد معشوق نیز در غزل‌ها حافظ حل می‌شود. چون همۀ معشوق‌ها محصول عشقی واحد هستند!.. برای حافظ عشق بر خرد می‌چربد:

        عاقلان نقطۀ پرگار وجودند، ولی

        عشق داند که در این دایره سرگردانند

و برای حافظ «آدمی و پری» «طفیل هستی عشقند»!.. و برای رسیدن به رستگاری اراده و همتی باید.

 

و دست آخر این‌که من هرغزلی را که خوانده‌ام بی‌درنگ آن را در وِبلاگم منتشر کرده‌ام. از این‌روی هنجار پرداختن به غزل‌ها رفته‌رفته دگرگون شده است. در این دگرگونی‌ها مخاطبان بسیاری با تماس‌های خود نقش داشته‌اند. دوستانی نیز مانند فرهاد وفادار شیدا و هوشنگ بافکر نازنین در هر گامی همراهم بوده‌اند و از لغزش‌ها در امانم نگه‌داشته‌اند. در ویراستاری واپسین برآن شدم که شیوۀ پرداختن به غزل‌ها را یکدست کنم، اما سرانجام دریغم آمد که بی‌شایبگی نگاهم به غزل‌ها را مخدوش کنم! پیداست که خواننده خود این حقیقت را درخواهد یافت.

دیگر این‌که پس از عوض کردن چند نسخه، سرانجام به پیشنهاد دوستان، حافظ خانلری را پایۀ کار قرار دادم.

 

تهران، زمستان 86 و یهار 87

پرویز رجبی



--
PARVIZ.RAJABI@GMAIL.COM



پیام

پیام دوست

 

 

 الا یا ایها الساقی ادر كاسا و ناولها

كه عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشكل‌ها

 

این غزل پژواك ندای صادقانه كسی است كه تجربه عشق دارد، با دیده دیده است و پسندیده و سپس عنان جان را به دست دل داده است تا راه خود رود و كار خویش كند و او را در بند عشق گرفتار کند و راه رهایی را به او بنمایاند، این شراره شور انگیز از درون كسی برخاسته است كه دلسوخته عشق است و در میدان آزمون عشق گاهی پای پیاده دویده است و زمانی سواره تاخته است و در ره عشق بیداری‌ها كشیده و دیده برهم ننهاده است. اما در همه حال و در همه جا برای وصل به معبود سر از پای نشناخته و دمی از گام‌زدن و پیش رفتن نایستاده است.

 

هر چند سالك خام اندیش راه عشق بوده و با خام خیالی پیمودن این راه را آسان می دانسته اما گام‌زنان و در هر گامی به پیش با دشواری‌های آن و ناشناخته‌ها برخورده است كه حل آن به تلاش بیشتر و نیروی عشق ژرف‌تر و پایمردی بیشتری بستگی داشته است. و او در این سیر و سفر دریافته است كه هرچه به پیش می‌رود، این راه تمامی ندارد و مقصود و محبوب دور از دسترس می‌باشد، اما همو هنگامی‌كه  به پشت سرش نگاه می‌كند در می‌یابد كه راه بس درازی را پیموده است كه در ابتدای كار تصورش نیز برایش نا ممكن بوده است و او هرگز فكر نمی كرده است  كه پس از گام نخست به گام‌های دیگری نیاز باشد.

 

اما اكنون كه تجربه پشت تجربه كرده و گام‌ها از پس گام برداشته است، می‌داند كه عاشق‌شدن چه آسان و عاشق‌ماندن چه دشوار است. او از ته جان احساس كرده است كه دیدن و پسندیدن و دل بستن خان نخست وادی عشق است و ساده‌ترین خان وندیدن و دل‌كندن رسم روزگار است، واما دل به دل‌دادن و در دل محبوب جاخوش‌كردن و دل خویش را خانۀ امن او كردن مشكل‌ترین آزمون رهروان عشق است. و انگشت شمارانی بختیارند كه این راه را تا انتها بروند و راهیان بختیار نیز از تبار كسانی اند كه كمتر از دشواری و ناهمواری راه گله كرده اند. زیرا شور وشادی پیوستن به معبود ناهمواری‌ها را هموار و دشواری‌ها را به خاطراتی خوش تبدیل كرده است.

 

كسی كه بی‌قرار یار است و آن كه به عشق كار در تكاپوست و شخصی كه شیفته میهن خویش است و فردی كه درد دین دارد و كسی كه دلبسته زن و فرزند خود است و آن كه به پیرامون و سرزمین خود عشق می‌ورزد و آن كس كه دل در گرو آسمان و ستارگان دارد و انسانی كه خرد و دانش و فهمیدن و فهماندن را هدف قرار داده است همگی در زمره خیل رهسپاران عشق اند و عاشق.

اگر بوعلی سینا عاشق حكمت و پزشكی نمی‌بود كجا می‌توانست به مرتبه چنان والایی دست یابد. و اگر ادیسون محو بررسی و تحقیق و كنجكاو فهمیدن و دریافتن اسرار نمی‌شد چگونه امكان داشت با اختراع برق به جهانیان روشنایی و آسایش و پیشرفت ارزانی دهد. میكل آنژبه هنگام نقاشی كردن و مجسمه سازی از جان مایه می‌گذاشت تا به آثارش جان بخشد و آنرا جاودانه سازد. چنانچه لوتر كينگ به آزادي و برابري انسان‌ها ايمان نداشت تا پاي جان اين راه را دنبال مي‌كرد؟ عشق فروتنانه و مبارزه جانانه گاندی در راه سیاست عدم خشونت بود كه نامش را جاودانه ساخت. پله عنوان سلطان فوتبال را به ارزانی و آسانی بدست نیاورد. او در راه به‌دست آوردن این افتخار آنی از تمرین و دویدن در پی توپ گرد و ناایستا نایستاد و از سر و پاها وتن وجان و زمان خویش مایه گذاشت. چون به فوتبال عشق می‌ورزید و مهم‌تر از هرچیز از ته دل مردمش را دوست داشت و شادی و سرافرازی آنان برایش مهم بود. ماری كوری عاشق دیگر و نمونۀ دیگر و در عرصه دیگر برای كشف اسرار با جان خویش معامله كرد و به نخستین زن جهان مشهور شد. او ثابت كرد كه می توان از اتم به جای ویرانی و كشتن در راه آبادانی و جان بخشیدن بهره برد.

 

حافظ نیز در میدان ادب و شعر از پس عمری ریاضت و ممارست به مقام یكتایی و دردانه ای و در عرصه عاشقی به استادی رسیده است. او می داند كه گذر از گردنه‌های عشق بسیار دشوار است و برای بیان آن نیاز به شراب لعل‌گون دارد تا بتواند شمه‌ای از آن را باز گوید و به راهیان و سالكان ره بنمایاند و هشدارهای لازم را بدهد. تا بی‌راهنما در این وادی پای نگذارند، او آنان را از عواقب كار باخبر می‌سازد اما آنان را از تلاش برای دریافتن عشق و درآغوش‌گرفتن مقصود و حل‌شدن در محبوب منع نمی‌كند، به وارونه به آنان امید می‌دهد كه چنانچه در پی یكی‌شدن با معشوق هستند از یاد او غافل نشوند و به هنگام یكی‌شدن با محبوب هرچه را جز او فراموش كنند و به زبان دیگر خواجه توصیه می‌كند كه خودتان را از یاد ببرید و «منم» ها را نیست كنید تا در وجود او هست شوید و دوباره جان‌بگیرید و به محبوب امكان دهید تا او نیز در شما هستی و جان‌بگیرد. 

 

زرد بند

هوشنگ بافکر



--
PARVIZ.RAJABI@GMAIL.COM



شب نوشت

آرمانشهر حافظ (100)

سر ما و قدمش، یا لب ما و دهنش!

 

یارب آن نوگل خندان که سپردی به منش

می‌سپارم به تو از چشم حسود چمنش

 

از این غزل مثل یک درخت بادام پرشکوفه و یا درخت آلبالوی پربار طراوت و زیبایی می‌تراود. بی‌درنگ به یاد باغ جوانی می‌افتی و عطر باغچه پیرامونت را فرامی‌گیرد. عطر سایه و عطر آفتاب هم...

عجب حکایت سرگردانی در پشت سر دارد این انسان! حکایتی آمیخته با باغ و بیابان و کوه و کوچه و خیابان و طراوت‌های گمشده... بوستان‌ها و بیابان‌ها هزاردست گشته‌اند و راه‌هایشان عوض شده‌اند و امروز هزار ترفند که به کار گیری، نخواهی توانست نشانی از چمن نوگل خندان حافظ را بیابی که روزگاری در میدان دید هزاران حسود قرار داشته است!

برای من حتی درک نگرانی حافظ  دشوار است. گویا داستان یکی از نخستین شیفتگی‌ها و دغدغه‌های خواجه در میان باشد. مشکل من ناشی از بیگانگی‌ام با روزگار حافظ است. کوشش بسیاری برای نزدیک شدن به ساختمان این روزگار شده است، اما متاسفانه بیشتر از بی‌راهه! و متاسفانه همواره بی‌توجه به غزل‌های خود حافظ و نشانی‌هایی که خود او داده است... و پافشاری در عارف بودن و یا نبودن او هم وقت زیادی را گرفته است. حاصل این‌که ما امروز آگاهی چندانی از مشخص‌ترین رفتارها و شیوه‌های اجتماعی روزگار حافظ نداریم. بگذریم از این‌که گرفتار نوعی خودسانسوری نه چندان توجیه‌پذیر و دست و پاگیر نیز در داوری دربارۀ حافظ شده‌ایم...

و سرانجام، با صد غزلی که از حافظ خواندم، به این نتیجه رسیدم که گویا معاصران حافظ در شنیدن سخن او کم‌تر دچار تگنا بوده‌اند تا ما!...

        یارب آن نوگل خندان که سپردی به منش

        می‌سپارم به تو از چشم حسود چمنش

اما این این بار «یار» کیست که به رغم بی‌وفایی بزرگش، حافظ برای جان و تن او دعا می‌کند؟ در حالی که همو، در غزلی دیگر از «رقیب دیوسیرت به خدای خود پناه» می‌برد و «شهاب ثاقب» را حوالۀ او می‌کند!...

        گرچه از کوی وفاگشت به صد مرحله دور

        دورباد آفت دور فلک از جان و تنش

و از پیک همیشگی خود می‌خواهد، گذرش که به کوی یار او می‌افتد، سلامش را به او برساند. پس «یار» همنشین خواجه هم نیست و فقط «دلربا» است! در روزگار حافظ که ارتباط با دیگران بسیار دشوار بوده است و سنت پیچیدۀ خود را داشته است، این عشق حافظ نیز باید عشقی غریب و پررنج و پررمز و راز بوده باشد! بی‌هوده نیست که حافظ  دم به دم به «باد صبا» نیاز داشته است... – پیکی که خزیدن و رسیدنش در پنهان انجام می‌پذیرد... پیداست که «باد صبا» فقط مایۀ دلخوشی بوده است و شیفتگان و دلدادگان و شیدایان بخشی از عمر خود را با این باد به باد می‌داه‌اند و چاره‌ای نیز جز این نداشته‌اند. وظیفه‌ای که امروز با تفاوتی بسیار بر عهدۀ اینترنت گذاشته شده است.

        گر به سرمنزل سلمی رسی ای باد صبا

        چشم دارم که سلامی برسانی زمنش

خواجه از نافه‌گشایی، که ویژۀ آهوی مشکین است، گاهی برای افشاندن عطر طرۀ یار استفاده می‌کند، اما همان‌گونه که بارها اشاره کرده‌ام، شگفت‌انگیز است که برخلاف عرف امروز و لابد گذشته، نگران رسیدن این عطر به دیگران نیست!.. بگذریم از خیال زیبایی که در دو بیت بعدی به تصویر کشیده شده است.

        به ادب نافه‌گشایی کن از آن زلف سیاه

        جای دل‌های عزیزست به‌هم برمزنش

        گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد

        محترم دار در آن طرۀ عنبرشکنش

باری دیگر سخن از نوشانوشی می‌رود به یاد لب یار و نادان بودن کسی که خود را به خاطر لب او از یاد نمی‌برد. شاید تنها هنگامی اشاره‌ای از این دست به یار را می‌توان مجاز دانست که پای تعبیر و تفسیر شاعرانۀ عشق مطلق در میان باشد.

        در مقامی که به یاد لب او می‌نوشند

        سفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش

پیدا نیست که چرا حافظ ناگهان در بیت بعدی میخانه را جای باخت جاه و مال می‌داند. و معلوم است که بیت پیشین نقشی در این برداشت دارد، اما چگونه می‌توان به این نقش پی‌برد؟ حتما باز پای هنجاری ناشناخته از روزگار حافظ در میان است.

        عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت

        هرکه این آب خورد رخت به دریا فکنش

در بیت بعدی، حافظ پس از حرام‌خواندن عشق برای کسی که از رنج و ملال عشق می‌ترسد، در مصرعی بسیار زیبا تفاوتی میان لگدمال شدن سرش زیر پای معشوق و آشنایی لبش با دهان او نمی‌بیند! فقط نمی‌دانیم که این برداشت از یار مطرح در این غزل تجربی است یا خیالی!..

        هرکه ترسد زملال اندُه عشقش نه حلال

        سر ما و قدمش یا لب ما و دهنش

در هرحال، از مقطع غزل پیداست که خواجه در اوج بالندگی است... و از لحظۀ  تولدش در 791، به تعبیر علی دشتی، دیگری کسی را توانایی برابری با او نخواهد بود.

        شعر حافظ همه بیت‌الغزل معرفتست

        آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش

 

با فروتنی

پرویز رجبی



--
PARVIZ.RAJABI@GMAIL.COM



شب نوشت

آرمانشهر حافظ (99)

منبعی ناب برای تاریخ اجتماعی ایران

در سدۀ هشتم هجری!

 

       برای هوشنگ بافکر

 

صبح دولت می‌دمد کو جام همچون آفتاب

فرصتی زین به کجا باشد، بده جام شراب

 

به گمان این بار غزلی داریم از روزگار «شباب» حافظ. اگر این برداشت درست باشد، به امکان کوچکی دست‌می‌یابیم برای آشنایی با خلق و خوی او در جوانی. ساختمان این غزل نیز استواری غزل‌های بعدی خواجه را ندارد. شمس‌الدین محمد، خشنود از فرصت مناسبی که برای به دست گرفتن جام یافته است، خود اعتراف می‌کند که رسیدن به چنین فرصتی آسان نیست:

        صبح دولت می‌دمد کو جام همچون آفتاب

        فرصتی زین به کجا باشد، بده جام شراب

و به زبان امروز ما  از بی‌دردسر بودن خانه می‌گوید. و دو نکتۀ دیگر که در روزگار ما فهمش دشوار است: حضور «ساقی یار» و « مطرب نکته‌گوی». البته «ساقی» تقریبا در سراسر دیوان حافظ جایی خوش دارد. تصور «مطرب نکته‌گوی» و خنیاگری ماهر چندان مشکل نیست، اما آیا ساقی‌گری شغلی شناخته‌شده بوده است و راحت می‌توانستی برای بزمی خصوصی ساقی دلخواه خود را بخوانی و از حضورش لذتی عاشقانه ببری؟ از نشانه‌ها چنین پیداست! اما چگونه و با کدام جایگاه اجتماعی؟ از کنار این بیت دوم غزل نباید سرسری گذشت. به ویژه مصرع دوم آن. لابد که به چنین بزم‌هایی دوستانی نیز دعوت می‌داشته‌اند. اما با این‌که از همۀ ظرفیت قدرت تخیلم استفاده می‌کنم، تجسم چنین بزمی برایم دشوار است... به ویژه این‌که به وجود چنین مجلسی می‌توانستی ببالی!

        خانه بی‌تشویش و ساقی یار و مطرب نکته‌گوی

        موسم عیش است و دور ساغر و عهد شباب

در هرحال، از همین شعر دورۀ شباب است که گنجینۀ واژگان و تعبیرهای حافظ دارند کم کم حضور خود را به ثبت می‌رسانند. مانند «تفریح طبع»، «زیور حس و طرب»،  «ترکیب زرین جام با لعل مذاب»، «خیال لطیف می»، «مشاطۀ چالاک‌طبع»، «ضمیر یرگ گل». از این پس است که حافظ غزل به غزل متولد می‌شود، تا نوبت به زیباترین تعبیر علی دشتی از تولد برسد که نوشت:

«مردی در هفتصد و نود یک به وجود آمد».

«از فردای آن‌روز – فردای 791 – که دیگر حافظی در کوچه‌های حقیر شیراز آمد و شد نداشت، دیگر آن سیمای شریف و نجیب که رنج روحی و جسمی آن را نزار کرده بود، در لای لباس کهنه و حقیرانه به چشم نمی‌خورد، فردای آن‌روز که هیکل بشری حافظ با تمام خصائص جسمی به زیر خاک متواری شد... یک موجود دیگر، یک موجود تابناک و اثیری در روح تمام کسانی که به زبان فارسی سخن می‌گفتند به وجود آمد. ماه تابنده‌ای طلوع کرد و از فراز ابرهای بلند و سفید آسمان برما عشق و خیال پاشید».

روانش شاد علی دشتی با این تعبیر ماندگار در کتاب «نقشی از حافظ».

        از پس تفریح طبع و زیور حسن و طرب

        خوش بود ترکیب زرین جام با لعل مذاب

        از خیال لطف می مشاطۀ چالاک‌طبع

        در ضمیر برگ گل خوش می‌کند پنهان گلاب

حافظ این «ساقی» برای ما کاملا ناشناخته را «شاهد» نیز می‌نامد که باید برای او تعبیری باشد از موجودی که در او عشق می‌سازد. و پیداست که در بزم ساقی و خنیاگر دست‌افشانی و پایکوبی نیز مقرر بوده است. لابد با غوغای صدای دف. و لابد که حافظ خود رباب می‌نواخته است. و لابد که در شیراز «شیرینیان» چنین بزم و محفلی به تصادف و تنها بری حافظ برپا نمی‌شده است. رفتار شمس‌الدین محمد جوان حتما از روی الگوهای موجود بوده است. اما می‌خواهم به این عادت روزگار نگاهی سرسری نیاندازم و از خود می‌پرسم: چه منظری داشته است یک چنین بزمی؟ و نگاه جامعه به آن چگونه بوده است؟ هیاهو را که نمی‌شود یواشکی راه انداخت! پنجره‌های روبه‌حیاط همسایه‌ها که مانند پنجره‌های قطب شمال چندجداره نبوده‌اند!...

        شاهد و مطرب به دست‌افشان و مستان پای‌کوب

        غمزۀ ساقی زچشم می‌پرستان برده خواب

خود حافظ اعتراف می‌کند که گلبانگ و غوغای مجلسش به عرش می‌رفته است. پس نگرانی ما بی‌هوده نیست! اما شناخت ما از روزگار حافظ بسیار اندک است. فراموش نکنیم که حافظ در غزل خود حال و هوای بزم خود را به آگاهی همگان نیز می‌رساند... و لابد که همگان با چنین بزم‌هایی بیگانه نبوده‌اند...

نه این غزل را باید از منابع تاریخ اجتماعی ایران در سدۀ هشتم هجری به شمار آورد!...

        باشد آن مه مشتری دُرهای حافظ را اگر

        می‌رسد هردم به گوش زهره گلبانگ رباب

 

با فروتنی

پرویز رجبی



--
PARVIZ.RAJABI@GMAIL.COM



شب نوشت

 

آرمانشهر حافظ (98)

مصب پایان راه!

 

           برای فرهاد وفادار

 

به ملازمان سلطان که رساند این دعا را

که به شکر پادشاهی زنظر مران گدا را

 

در عصر حافظ شخصیت غریبی دارد این واژۀ «سلطان» در کشور «شاهان» و «سلاطین» که هروقت به آن برمی‌خوری احساس ارادتی نمی‌کنی و می‌خواهی بگریزی حتی از ریخت این واژه‌ها!

سخن از شاعران و نویسندگان که باشد، بی‌درنگ فکر می‌کنی که پای ممدوحی در میان است و به یاد مرحوم عنصری می‌افتی که زیباترین واژه‌های فارسی را حراج کرد. البته واژه‌های به حراج رفته، رفته‌رفته در جای درست خود نشستند و عنصری هرگز نه!

در مطلع غزل امروز هم این واژه‌های «سلطان» و «پادشاهی» اندکی از وجاهت سخن حافظ می‌کاهد. به ویژه این‌که در روزگار و پیرامون روزگار حافظ از حضور هیچ خسرو خوبی نشانی نبودی.

از این روی،  باید که در دام عادت سرسری خواندن نیافتاد و برای درک بیت نخست  درپی یافتن چاره‌ای بود! حافظ که می‌گوید «غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید»، کسی نیست که اصطلاحی را بی‌مهابا به کار گیرد. و چه سنجیده سروده است:

    قدح به شرط ادب گیر زانکه ترکیبش

    زکاسۀ سر جمشید و بهمن است و قباد

به یاد داشته باشیم که حافظ، به استثنای دورۀ کوتاهی در زمان شاه شیخ ابواسحاق و اندکی پس از او، جانش به لب رسیده و می‌سراید:

    هردم از درد بنالم که فلک هر ساعت

    کندم قصد دل ریش به آزار دگر

    بازگویم نه در این واقعه حافظ تنهاست

    غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر

و یا:

    شهریاران بود و خاک مهربانان این دیار

    مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد؟

در حال حاضر من با احتیاطی بسیار براین باورم که «سلطان» در مطلع غزل کسی نیست جز فرمانروای دل او. و این نه بدان معنی که این فرمانروای دل «حتما» نمی‌توانسته است مقامی و دم و دستگاهی و ملازمانی هم داشته بوده باشد. مثلا شاهزاده‌خانمی مانند جهان ملک خاتون... این «یار» هرکه بوده است، حافظ را برآن داشته است که دور از انتظار خود را گدای درگاه او بنامد.

با این حال از تعبیرم احساس رضایت نمی‌کنم.  و دوباره فاصلۀ میان خودم و روزگار حافظ را بیشتر از آنی می‌بینم که می‌پندارم:

        به ملازمان سلطان که رساند این دعا را

        که به شکر پادشاهی زنظر مران گدا را

و از حافظ انتظار نمی‌رود که رقیب خود را دیوسیرت بنامد. مگر او بارها در غزل‌های خودش از ستایش غیر از یار سیمین‌تنش به خود نبالیده است؟ و نسروده است که: «زتاب زلف مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها»؟

من از یافتن این «یار» حافظ ناتوانم. او بی‌آن‌که به «مروت و مدارا» بیاندیشد، در «تفسیری» بعید و متفاوت از «مروت و مدارا»، حتی خواستار نابودی رقیب با «شهاب» آسمانی است. آرزویی غریب که به عرصۀ ستارگان کشانده می‌شود. – ستارگانی که غوغایشان به کار بسیار بهتری می‌آید:

        زرقیب دیوسیرت به خدای خود پناهم

        مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را

خواجه انگیخته از نفرینی که در حق رقیب خود کرده است، خود را هم در تیررس مژۀ یار می‌بیند و در حال خونریزی ناشی از اصابت آن! اصابت شهاب به رقیب و تیرنگاه خونبار یار به حافظ، سازگاری چندانی با خلق و خوی حافظ ندارد. آهسته در درونم به خودم می‌گویم، کاشکی این غزل از آن حافظ نمی‌بودی و یا من برای خشنونت آن توجیهی می‌یافتمی!

        مژۀ سیاهت ار کرد به خون ما اشارت

        زفریب او بیندیش و غلط نکن نگارا

بعد خواجه در فصل دوم غزل به ناگهان نگران چهرۀ یار می‌شود، که هر گاه که گل ‌می‌اندازد، گیتی‌فروز است... و به ناچار از او تمنای مدارا دارد. در این‌جا، این پرسش که یار چه سودی از «مدارانکردن» می‌برد، می‌تواند با همۀ کمرنگی، سابقۀ دوستی را اندکی فاش کند. پیداست که طرح چنین سؤالی تنها پس از در پشت سر داشتن راهی معتنابه ممکن می‌شود.

        دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی

        تو از این چه سود داری که نمی‌کنی مدارا

دو بیت بعدی هم می‌توانند شاهدان این برداشت باشند:

        همه‌شب درین امیدم که نسیم صبحگاهی

        به پیام آشنایان بنوازد آشنا را

        چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی

        دل و جان فدای رویت بنما عذار ما را

اکنون مطلع غزل را با مقطع آن یکجا بخوانیم:

        به ملازمان سلطان که رساند این دعا را

        که به شکر پادشاهی زنظر مران گدا را

        به خدا که جرعه‌ای ده تو به حافظ سحرخیز

        که دعای صبحگاهی اثری کند شما را

بر این باورم که «یار» قبول ندارد که پیرانه‌سری برای حافظ مفهومی ندارد. و حق هم دارد. چهرۀ حافظ شکسته است و رد و شیارهای چرخ‌های ارابه‌ای سنگین  در زیر چانۀ او تا به گلو از چشم کسی پنهان نمی‌ماند. معمولا عادت چنین نیست که کسی به حضور ارابه فکرکند. مهم شیارهای برجای مانده از چرخ‌های آن است... در حالی که آسان می‌توان فکر کرد که آدمی با همۀ بارهای همراه خود سوار بر ارابه، بر تن خود می‌راند و و روی گلو پایان راه است و مصبی است که تا به دریا دیری نخواهد پایید...

حتما همسایه‌ها هم می‌بینند که حافظ با دست و پاهایش مشکل دارد و حق دارند که فکر کنند که او با ذهن و شعور و نگاه خود هم مشکل دارد... و لابد که «یار» هم چنین برداشتی دارد... و از خودم می‌پرسم که چرا حافظ «ملازمان» را مخاطب قرار می‌دهد... یعنی تا این حد سکه‌اش از اعتبار افتاده بوده است؟...

و آهسته در درونم زمزمه می‌کنم: «زلف‌آشفته...»... و می‌رسم به: «کای عاشق دیرینۀ من خوابت هست»؟.. و بعد به یاد «کافران عشق» می‌افتم و «بادپرستان» و چشم می‌دوزم در آیینه به رد چرخ‌های ارابۀ قافلۀ عمر... و باور نمی‌کنم که حافظ می‌توانسته پیر شده باشد!...

 

با فروتنی

پرویز رجبی

--
PARVIZ.RAJABI@GMAIL.COM



شب نوشت

آرمانشهر حافظ (97)

بخشی از مانیفست حافظ!

 

   برای کریم زیانی بسیار عزیز و باغی که در چشم‌هایش دارم

 

صوفی بیا که آینۀ صافی‌ست جام را

تا بنگری صفای می لعل‌فام را

 

باری دیگر غزلی داریم که از آن بوی پیری می‌آید. نمی‌دانم که چقدر درست است که  برای بشری مانند حافظ که هرگز پیر نمی‌شود، فقط برپایۀ تجربه‌ای که هرگز درستیش سنجیده نشده است، از اصطلاح نه چندان مرغوب «پیری» استفاده ‌شود! بگذریم از این‌که حافظ خود می‌گوید:

    هرچند پیر و خسته‌دل و ناتوان شدم

    هرگه که یاد روی تو کردم جوان شدم

و بگذریم از این‌که حافظ با قدرت عشقی که در درون دارد، دوامش را «بر جریدۀ عالم» به ثبت تاریخی و جاودانی رسانده است...

از خودم می‌پرسم، با این همه شور و حالی که خواجه داشته است، از چندسالگی معتاد معشوق شده است؟

نخستین عشق او کِی و لیلی کدام مکتب‌خانه بوده است و چگونه به پایان رسیده است؟

کدام غزل او نشان از عشقی نارس و کال دارد؟

و آن‌یکی کیست و کدام است که مکتب‌نرفته مدرس شده است؟

«زلف‌آشفته» چندساله بوده است و چند سال دوام تمناهای حافظ را آورده است؟

برداشت «زلف‌آشفته» از خلق و خو و رفتار «لسان‌الغیب» با او چه بوده است؟...

انگیزۀ سرودن این یکی غزل چه بوده است که حافظ چندباره صوفیان را در برابر می صاف  نهاده است؟ برای این مقایسه هم می‌توان در تاریخ هنر مقاومت در ایران سرفصلی بازکرد و حافظ را از سردمداران هنر مقاومت به شمار آورد که استادی شگفت‌انگیزی در بیان مقصود داشته است:

        صوفی بیا که آینۀ صافی‌ست جام را

        تا بنگری صفای می لعل‌فام را

گاهی هم شگرد حافظ در بیان مطلب دلخواه، مخاطب را چنان سرگردان می‌کند که اگر هم هوادار حافظ نباشد، از محکوم کردن او عاجز می‌ماند. صوفی هم می‌تواند صوفی ساده باشد و هم صوفی عالی‌مقام! و لابد که در رویارویی با بد حادثه می‌توان تفاوتی میان صوفی ساده و صوفی عالی‌مقام یافت. در هرحال راز درون را نمی‌توان از صوفی‌عالی‌مقام پرسید.  این راز در حقیقت نزد «رندان مست» است!..

        راز درون پرده زرندان مست پرس

        کاین حال نیست صوفی عالی‌مقام را

هر برداشتی که از«عنقا» (سیمرغ، معرفت، ...) داشته باشیم، آشکار است که حافظ در پیرانه‌سری از رسیدن به آن مایوس شده است. پیداست که او کوشش خود را کرده است، اما ناکام مانده است. بیت بعدی نیز از بیت‌هایی است که مجموع آن‌ها را باید مانیفست نهایی حافظ به‌شمار آورد. – مانیفستی که در این غزل روزگار پیرانه‌سری اندکی متبلورتر اعلام می‌شود. این هم نشانی دیگر از رندی حافظ، که بیانیۀ خود را در میان غزل‌های خود پراکنده است.

        عنقا شکار می‌نشود دام بازچین

         کاینجا همیشه باد به دست است دام را

با این همه، در این‌جا خواجه رسما دست‌کشیدن حضرت آدم را از بهشت، حجت برداشت خود از بهشت می‌کند و به تبلیغ اعتبار «نقد» و پرهیز از «نسیه» می‌پردازد. با نگاهی اگزیستانسیالیستی. بی‌تردید  از نوع خیام‌اش. و با تکیه بر این تجربه که در جهان امکان وصل مدام وجود ندارد.

         در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند

         آدم بهشت روضۀ دارالسلام را

         در بزم دور یک دو قدح درکش و برو

         یعنی طمع مدار وصال دوام را

اما شگفت‌انگیز نیست که مردی که شاید مرغوب‌تر از بسیاری مزۀ عشق را چشیده است، از به سرآمدن جوانی و ناکامی خود در عشق دم می‌زند و هنوز از خود انتظار هنرنمایی را دارد!.. این است که نه تنها تربت حافظ که شهر بی‌مثال او بوی عشق می‌دهد و عشاق را می‌تواند شرمندۀ معشوق کند.  من هرگز نتوانسته‌ام درون گور حافظ را فضایی تنگ با سقفی کوتاه به تصور درآورم. آن‌جا مرغوب‌ترین و زیباترین باغ جهان است با چشمه‌های آب آلبالو و با لیموهای شیرچکان.

حافظ را می‌بینم که با موزۀ باد صبا، از سحر تا به سحر، در نسیم گیسو می‌خرامد و دستش با دست یار آمیخته است...

حافظ تنها بشری است که اعتراف کرده است که از غصه نجاتش داده‌اند...

عجب الگویی!..

         ای دل شباب رفت و نچیدی گلی زعیش

         پیرانه‌سر بکن هنری ننگ و نام را

بیت بعدی می‌توانست پای ممدوحی را به میان بکشد که برخی از حافظ پژوهان دربه‌در در پی آن هستند. اما به گمان من مطقع غزل برای این شبهه جایی باقی نمی‌گذارد...

         ما را بر آستان تو بس حق خدمت است

         ای خواجه بازبین به ترحم غلام را

         حافظ مرید جام می است، ای صبا برو!

         وز بنده بندگی برسان شیخ جام را!

 

با فروتنی

پرویز رجبی



--
PARVIZ.RAJABI@GMAIL.COM



شب نوشت


آرمانشهر حافظ (96)

بوستانی از نسلی و نژادی دیگر!..

 

              برای استاد جلیل دوستخواه

 

رونق عهد شبابست دگر بستان را

می‌رسد مژدۀ گل بلبل خوش‌الحان را

 

این غزل از کمیاب غزل‌هایی است که از آن بوی سواد پیری می‌آید. بوی پیری وقتی به مشام آدمیانی چون حافظ می‌پیچد، به بارزترین وجه ممکن  رسیده و پخته است. از جنس گوهر ذات یقین است. و چون چنین یقینی را نمی‌توانی تفسیر کنی، ناگهان احساس می‌کنی که هیچ عضوی برایت نمانده است... می‌خواهی دلت را و مغزت را و چیزی را که شعورت نامیده بودی تحقیر کنی! اما احساس می‌کنی که دل و مغز و شعورت جا مانده‌اند در آن‌سوی فصل مشترکی با هیچ! و چه بدیهی و بارز است این هیچ. نگاهت تنها چیزی است که برایت مانده است. اما نگاهی که همۀ اعماق در آن منقرض شده‌اند...

شاید حافظ نخواهد که رکن‌آباد و نرگش شیراز و سرو سهی را گم کند، اما استعداد «نخواستن» هم سرانجام گم می‌شود... در این غزل پیداست که حافظ هنوز در آستانۀ چشم‌انداز واپسین تحول درونی خود است و هنوز به شبابی دیگر از بستان می‌اندیشد... و یا نقش جوانی خود را در بستان می‌بیند... غافل از این‌که هیچ بستانی یک بهار بیشتر عمر نمی‌کند... و هر بهاری بستان خود را دارد و نه هر بوستانی بهار جاویدان خود را!.. من خودم می‌توانم بوستان‌های بسیاری را شهادت بدهم. اما هر بوستانی با نسلی دیگر... . حتی می‌توان گفت که نژادی دیگر!..

هزاردستان نیز هر بهارش از لونی دیگر است و رونق بازار خود را دارد و مژدۀ گل‌های دیگر را. من خودم پنجاه سال است که دیگر شانه به‌سر ندیده‌ام. و اگر وان گوگ نمی‌بودی گندمزارها را هم از یاد می‌بردمی. و همین‌جا جادارد که بگویم که برایم «مزرع سبز فلک» به اندازۀ اثری از وان گوگ سرزنده نیست. و «مزرع سبز فلک» طراوتش را از آبروی حافظ  نوشیده است!..

گنجینۀ واژگان آرمانشهر حافظ با هزار بند ناپیدا با ما در پیوند است. و همین ناپیدایی بندها است که حافظ را برای ما پررمز و راز می‌کند و اجازه نمی‌دهد که تکلیفمان را با او روشن کنیم.

و هم ازیرا و به خاطر همین پیوندهای ناپیداست که او را لسان‌الغیب می‌خوانیم...

این واژۀ «رونق» هم در گنجینۀ واژگان حافظ رونقی دیگر دارد:

        رونق عهد شبابست دگر بستان را

        می‌رسد مژدۀ گل بلبل خوش‌الحان را

چه شده است که خواجه خود برای دیدن جوانان به چمن نمی‌رود و ماموریت نشان‌دادن ارادتش به سرو گل و ریحان را به صبا وامی‌گذارد؟ آیا جایگاه رکناباد نیز کمرنگ شده است؟ شیرینیان شیراز چه؟

        ای صبا اگر به جوانان چمن بازرسی

        خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را

حالا خواجه حتی حسرت دیدار مغبچۀ باده‌فروش را دارد. یعنی حسرت دیدار فضای خرابات را. لابد که خرابات را هم برای خود تعطیل کرده است و خانه‌نشین شده است. یعنی «رونق عهد شباب» برایش  به پایان رسیده است.

        گر چنین جلوه کند مغبچۀ باده‌فروش

        خاکروب در میخانه کنم مژگان را

او با این همه هنوز هوای آن را دارد که چهرۀ چون ماه یار را میدان چوگان ببیند و طرۀ معطر زلف او را قوس چوگان و خود را گویی مضطرب‌حال و سرگردان در این میدان!..

        ای‌که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان

        مضطرب‌حال مگردان من سرگردان را

و بر این باور است که آنان که بر «دردکشان» (ته پیاله‌نوشان) خرده می‌گیرند، خود سرانجام ایمان خود را به پای خرابات می‌بازند.

        ترسم آن قوم که بر دردکشان می‌خندند

        در سر کار خرابات کنند ایمان را

و شگفت این‌که به کشتی نوح برمی‌گردد و دل به راه نجاتی می‌بندد که معمولا در پیرانه‌سری اعتباری دوباره می‌یابد.

        یار مردان خدا باش که در کشتی نوح

        هست خاکی که به آبی نخرد توفان را

من در بیت بعدی آمیخته‌ای می‌بینم از خیام و حافظ. اما تنها در اعتبار جهان هستی و نه در ادامۀ راه پس از این جهان. در این‌جا لبۀ تیغی در میان است که فاش می‌گویم که مرا توان گذر از آن نیست. به ویژه این‌که دربارۀ برآوردن ایوان به فلک هنوز هم جای نقدی درست، منصفانه و منطقی خالی است.  و هنوز پیدا نیست که بحث بر سر قد و بالای ایوان است و یا انکار قاطع آن. و هنوز نقد نیازهای طبیعی بشری نیز به انجام نرسیده است. لابد اگر حافظ در روزگار ما می‌بود، پیشنهاد نقدِ نقد را می‌داد... می‌گذرم از این‌که «سیه‌کاسه» و تنگ‌نظر بودن جهان تعبیری نه چندان موفق از حافظ است که من بارها او را واقع‌بینی اگزیستانسیالیست خوانده‌ام. تنگ‌نظری جهان در هیچ بحث دیالکتیک نمی‌تواند جایگاهی داشته باشد...

        هرکرا خوابگه آخر نه مشتی خاک است

        گوچه حاجت که برآری به فلک ایوان را

        برو از خانۀ گردون به‌در و نان مطلب

        کاین سیه‌کاسه در آخر بکشد مهمان را

بعد ظاهرا خواجه «مقصود» را یوسف می‌نامد و خواستار رهایی خود (یا او) از زندان می‌شود. اما اعتراف می‌کنم که از این بیش راه به جایی نمی‌برم. برای رسیدن به هدفی که سبب آزار کسی نبوده است، چه نیازی بوده است به این راه دور و پرپیچ و خم؟.. پس شاید رمز و رازی در میان بوده است که حافظ از فاش آن پرهیز داشته است! نمیدانم! شاید سکوت درست‌تر باشد! شاید هم باید به پیری و جوانی و کشتی نوح و یوسف گمگشته و زندان و رهایی و هزار داستان دیگر بیشتر میدان داد. این داستان‌ها از گفت‌و‌گوهای محفل‌های روزگار حافظ بوده‌اند حتما.

       ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد

       گاه آن است که بدرود کنی زندان را

در مقطع غزل حافظ دوباره مانیفست همیشگی خود را تکرار می‌کند.

       حافظا می خور و رندی کن و خوش‌باش، ولی

       دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

 

با فروتنی

پرویز رجبی


--
PARVIZ.RAJABI@GMAIL.COM



شب نوشت

آرمانشهر حافظ (95)

قند و نمک و شرارت و صداقت!

 

ساقیا برخیز و درده جام را

خاک برسر کن غم ایام را

 

                    برای استاد تورج پارسی

 

یکی دیگر از ویژگی‌‌های غزل‌های حافظ این است که مانند موجودی سرزنده، خواننده را به بازیگوشی وامی‌دارد. یعنی حافظ بیش و پیش از آن‌که ترا با خودش مشغول کند، سرگردان درون خودت می‌کند. همین ویژگی است که همواره مجال غرق شدن در دنیای حافظ را به تعویق می‌اندازد!..

دو روز پیش استاد تورج پارسی، که حدود سی سال است که دور از وطن در اوپسالا زندگی می‌کند، برای گرفتن خبری از حالم تلفن زدند... هنوز دقیقه‌ای نگذشته بود که پای حافظ به میان کشیده شد و استاد بی‌درنگ خاطره‌ای سی و چندساله را شاهد نقش حافظ کردند. اعتراف می‌کنم که خود این خاطره هم، که عطر حافظ را داشت، بازیگوشم کرد و نتوانستم همۀ جزئیات آن را به یاد بسپارم. اما ستون فقرات آن، که هفت‌ستونم را در اختیار گرفت، چنین بود:

 

سی سال پیش، نیمه‌شبی، آکنده از زنده‌داری در میهمانی دوستی، در نظام‌آباد برای بازگشت به خانه سوار تاکسی شدم. هم من خسته بودم و هم راننده، که پیدا بود که دیگر به بیداری چندان علاقه‌ای ندارد. احساس می‌کردی که حتی چراغ‌های فروزان دو سوی خیایان‌ها در زیر چادر کلفت نور خود خفته‌اند... یکی دوصد متر مانده به مقصد، متوجه شدم که کیف پولم را در عالم خماری در خانۀ دوستم جاگذاشته‌ام... با احتیاط به رانندۀ خسته گفتم، باید چند دقیقه‌ای جلو خانه صبر کند تا پول بیاورم...

راننده ناشناس انگاری که منتظر فتح باب بود، بیتی از حافظ را با صدایی بسیار زنده خواند و سپس گفت که حافظ حساب کرده است...

بعد من بیتی خواندم و سپس باز او بیتی...

خیابان‌ها خلوت بودند و ما بی‌هدف به چپ و راست می‌راندیم و حافظ را نیز به همراه داشتیم... گویی که آهنگ نشان‌دادن تهران به هم‌سفر شیرازی خود را داشتیم.  نمی‌دانم، سر از پیرامون فرودگاه مهرآباد درآورده بودیم و امیریه و امیرآباد و استانبول و سه راه امین حضور و چهار را آب‌سردار و خیابان سقاباشی... شاید دو ساعت بود که حافظ می‌خواندیم...

راننده ناشناس ته‌‌صدایی هم داشت... سرانجام خراباتی هنوز باز پیدا کردیم و رفتیم تو... هم گرسنه بودیم و هم تشنه و هم خواستار دیدن پیر مغان و چشم‌های خودمان... البته به حساب حافظ...

بعد استاد پارسی گفتند: من پس از بیش از سی سال هنوز نام خیابانی را در اوپسالا به خاطرم نسپرده‌ام، تا مبادا جای نام‌های خیابان‌های تهران تنگ شود...

 

امروز فکر می‌کنم که ما همیشه با خواندن غزل حافظ بازیگوش شده‌ایم و خودمان را با نزدیک‌ترین دل‌مشغولی‌هایمان مشغول‌تر کرده‌ایم و خود حافظ را و گنجینۀ واژگان آرمانشهرش را به امان الیاف عطر غزل‌هایش رهاکرده‌ایم!..

خواجه از دل خود و برای دل خود سروده است و ما بهانۀ  دل خود را گرفته‌ایم. بی‌انصافی را! یک دل سرگشته در برابر میلیون‌ها دل سرگردان.

بارها گفته‌ام که من با خواندن غزلی از حافظ، بی‌درنگ میل دارم به روزگار حافظ و ساختار اجتماعی آن بیاندیشم. پیداست که بدون تماسی حتی ذهنی با این روزگار، که متکی بر برخی از داده‌ها است، فهم و درک غزل بی‌نهایت دشوار می‌شود.

واقعیت این است که در مقایسۀ با حافظ، تکلیفمان با مولانا و خیام و سعدی بسیار روشن است. حافظ با قند و نمک و شرارت و صداقت خود مخاطب خود را رسما به بازیگوشی می‌خواند و می‌کشاند. در معنای ساده‌ترین واژه ها درمی‌مانی. و مهم‌تر این‌که رسیدن به برداشتی متعارف از پیرامون و روزگار حافظ برایت غیرممکن می‌شود. چنین است که ما بیش از شش قرن است که هنوز از مرز گمانه‌زنی دربارۀ خواجه فراتر نرفته‌ایم.

و با این همه استاد پارسی، با جیبی خالی ساعت‌ها می‌تواند با راننده‌ای کم‌سواد در خیابان‌های نیمه‌شبانۀ تهران پرسه زند و دست آخر سر از خرابات درآورد. و شگفت انگیز این‌که همراه حافظ ناشنیده پند!...

پیداست که «ساقی» در غزل امروز مخاطبی معین نیست و بیشتر قیدی است جانشین «حال که چنین است» است! پس به این اعتبار «ساقی» می تواند هرکسی باشد که مانند حافظ می‌بیند و می‌اندیشد. تنها مشکل در این است که نمی‌دانیم که حافظ چگونه می‌دیده است و به چه می‌اندیشیده است! و غم ایام برای حافظ چه بوده است؟ از نابه‌سامانی‌های اجتماعی ناشی از حکومت رنج می‌برده است، یا از نبود سامانی بهنجار در زندگی شخصی؟

        ساقیا برخیز و درده جام را

        خاک برسر کن غم ایام را

این کبودخرقه‌پوشان که بودند و چه نقشی در جامعه داشته‌اند که خواجه می‌خواهد به یاری باده به کنایه بر‌کند خرقۀ خود را؟

        ساغر می بر کفم نه، تا زبر

        برکشم این دلق ازرق فام را

خواجه می‌دانسته است که برکندن خرقه بازتاب خوبی نخواهد داشت، اما او ننگ و نام را نیز به هیچ می‌شمرد و «عاقلان» را نفی می‌کند... متاسفانه نمی‌دانیم که این نگاه هماهنگ با نهضتی اجتماعی بوده است و یا ناشی از نگاهی شخصی به جهان پیرامون... در هر حال پیداست که منظور از «عاقلان» همین «روشنفکرنمایان و منورالفکران» روزگار خودمان است که بزرگ‌ترین مهارتشان پافشاری بر درستی برداشت‌های منقرض خود است...

        گرچه بدنامیست نزد عاقلان

        ما نمی‌خواهیم ننگ و نام را

خواجه برای رهایی از شر باد غرور و نفس نافرجام باده می‌طلبد، اما پیدا نیست که فرار او از دست غیر است، یا حاصل نیهیلیزمی که سراغش را گرفته است.

        باده درده چند ازین باد غرور

        خاک بر سر نفس نافرجام را

لابد که منظور از «افسردگان خام» در بیت بعدی «ازرق‌پوشان» است که حافظ با آن‌ها میانۀ خوبی نداشته است. اما نباید از کنار این «میانۀ خوب‌نداشتن» به آسانی گذشت. و لابد که حافظ نه می‌توانسته است نسبت به اینان با مدارا رفتار کند و نه با مروت! حتما پای فرقه‌ای در میان بوده است که حافظ که قاعدتا می‌بایستی ستیزشان را عذر می‌نهاد، اما توان درگذشتن از رفتارشان را نداشته است. به این ترتیب می‌توان به وجود هنجار اجتماعیی مکروهی پی‌برد که متاسفانه ناشناخته است. لابد مانند یکی از هنجارهای مکروه روزگار ما!.. البته می‌گذریم از بی‌مهری حافظ به هرنوع خرقه‌ای...

        دود آه سینۀ نالان من

        سوخت این افسردگان خام را

بیت بعدی نیز نشانی دیگر دارد از افسردگی کم‌سابقۀ حافظ. حالا خواجه از خاصان همان اندازه ناامید است که از مردم دیگر.

        محرم راز دل شیدای خود

        کس نمی‌بینم زخاص و عام را

مگر دلارامی که حضوری بی‌سابقه می‌یابد. و عجیب بازی ملیحی می‌کند حافظ در این بیت با واژه‌ها: «دلارام» از دل حافظ «آرام» او را می‌رباید، تا بر مسند «دلارامی» تکیه زند!..

        با دلارامی مرا خاطر خوش است

        کز دلم یکباره برد آرام را

و بار دیگر شگفت‌انگیز و غیرعادی برای مردی ایرانی این‌که خواجه براین باور است که هرکه تن سپید یار او را ببیند دیگر میلی به دیدن هیچ سروی در چمن نخواهد داشت.

        ننگرد دیگر به سرو اندر چمن

        هرکه دید آن سرو سیم‌اندام را

با این همه گویا او هنوز در انتظار رسیدن به کام دل است. چنین حالتی نیز در غزل حافظ اندکی نامانوس است و سبب بازیگوشی بیشتر مخاطبان می‌شود!

چنین است که بی‌درنگ دلم می‌خواهد که در تاکسی نیمه‌شبانۀ استاد پارسی می‌بودم و از این دو می‌خواستم که نخست در دو سطح متفاوت نظر خود را دربارۀ این دو بیت آخر برایم بگویند و بعد به خرابات درآیند!..

        صبرکن حافظ به سختی روز و شب

        عاقبت روزی بیابی کام را

 

با فروتنی

پرویز رجبی



--
PARVIZ.RAJABI@GMAIL.COM



شب نوشت

آرمانشهر حافظ (94)

حافظ مرزبانی گشاده‌رو به هنگام صدور ویزا!

 

    برای آب‌انداختن دهان محمد افراسیابی برای دیدن مرز وطن!

 

الا یا ایهاالساقی ادر کاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

 

بارها این غزل را، که در دیوان خواجه، به سبب الفبایی‌شدن قافیه‌ها  نخستین غزل اوست، به دست گرفته‌ام و از پرداختن به آن منصرف شده‌ام. چون در همان بیت اول دو برداشت متفاوت از شاید همۀ حافظ پژوهان دارم: یکی این‌که «کاسا» را معرب واژۀ فارسی «کاسه» (کوزه، کوس ]و در زبان‌های اروپایی: کاسه، کَش = صندوق، و «واز» = گلدان[) می‌دانم و دیگر این‌که نمی‌توانم با این داستان از یزید بودن مصرع اول و تعبیرهایی که شده است هماوا شوم.

چند بیتی که محمد سودی از اهلی شیرازی و کاتبی نشابوری در شرح خود برای این غزل خواجه می‌آورد به قدری بی‌مقدارند که ارزش تکرار ندارند.

پس همان به که بگوییم که نمی‌دانیم که چرا حافظ مصرع‌های آغاز و پایان را به عربی آورده است.

در هرحال، در بیت اول چنین است که خواجه نگران از مشکلاتی است که بر خلاف انتظار و در عمل بر سر راه عشق قرار گرفته‌اند. پس، از ساقی می‌خواهد که در مجلس بچرخد و جام باده را بگرداند و بنوشاند... یک‌بار دیگر احساس می‌کنم که آمادگی درک چنین مجلسی را ندارم. این چه عشقی است که مجلسی را می‌طلبد؟ آیا رسم چنین بوده است که دوستان مشکلات عشقی خود را به محفل‌های دوستانۀ باده‌گساری می‌کشانده‌اند؟ امروز فکر می‌کنم که بیش از شش قرن است که ما این موضوع را مسکوت رهاکرده‌ایم و هرگز به چند و چون آن نیاندیشیده‌ایم.

        الا یا ایهاالساقی ادر کاسا و ناولها

        که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

از سر همین بی‌توجهی است که کاتبی نشابوری (درگذشت: 838-850 هجری) گرفتار یک خطا می‌شود و یک داوری سبک و کودکانه: او که این غزل حافظ را نخستین غزل او می‌داند، در داوری چاپلوسانه و بی‌مایۀ خود دهانش را می‌آلاید:

    چه حکمت دید در شعر یزید او

    که در دیوان نخست از وی سراید

    اگرچه مال کافر بر مسلمان

    حلال‌ست و درو قیلی نشاید

    ولی از شیر عیبی بس عظیم است

    که لقمه از دهان سگ رباید!

در کنار این نگاه، نگاه استاد آلمانیم پروفسور والتر هینتس به این غزل چنان آکنده از شیفتگی بود که سبب شکل گرفتن یکی از زیباترین رویدادهای در پیوند با نقش شعر و شاعران در نزد ایرانیان شد. استادم این رویداد را بارها در سر درس، هربار که پای حافظ به میان می‌آمد با آب و تاب تعریف می کرد. او در سفرنامۀ خود نیز این داستان زیبا را آورده است.

من این داستان را به هنگام پرداختن به هویت ملی و عوامل به وجود‌آورندۀ آن، در کتاب «سفرنامۀ اونور آب» آورده ام و باز هم به هنگام نیاز از تکرار آن پرهیز نخواهم کرد.

روانشاد هینتس می گفت: «در سال 1936 برای نخستین بار از راه زمینی و از بغداد راهی قصر شیرین و ایران بودم. در بغداد دو خانم جوان آمریکایی، وقتی فهمیدند که من فارسی می‌دانم و عازم ایران هستم، خواهش کردند که در صورت ممکن همسفرم شوند. بحبوحۀ قدرت هیتلر در آلمان و رضاشاه در ایران بود. جادۀ بغداد - خانقین – قصر شیرین خاکی و بسیار ناهنجار بود و ما در هوای گرم با تحمل مرارت زیادی با یک سواری اجاره‌ای خودمان را به پاسگاه مرزی ایران رساندیم که در جلوی دروازه اش ژاندارمی با سبیلی تا بناگوش، با چکمه‌هایی زهواردررفته و با  لباسی مندرس در پناه سایه‌ای روی یک صندلی قراضه نشسته بود. از ماشین که پیاده شدیم، بی‌درنگ دریافتم که او را با شکستن تنهایی جانکاهش خوشحال کرده‌ایم. رفتیم جلو. او با سلامی نظامی از ما استقبال کرد. بعد ار ملیتمان پرسید و وقتی که فهمید من آلمانی هستم، خیال کرد که مستقیما از پیش هیتلر می‌آیم و نیشش باز شد. بعد از هویت دو خانم همراهم پرسید. گفتم آمریکایی هستند، می‌خواهند از اصفهان و شیراز شما دیدن کنند. با نگرانی پرسید ان شاءالله ویزا که دارند؟ گفتم که آمریکایی‌ها هم مثل آلمانی‌ها احتیاج به ویزا ندارند. گفت، متاسفانه باید برگردند به بغداد. چون میان رضا شاه و آمریکایی‌ها شکرآب شده و رضا شاه شخصا دستور داده است که اتباع آمریکا هم برای سفر به ایران احتیاج به ویزا دارند. من که می‌دانستم که روی حرف رضاشاه حرفی نمی‌شود زد، نگران از حال دو همسفرم که نمی‌توانستم تنها رهایشان کنم، با افسوس گفتم که «سفر آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل ها»! ناگهان گل از گل ژاندارم تقریبا بی‌سواد شکفت و با مهربانی و شگفت‌زدگی گفت: پس شما حافظ را می‌شناسید؟ چرا از اول نگفتید؟ قدم های هر سه نفر شما روی تخم چشم من. پرسیدم، پس ویزا چه؟ گفت: ویزا را حافظ صادر کرده است!    

استادم در دنبالۀ خاطره‌اش با لبخندی عاشقانه می گفت: «تقریبا محال است، سطری از شعری آلمانی و نزدیک به هفتصد ساله را، با واژه ای دگرگون، برای یک آلمانی با سواد بخوانی، او شعر و شاعرش را بشناسد و چنان احترامی به شاعر بگذارد که به وجد بیاید و با شجاعت، از فرمان هیتلر سربپیچد و مسافری سراپا خاک‌گرفته را غرق بوسه کند. این رفتار فقط از ایرانی ها برمی آید».   

مخاطبانم تصدیق می‌کنند که جای این داستان نمی‌توانست در همین‌جا و در کنار غزل حاضر خالی بماند. این داستان زیبا و بی‌نظیر تبلور عشق ایرانیان عامی به بزرگترین عاشق تاریخ خود است. انتظاری به گزاف نخواهد بود اگر بخواهیم که این داستان بر روی سینۀ سنگی در مرز خسروی جاودانه شود...

«نافه‌گشایی» یکی از اصطلاح‌های معمول در گنجینۀ واژگان حافظ است که اغلب مراد از آن پراکنده‌شدن عطر طرۀ گیسوی «یار» است. باد صبا هم که گام به گام همراه همیشگی اوست. پیداست که خواجه گوش تا گوش طرۀ یار را، گهی با معانقه و گاهی با سرانگشتان جانش طواف کرده بوده است و با عطر آن الفتی دیرین و ماندگار داشته است. بگذریم از ایهامی که در واژه‌های «مشکین» و «خون»، با اشارۀ به مشک‌گیری از آهوی نر ختن، وجود دارد. و بگذریم از این‌که نربودن آهوی مشکین می‌تواند از لطافت سخن بکاهد.

        به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید

        زتاب زلف مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

بیت بعدی یکی از بیانیه‌های شفاف و بی‌پردۀ حافظ است دربارۀ «دکترین» خود. شاید بیشترین سهم اعتماد مردم به حافظ در پیوند با همین شفافیت است. خواجه اشاره به «راه و رسم منزل‌ها» می‌کند. – بی‌آن‌که سخنی از نشانی به میان بیاورد. پیداست که او در این‌جا به شعور پنهان مخاطبان خود اعتمادی فراوان دارد و به تظاهرها و «جلوه»ها بهایی نمی‌دهد. استادی او در این «شفافیت پنهان» غریب است! این است که هم کلب حسین، بقال بی‌سواد روستایی که من در سال 1336 آموزگارش بودم، به حافظ اقتدا می‌کند و هم روشنفکران روزگار ما. و از این روی است که من همواره حافظ را اگزیستانسیالیست خوانده‌ام. اگزیستانسیالیستی که ژان پل سارتر و آلبر کامو هرگز نتوانستند به شفافیت جهان‌بینی او دست یابند. زیرا این دو پیشوای مکتب هرگز نتوانستند از بند همۀ هرآن‌چه که «رنگ تعلق» دارد برهند. اما حافظ چرا! برای او «سجادۀ تقوا» اگر رنگ تعلق داشته باشد به «یک ساغر نمی‌ارزد» که از مجوسی بی‌ریا خریداری می‌شود... سلوک این مجوسان است که آن‌‌ها را علی‌البدل «پیر مغان» می‌کند. البته برای این برداشت، با همۀ اشاره‌های گوناگون حافظ، هنوز حجت تمام نیست. و شاید هم هرگز به چنین حجتی دست نیابیم.

        به می سجاده رنگین کن، گرت پیر مغان گوید

        که سالک بی‌‌خبر نبود زراه و رسم منزل‌ها

من اهل ریاضی نیستم و تنها چیزهایی دربارۀ «برهان خلف» شنیده‌ام. لابد که بیت بعدی یکی از بهترین و زیباترین شیوه‌های اثبات به طریق برهان خلف است! گذر نیهیلیستی یک اگزیستانسیالیست از کنار کاروان هستی. و چقدر ساده. من خودم با این‌که به خاطر وضعیت جسمیم همواره در روبه‌روی دیوار روبه‌رویم نشسته‌ام و «بربستن محمل‌ها را می‌بینم و عبور کاروان‌ها را رسد می‌کنم، هرگز به این آشکاری درنیافته‌ام «فریاد جرس» را!

        مرا در منزل جانان چه امن عشق، چون هردم

        جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

دلبستگی من به دیوار روبه‌رو از همین درنیافتن «فریاد جرس» است. فریاد جرس را می‌شنوم، اما به باور حافظ نمی‌رسم. با این‌که مدتی است که دیگر خیابان تعقیبم نمی کند و تکدرخت‌ها پشت دروازۀ شهر مانده‌اند، آهنگ فراموش‌کردن نسیم بیابان را ندارم و در حسرت تماشای پرواز کفترهای چاهی، از دیوار رو‌به‌رویم قول گرفته ام که تا خداحافظی نکنم، از جایش تکان نخورد. فقط ‌ترسم ازان است که نسیم به پشت سرش نگاه نکند. می ترسم وقتی که نسیم برگردد ، زمین مرا بلعیده باشد!

 حافظ نازک‌بین و نازک‌اندیش بدون چنین بیم و هراسی، از فریاد جرس و بربستن محمل‌ها سخن می‌گوید. او یک اگزیستانسیالست است!.. اما سرانجام او نیز با صداقت تسلیم بیم خود می‌شود. او هم در انکار بیم و هم در تایید آن صادق است. و این خوی بزرگ‌ترین نشان حافظ است. حافظ ظاهرا در این‌جا برای نشان دادن بیم خود، به یاد سفر دریایی و توفان هرمز می‌افتد. وگرنه مردی شیرازی که به ندرت از شهر «بی‌مثال» خود دورشده است، «موج و گردابی هایل» ناشناس می‌بود.

        شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

        کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

در بیت بعدی منظور خواجه از «خودکامی» و «بدنامی» برایم روشن نیست. درست است که دیر یا زود، سرانجام پای رازها به محفل‌ها بازمی‌شود. اما «خودکامی» منجر به «بدنامی» حافظ چه بوده است. آیا پیوندی است میان این «بدنامی» و آن «مشکل‌ها»؟

        همه کارم زخودکامی به بدنامی کشید، آری

        نهان کی ماندآن رازی کزآن سازند محفل‌ها

و بیت بعدی داستان را پیچیده‌تر می‌کند. کسی که هردم از بانگ جرس امنیت خود را از دست می‌دهد و برای «حضور» ناگزیر از پرهیز از «غیبت» است، چگونه در مصرع عربی پایان غزل، با رسیدن به «مقصود» خود را به رهاکردن دنیا می‌خواند؟

       حضوری گر همی‌خواهی، ازو غایب مشو حافظ

        متی ما تلق تهوی دع‌الدنیا و اهملها

برآنم که با خواندن این غزل، با همۀ نشانه‌های تازه‌ای که به دست آوردم، از فاصله ام با حافظ چیزی کاسته نشد! حافظ دژ استوار بلورین و شفافی است که هنوز تنها سوادش پیداست!

 

با فروتنی

پرویز رجبی



--
PARVIZ.RAJABI@GMAIL.COM



شب نوشت

آرمانشهر حافظ (93)

نشانی بسیار کمرنگ از محافل روزگار حافظ!

 

        برای دوستان مهربانم مریم خان‌محمدی و لیلا منصوری

 

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

وجود نازکت آزردۀ گزند مباد

 

پیداست که مشکلی عمومی و اجتماعی و همیشگی، سرانجام بیت نخست غزل امروز را به صورت ضرب‌المثل درآورده است. حتما در روزگار حافظ هم بازار ناز طبیبان رونق داشته است. جالب است که امروز هم دربارۀ طبیبان اغماض می‌شود و به نظر من این اغماض که ناشی از ضعف بشر در رویارویی با گرفتاری‌های شخصی است، اندکی به اصل صداقت (و انصاف) خدشه می‌زند.

از خودم می‌پرسم که طبیبان روزگار حافظ که بوده‌اند و چه می‌دانسته‌اند و از چه موقعیت اجتماعی برخوردار بوده‌اند و چگونه بوده‌اند که نازشان خریدار داشته است. و شگفت‌انگیز این‌که حافظ نگران بیماری «معشوق» است و نگران وجود «نازک» او. اما کدام «گزند» و بیماری؟

        تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

        وجود نازکت آزردۀ گزند مباد

وچگونه است که از کران تا کران، سلامتی در گرو سلامتی یار است؟ و «عارضه»ها کدام‌ها هستند؟ کدام بیماری‌ها نگران‌کننده هستند و کدام گذرا؟.. و «معشوق» اگر همسر شاعر نباشد، تکلیف او چیست؟ باید بسوزی و نگران بیماری یار باشی و حتی ندانی که او رو به کدام سو آرمیده است!..

راستی را عیادت چگونه بوده است؟ ساده نگذریم از کنار داستان! «هست و نیست» بی‌شماری از هنجارها در شکل و ترکیب جامعۀ روزگاران مختلف نقشی به سزا داشته‌اند. – نقشی که رگه‌هایی از بافت سنت‌های امروزی ما هستند و ما توجه چندانی به حضور آن‌ها نداریم..

راستی اگر بیمار یار حافظ بوده است، او چگونه به او گفته و یا رسانده است که تنش به ناز طبیبان نیازمند مباد؟!.. شاید هم یار حافظ بیمار نبوده است و او تنها در آرزوی سلامتی همیشگی او بوده است.

        سلامت همه آفاق در سلامت تست

        به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد

در بیت بعدی بی‌درنگ به یاد روانشاد استاد ماهیار نوابی می‌افتم که با آب تاب برایم تعربف می‌کرد که «سرو سهی» یعنی سرو شاهد و بینا. او بعدها این برداشت خود را در شمارۀ پنج سال دوم (دی‌ماه 1361) مجلۀ چیستا چاپ کرد.

با این تعبیر، «سهی قامت» باید کسی باشد با بینایی به کمال و مُشرِف و نه حتما کسی که بالایی بلند دارد...

        بدین چمن چو درآید خزان یغمایی

        رهش به سرو سهی قامت بلند مباد

اما «بساط» در بیت بعدی هم اصطلاحی جالب توجه است. لابد به معنی انجمن و محفل. اما کدام انجمن و محفل که این قدر اشارۀ به آن (مانند مِزُن ها و محفل های قرن نوزدهم فرانسه) بی دغدغه انجام می‌گیرد؟ از کنار این «بساط» هم نباید به آسانی گذشت. – بساطی که می‌تواند منتقدان بدبین و بدپسند هم داشته باشد. – محفلی که زمانی گفت و گوهایش در دهان‌ها می‌چرخند و حافظ نگران آوازۀ ناخوشایند محبوب خود است. اگر حافظ بدون اشاره به بساط و محفلی خاص نیز زمزمه کرده باشد، به نظر من این زمزمۀ او با همۀ کمرنگیش، رنگی قابل تامل و فاش‌کننده از روزگار او را دارد.

        دران بساط که حسن تو جلوه آغازد

        مجال طعنۀ بدبین و بدپسند مباد

البته با بیت بعدی پای ممدوحی را نیز می‌توان به میان کشید. من خودم چنین باوری را ندارم. توجهم تنها رعایت احتیاط است! وگرنه بیت‌های بعدی رد پای «ممدوح» را پاک می‌کنند. مگر این‌که خواجه را نیزعنصری «عنصری‌وار» ببینیم!

        کمال صورت و معنی زامن و صحت تست

        که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد

        هرانکه روی چو ماهت به چشم بد بیند

        بر آتش تو بجز چشم او سپند مباد

اما درمان با گلاب و آب قند چقدر به درمان‌های فوری روزگار خودمان می‌ماند. البته چاشنی شکرین و عطرافشان سخن حافظ شفابخشی دگر است.

        شفا زگفتۀ شکرفشان حافظ جوی

        که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد

 

با فروتنی

پرویز رجبی



--
PARVIZ.RAJABI@GMAIL.COM



خبری از پیرامون خودم

 

سده‌های گمشده

(تاریخ دورۀ سلامی ایران‌)

 

آشتی با تاریخ

 

دیلمیان‌:

علویان‌، آل زیار و آل بویه

 

پرویز رجبی

 

جلد سوم

 

پس از مدتی انتظار سرانجام جلد سوم سده‌های گمشده چاپ شد و در نمایشگاه کتاب عرضه شد. جلد چهارم در دست چاپ است.

 

پیشگفتار

 مجلد سوم از سده‌های گمشده را آغاز می‌كنیم‌. در دو مجلد نخست با این‌كه راه را هموار نكردیم‌، با پیچ و خم‌های آن آشنا شدیم و به آن‌ها خوگرفتیم‌. دیلمیان (آل زیار و آل بویه‌) تا زمان كریم خان زند (1163-1193 هجری‌) آخرین فرمانروایی‌های خالص ایرانی هستند كه بر بخش‌های حساسی از ایران فرمان رانده‌اند و از این روی در تاریخ دورۀ سلامی ایران جایگاهی ارجمند دارند. به ویژه این‌كه اینان توانستند برای نخستین بار پس از شكست ایرانیان از عرب‌ها نقشی تعیین‌كننده در بغداد داشته باشند.

البته باید كه به این دو خاندان‌، شهریاران‌ِ به اصطلاح گمنامی را هم بیفزاییم كه هر كدام روزگاری كوتاه در گوشه‌ای از ایران گردن‌افرازی كرده‌اند و به سامانی فرمان رانده‌اند. پرداختن به همۀآن‌ها، مانند شهریاران گمنام كسروی‌، نیاز به جایی مستقل دارد. مورخ به هنگام نوشتن تاریخ عمومی ایران‌، در حال گذر از كنار این شهریاران‌، همواره از این‌كه به سبب پرهیز از آشفتگی‌، ناگزیر از بی‌اعتنا ماندن به آنان می‌شود، دغدغه‌ای پنهان دارد. درست مانند پدری كه به خاطر زندانی بودن یكی از فرزاندانش‌، همۀ فرزندان خود را یكجا بر سر سفره ندارد. گویا شهریاران گمنام محکوم به حبس ابد هستند!...

 

خوانندگانم با شیوۀ كارم آشنا هستند و راهكارم در تالیف روشن و مانند گذشته است‌. بنا بر این در این پیشگفتار حرف زیادی برای گفتن ندارم‌. این‌بار هم ازیرا صفت گمشده را برای سده‌ها برگزیدم كه تاریخ رویدادهای این سده‌ها در حقیقت گم شده است و ما تنها توان یافتن نشانه‌هایی از آن‌ها را داریم‌. نشانه‌هایی كه به هیچ عنوان نمی‌توانیم بی‌تفاوت از كنار آن‌ها بگذریم‌. ما دلبستۀ همۀ نشانه‌هایی هستیم كه از گذشته و از گذشتگان ما بر جای مانده‌اند. انسان اگر توانایی صرف نظر كردن از هویت و گذشتۀ خود را می‌داشت‌، تاریخ هرگز نوشته نمی‌شد. تاریخ نی‌انبان نفیرها و شادی‌های ماست‌! ما هرگز از بازگشت به خاطرۀ این نفیرها و شادی‌ها بی‌نیاز نخواهیم بود.

 

همچنان از اسماعیل جعفری كه چاپ این كتاب را به عهده گرفته است سپاسگزارم‌. فریدة معتكف كتابخانة خود را در اختیارم گذاشت و از هیچ كوششی در تهیة منابع نایاب دریغ نكرد. به همسرم لیلی هوشمندافشار كه دست راست من در این تالیف است مدیونم‌.



--
PARVIZ.RAJABI@GMAIL.COM



شب نوشت

آرمانشهر حافظ (92)

پرورشگاه عشق!

 

مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت

خرابم می‌کند هردم فریب چشم جادویت

 

غزل‌هایی که تاکنون خوانده‌ام از مرز نود گذشتند. آهنگ آن را داشتم که در غزل یکصد و یکمین تجدید میثاق کنم. اما نیرویی درونی برآنم می‌دارد که پیمانم را زودتر نوکنم: روز نخستی که آغاز به خواندن غزل‌های خواجه کردم، با شناختی که از خودم داشتم می‌دانستم که هیچ ادعایی در پرداختن به حافظ ندارم، مگر فاش‌کردن برداشتی که آدمی در حد خودم به طور بی‌شایبه از غزل‌های حافظ دارد. نه کم و نه بیش. طبعا این نگاه عاری از ادعا است و تنها سود آن آشنا شدن با نگاه و برداشت گروهی خاص به حافظ. در طول بیش از شش سده هزاران هزار نفر نیز بدون یاری حافظ پژوهان غزل‌های خواجه را خوانده‌اند و لذت برده‌اند...

از همین روی و برای آسیب‌نزدن به بی‌شایبگی و برداشت صادقانه، از استفادۀ از کارهای گران‌بهای حافظ پژوهشان نیز صرف نظر کرده‌ام، تا میادا از برنامه‌ای که پیش روی خود نهاده‌ام فاصله بگیرم.

بنابراین به معنی برخی از واژه‌ها نیز کاری نخواهم داشت. بگذریم از این‌که شیفتگان حافظ خود فرصت یافتن معنای واژه‌ای را که احیانا نمی‌شناسند خواهند داشت و بگذریم از این که معمولا پرداختن به معنای واژه‌ها کار میدانی دیگر در عرصۀ ادب است و متولی شناختن خود، برای زبان مادری مخاطبان، با سلیقۀ من همخوانی ندارد!..

در این فرصت باری دیگر یادآور می‌شوم که برای گزیدن غزل‌ها هیچ نظمی را رعایت نکرده‌ام. نظم درست، با آگاهی از ترتیب و تاریخ سرایش غزل‌ها می‌بود که امری محال است.

*

غزل امروز به آشکاری نشان می‌دهد که خواجه عاشقی حرفه‌ای و همیشه‌شیفته است. نه مانند نرگس‌شیراز که سالی یک نوبت می‌شکفد، بسان سرو سهی شهر خواجه که اگر همیشه سبز نباشد می‌میرد! گویا حافظ بی‌فکندن غوغا در درون خود قادر به گذرندان زندگی نبوده است. و گویا عادت به عشق ذهن او را پرورشگاه عشق کرده بوده است و او گاهی و اغلب در میان معشوقان خودپرورده لگام از دست می‌داده است!

گاهی بی‌اختیار فکر می‌کنم که حافظ نیازی به «معشوق» نداشته است. حافظ «معشوق» را با همۀ ویژگی‌های دلخواه خود از جان و روح و درون خود، در جان و روح و درون خود قالب زده بوده است. و بی‌اختیار فکر می‌کنم جوشش درون او او را برمی‌انگیخته است که حتی از آفریدۀ خود در گله باشد! پیوسته مخمور از عطر گیسوی یار، دستخوش بازی چشمانش یک دم از خلسه نمی‌رهیده است! نوبت به حافظ که می‌رسد، این واژۀ «خراب» غایت «آبادی» است و فنای نقوش هندسی متعارف. وگرنه چگونه می‌توان شمع دیده افروخت در محراب ابرو؟

        مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت

        خرابم می‌کند هردم فریب چشم جادویت

        پس از چندین شکیبایی شبی یارب توان دیدن

        که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت

در کار حل معشوق در خود است که حافظ خال چشمش را با خال هندوی او یکی می‌بیند و یا همان‌گونه که گفتم از روح و جان و تن خود خال هندو می‌تراشد برای او. اما به خوبی پیداست که این «نسخه» نسخۀ بدل نیست. – حتی می‌تواند یک خال تنها گاه مردم چشم باشد و گاه زینت ابروی یار!.. – همان خالی که سند سمرقند و بخارا است!.. – و «گوهر یکدانه»‌ای که «قدر»ش «جوهری داند». – و «مردم دیده»ای که در رخ او دید «و گمان برد که مشکین خالیست».

        سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم

        که جان را نسخه‌ای باشد زنقش خال هندویت

و شگفتا که برخلاف طبع مرد ایرانی، خواجه از «معشوق» می‌خواهد که برای جاودانه‌شدن در سراسر گیتی از صبا بخواهد که نقاب از رخش برگیرد:

        تو گر خواهی که جاویدان جهان یکسر بیارایی

        صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت

و شگفت‌ترا که بقا در رهایی از کمند گیسوی یار است! رهایی هزاران تن از بند مویی. شرارت ملیح در دو بیت بعدی حاصل کاربرد درست و به‌هنگام گنجینۀ واژگان آرمانشهر حافظ است. «معشوق» آفریدۀ شخص حافظ است، اما او برای نشان دادن عمق حیرانی خود، باد صبا را نیز گرفتار درد خود می‌کند. چشم یار را خود برمی‌گزیند و عطر گیسوی او را به صبا می‌دهد. با این تدبیر که سرانجام عطر گیسو با صبا به مشام او نیز خواهد رسید!

        وگر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی

        برافشان تا فروریزد هزاران جان زهر مویت

        من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی‌حاصل

        من از افسون چشم مست و او از بوی گیسویت

و سرانجام خواجه با یک خیز ملیح و یا شکرین دیگر از دار دنیا و دیار عقبا چیزی نمی‌خواهد، الا خاک کوی یار!..

        زهی همت که حافظ راست کز دنیی و از عقبی

         نیامد هیچ در چشمش به‌جز خاک سر کویت

ازیراست که در آغاز این غزل حافظ را عاشقی حرفه‌ای و همیشه‌شیفته خواندم. کاربرد تک‌تک واژه‌ها و سود‌بردن از همۀ ظرفیت آن‌ها نیاز به ممارست و تمرین بسیاری دارد!..

مگر نه؟..

 

با فروتنی

پرویز رجبی

--
PARVIZ.RAJABI@GMAIL.COM



خبری از پیرامون خودم

کریم خان و زمان او

 

این کتاب نخستین اثر من است که در سال 1970 به زبان آلمانی در آلمان و در سال 1352 ترجمۀ فارسی آن از سوی انتشارات امیرکبیر در تهران چاپ شده است. چاپ سوم را ناشری با اجازۀ من به بازار فرستاد و سپس دو چاپ پنهان دیگر و بدون اطلاع من منتشر کرد. چاپ حاضر که شاید چاپ ششم باشد، کار نشر اختران است. سپاس فراوان آقای سعید اردهالی مدیر بسیار شیفتۀ این نهاد فرهنگی را.

 

پیشگفتار چاپ اول

 

بررسی و كاوش در تاریخ ایران و نگارش آن، در سده‌ای كه هستیم، پیشرفت‌های شایان‌توجهی كرده است. كوشش و كار ایران‌شناسان بزرگ و ارجمندی چون بارتولد و مینورسكی راه را برای پرداختن به تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران تا اندازه‌ی زیاد هموار ساخت و سپس مورخان زیادی كه بیشتر غیرایران25/34ی بودند و كمتر ایرانی، دست به یك سلسله تحقیقات و تفسیرات زدند كه نتیجه‌ی آن روشن ساختن نكات بسیاری از تاریخ تاریك این ملت و كشور كهن‌سال بود.

درباره‌ی تاریخ سلسله‌ی زندیه و پیدایی و مرگ سردودمان این سلسله تاكنون بررسی علمی و همه‌جانبه‌ای به عمل نیامده است. هدف این نوشته پرداختن به این قسمت از تاریخ ایران است كه از بسیاری جهات در میان كلیه‌ی دوره‌های زندگی سیاسی و اجتماعی ایران ویژگی‌هایی كاملاً مشخص دارد.

با پیروزی بدون نتیجه‌ی افغان‌ها بر صفویه و شكست دولت مقتدر صفوی در سال 1135، ایران برای همیشه قدرت سیاسی و اقتصادی خود را در خاورمیانه از دست داد و دوره‌ی تازه‌ای در تاریخ ایران آغاز شد كه تا انقراض سلسله‌ی قاجاریه در سال 4â13 شمسی دوام داشت.

این دوره از نظر بیشتر جنبه‌های خود با تمام دوران‌های تاریخ گذشته‌ی ایران پس از اسلام فرق دارد. مانند اختلاف بزرگی كه میان تاریخ پیش از اسلام و پس از آن وجود دارد.

تاریخ‌نویس با اندوه به بررسی این محدوده‌ی زمانی از تاریخ ایران  می‌پردازد. از ویژگی‌های خاص این زمان، از سرگذشت پرفرازونشیب میهن ما، ضعف قدرت مركزی، فساد دستگاه حاكمه، ركود امور اقتصادی و در نتیجه سقوط مداوم ارزش پول و كم شدن درآمد خصوصی و دولتی، از بین رفتن سنت‌های محلی و ارزش‌های هنری، ناامنی و آشفتگی روستاها و راه‌ها و بخش‌ها و شهرها و بالاîخره پایتخت و دیگر باز شدن پای مغرب‌زمینیها به این سامان است. در كشاكش‌های سیاسی این دوره نه تنها ایران قسمت‌هایی از خاكش را از دست داد بلكه روز به روز پایه‌های استقلال سیاسی و اقتصادی و اجتماعیش لرزان‌تر و سست‌تر شد و آمادگی پیدا  كرد برای سقوط هرچه بیشتر زمان قاجارها... .

در یك دوره‌ی سقوط تقریباً دویست ساله، فقط حكومت كریم‌خان زند است كه به ورشكستگی تاریخ ایران و ایرانیان رنگی دیگر می‌دهد و در آن وقفه‌ای ایجاد می‌كند. كریم‌خان توانست یك بار دیگر كشور از هم پاشیده را سامان داده و با برقراری نظم و امنیت به اقتصاد و بازرگانی جانی تازه بخشد.

زندگی و فعالیت سیاسی كریم‌خان، اگر جنگ بصره را به حساب نیاوریم بسیار فقیر بود. با این همه در این نوشته می‌كوشیم به همه‌ی رویدادهای سیاسی كه عبارت از برخوردهای نظامی باشد بپردازیم، حتی اگر این رویدادها بسیار ناچیز باشند. چون اهمیت این حوادث درست در كمتر اهمیت داشتن آنهاست. زیرا  كم‌اهمیت بودن زمان از آنها خوانا می‌شود.

در این تاریخچه كوشش شده است تا جایی كه منابع اجازه می‌دهد جسته گریخته در حین شرح رویدادهای تاریخی و سپس در بخشی جداگانه، اندكی به اوضاع اجتماعی ایران نیز پرداخته شود. زیرا تاریخ اجتماعی و فرهنگی ایران پس از اسلام، در زمان كریم‌خان زند، به حكم  جبر زمان، به‌طور رنگ‌باخته‌ای، آخرین مظاهر خود را نشان می‌دهد. بلافاصله پس از دودمان زند، با قاجاریه، مخصوصاً از زمان فتح‌علی‌شاه قاجار تحت تاîثیر تمدن مغرب زمین، چهره‌ی اجتماعی ایران به‌شدت و با سرعت رو به دگرگونی می‌گذارد كه پرداختن به این دگرگونی و سیر تطور آن جایی دیگر دارد.

مطالب این كتاب با اینكه با دقت زیاد برای استفاده دانش‌پژوهان دانشگاهی تهیه شده است، طوری تنظیم یافته و به نگارش درآمده است كه می‌تواند مورد استفاده‌ی همگان قرار گیرد.

از پروفسور والتر هینتز، رئیس سمینار ایرانشناسی دانشگاه گوتینگن كه در نوشتن این كتاب قدم به قدم ــ با حوصله و دقت مخصوص خود ــ مرا یاری کردند سپاسگزارم.

     تهران بهمن ماه 1351

     پرویز رجبی       




--
PARVIZ.RAJABI@GMAIL.COM



شب نوشت

آرمانشهر حافظ (91)

بی عنوان!

 

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

نیاز نیم‌شبی دفع صد بلا بکند

 

گاهی نیز شیفتگان حافظ، وصف‌الحال یافتن غزلی از او را مایۀ ناب‌بودن و ناب‌دانستن آن کرده‌اند. وگرنه خود غزل را نمی‌توان از بهترین‌های خواجه به شمار آورد! شاید شاعر نیز با دست یافتن به خیال نقشی زیبا دست به قلم برده است و خود را به دام غزلی نو انداخته است! در هرحال من غزل حاضر را غزلی ناب نمی‌بینم. البته نقش گنجینۀ واژگان خواجه سر جای خود. دقت که می‌کنی، هریک از این واژه‌ها به تنهایی حجب و حیثیت  و آبرویی دارد که فی‌البدیهه سبب رونق غزل می‌شود. حافظ نشانی مفاهیم و معانی بسیاری را در ذخیرۀ واژگان خود مهیا دارد و همین دست باز در بیان مقصود است که رایحۀ غزل او را «حافظانه» می‌کند.

ظاهرا مصرع اول انگیزۀ حافظ برای سرودن بوده است. اما اگر این مصرع و بیت بعدی از آن حافظ نمی‌بود، ضعف و عجز شاعر آزاردهنده می‌بود. شعر حافظ خط قرمز میان ضعف و قدرت را در رویارویی با عشق برداشته است. هنجاری که تنها به کار یک «آرمانشهر» می‌آید. – در «آرمانشهر» است که هیچ چشمی برای تحقیر نمی‌چرخد و شکنندگی بشر در برابر هرآن چیزی که «حادث» می‌شود و شیدایی را می‌پرورد، جز تفاهم، گمانی را برنمی‌انگیزد! زیرا بشر در این آرمانشهر از هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است... و غلام همتی است که اعتلایش تفاوت‌ها را منقرض کرده است!..

        دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

        نیاز نیم‌شبی دفع صد بلا بکند

        عتاب یار پریچهره عاشقانه بکش

        که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

خاصیت آرمانشهر دست یافتن به جام جهان‌بین است و رهایی از گمشدگان لب دریا. و اینک مرزی میان ملک و ملکوت نه! هنگامی‌که حجاب میان ملک و ملکوت از میان برخاست، شکنندگی هم رخت برمی‌بندد.

        زملک تا ملکوتش حجاب بردارند

        هرآن‌که خدمت جام جهان‌نما بکند

فاش بگویم که فهم مصرع دوم بیت بعدی برایم دشوار است. آیا منظور خواجه این است که «تو» (خودش) آخرین دردمند است؟ نمی‌دانم!

        طبیب عشق مسیحا‌دم است و مشفق لیک

        چو درد در تو نبیند کرا دوا بکند؟!

بعد بیتی داریم بیرون از عادت حافظ در پرداختن مستقیم به پیوندش به خدا.

        تو با خدای خود انداز کار و دل خوش‌دار

        که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

یاس خواجه هم در این غزل بسیار غریب و ساده است و خالی از ایهام:

        زبخت خفته ملولم، بوَد که بیداری

        به وقت فاتحۀ صبح یک دعا بکند

حافظ سرانجام ناامید از رسیدن به زلف یار، دل به باد صبای همیشگی خود خوش می‌کند.

        بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد

        مگر دلالت این دولتش صبا بکند

این دلتنگی و یاس همان اندازه غریب است که خود غزل. البته با برداشت من!

 

با فروتنی

پرویز رجبی



--
PARVIZ.RAJABI@GMAIL.COM



پاسخ

پاسخ

 

دوستی پرسیده است، اگر من می‌خواستم پنج کتاب دربارۀ حافظ برگزینم این کتاب‌ها کدام‌ها می‌بودند.

پاسخ به این پرسش بسیار دشوار است. اما نخست باید بگویم که من در موقعیتی نیستم که پاسخم هرچه باشد، به کار کسی بیاید. دربارۀ خواجه بسیار نوشته‌اند و حتما در میان آن‌ها نوشته‌های زیبا نیز فراوان است.

من خودم از خواندن دو کتاب سیر نمی‌شوم:

1.    نقشی از حافظ، از علی دشتی

2.    گلگشت در شعر و اندیشۀ حافظ، از دکتر محمد امین ریاحی

 

با فروتنی

پرویز رجبی



--
PARVIZ.RAJABI@GMAIL.COM



روزنوشت

 

 

 غفلت ما

و فن‌آوری دروغ!

 

یک نگرانی دیگر برای همۀ آن‌هایی که نگران نام خلیج فارس هستند

 

 

مورخ که باشی ذهنت مشغول است همیشه! به ویژه این‌که نمایشگاه کتاب باشد و همه جا صحبت از کتاب باشد و شاعر و نویسنده. متاسفانه هنوز هیچ‌کدام از «تذکرةالشعرا»ها به زندگی حقیقی شاعران و نویسندگان نپرداخته‌اند و جای ناگفته‌های زیادی دربارۀ اهالی ولایت قلم خالی مانده است... برای نمونه هنوز جز داستان «بوی جوی مولیان» رودکی، چیزی دربارۀ بنیان‌گذار سخن پارسی نمی‌دانیم. و لابد تا نمایشگاه سال بعد نیز اتفاقی نخواهد افتاد!

..... هنگامی که در سال ۱۹۵۶ دانشمندان شوروی به استخوان های رودکی دست يافتندُ ستون فقرات و دنده‌های شاعر را شکسته یافتند و دریافتند که سر او را روی آتش نگه داشته بوده‌اند... که لابد این حرکت نامتعارف منجر به نابينايی او شده بود.

آن‌هايی که او را کور مادرزاد دانسته‌اند، فراموش کرده‌اند که شاعری که کور مادرزاد باشد نمی تواند بسرايد:

زلف ترا جيم که کرد، آن که او

خال ترا نقطه ی آن جيم کرد

وان دهن تنگ تو گويی کسی

دانگکی نار به دو نيم کرد

... وبعید به نظر می‌آید که شاعری حساس و دل‌نازکی مانند رودکی خود اشاره‌ای به کوری خود نکرده بوده باشد...

آن هم شاعری که از فروریختن دندان‌هایش غمین بوده است...

منظورم این است که فن‌آوری دروغ سابقه‌ای طولانی دارد در نزد شاهان!

با فروتنی

پرویز رجبی



--
PARVIZ.RAJABI@GMAIL.COM



روزنوشت

ضحاک و کاوۀ هزارپاره‌تن!

 

در پیامی از من دربارۀ حقیقت کاوه و ضحاک پرسیده شده است.

به داستان‌های اساطیری، حماسی و روایی به اندازۀ کافی پرداخته شده است و به سختی می‌توان پذیرفت که کسی را توانایی آوردن سخنی نو دربارۀ کاوه و ضحاک باشد.

واقعیت این است که این داستان‌ها هرگز شیرینی خود را از دست نداده‌اند و مردم هزاران سال، جابه‌جا، آن‌ها را به نیشِ دل کشیده‌اند و گاهی نیز به فراخور روزگار، با پیرایشی و آرایشی از شاخ و برگ مردانگی‌ها و دلاوری‌ها و همچنین مردم‌ستیزی‌های آن‌ها کاسته‌اند و یا به آن‌ها افزوده‌اند.

بنابراین من نمی‌توانم به کاوه و ضحاک روزگاری معینی بپردازم. همچون واژه‌های خیر و شر و نیکی و پلیدی.

چه کسی می‌تواند میزان خیر و شر و نیکی و پلیدی روزگاران را بسنجد؟ و که می‌تواند خاستگاه این دو را بیابد؟ آن‌هم در عرصۀ اسطوره که از رسوب هزاران خاطره شکل و اندام گرفته است.

برای من ضحاک و کاوه دو نماد هستند. برای شر و خیر. مظهرهایی برای پلیدی و نیکی. و تبلور نبردی همیشگی در درون ما در میدان بدی و نیکی. برای رستگاری باید که نیکی بر بدی بچربد...

ضحاک شکست نمی‌‌خورد مگر به دست کاوه. اما هزاران سال است که روزگار چوپانی و کوچ‌نشینی و قناعت به یکی رستم دستان به پایان آمده است. همچنان که با یک باربد و نکیسا هم نشاطی فراهم نمی‌آید...

امروز روزگار ضحاک و کاوۀ هزارپاره‌تن است... نگاهی دیگر باید!

 

با فروتنی

پرویز رجبی



--
PARVIZ.RAJABI@GMAIL.COM



شب نوشت

آرمانشهر حافظ (90)

آزادی در بند!

 

                                برای مجید زاهدی مهربان

 

زلف برباد مده، تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد منه، تا نبری بنیادم

 

حافظ خمیره‌ای هزارلا دارد. با خون واژه‌ها در لابه‌لا. - خونی اندکی گرم‌تر از گرم. - به روانی آب زیر بال کفترهای چاهی. – در سکوت دالان‌های ناپیدا. خمیرۀ گوهر حافظ مرصع است... در این ترصیع نه دُر یتیم سفته است و نه زبرجد و یاقوت تراشیده.

هر بیت غزلی که در دست دارم کوره‌راهی است روشن و استوار که آغازش در روزگار حافظ است. و شگفت این‌که هیچ‌کدام از این کوره‌راه‌ها، در راستای زمانی بیش از ششصد سال، کوچک‌ترین تغییری را به خود راه نداده‌اند.

بندبند این غزل این برداشت غریب را فراهم می‌آورند که به راستی سخنی گزاف نخواهد بود اگر بگوییم که زبان فارسی شش سده پیش به مرز پختگی امروزی خود رسیده بوده است و در میان زبان‌های زندۀ دنیا چنین هنجاری کم‌پیداست.

در این غزل، به گونه‌ای غریب دل و جان ما همسایۀ دیوار به دیوار دل و جان حافظ است. نشسته‌ایم در زیر سروی و یا کناری از رکناباد و گوش می‌سپاریم به حرف دل و جان یکدیگر!.. هیچ تعبیری بیگانه نیست و هیچ تمثیلی غریب نه.

سرسری نگیریم این واقعیت را. شاید هیچ زبانی را نتوان یافت که تا این اندازه شبیه به گذشتۀ خود باشد. به ویژه هنگامی‌‌که پای زبان غنایی شعر در میان است... پس ما می‌توانیم بیشتر از بسیاری مردم جهان به ذهن و خیال نیاکان خود نزدیک شویم و گاهی اگر دسترسی داشتیم، سر بر سینۀ یکی از آن‌ها بنهیم و حکایت دل بگشاییم!..

پس سرسری نگیریم این غزل را! نقش «باد» و «ناز» در این‌جا نقشی تاریخی و آشنا است. و همۀ ما این فعل «بربادرفتن» را تا مغز استخوان می‌فهمیم. بگذریم از نقش «وای» و «وایو» (ایزد ]و دیو[ باد) در فرهنگ باستانی ما ایرانیان... و سهم سهمگین «باد» در بیابان تنهایی...

        زلف برباد مده، تا ندهی بر بادم

        ناز بنیاد منه، تا نبری بنیادم

زیباتر از این به چه زبانی می‌توانستی بگویی که اگر بالایت را نشانم دهی از سرو سهی بی‌نیازم می‌کنی؟ و این‌همه استفادۀ ملیح بکنی از لفظ «آزادی»!

        رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم

        قد برافراز که از سرو کنی آزادم

و به چه زبانی با عمری ششصد ساله می‌توانی از بلندی آوازۀ محبوب سر به کوه و صحرا بگذاری و کسی را نبینی که انگشت به دهان می‌برد، برای گزیدن. و به کنایه از مائدۀ «شوری» تندیس شیرین‌ترین «شیرین» گیتی را بتراشی و بسپاری به گذر سده‌ها؟... و گذز شش سده جز صیقل نزند به تندیس؟...

        شهرۀ شهر مشو، تا ننهم سر در کوه

        شور شیرین منما، تا نکنی فرهادم

اما از کنار بیت بعدی هم نمی‌توان آسان گذشت. فرقی نمی‌کند که چه برداشتی از«می» داشته باشیم. در هرحال، شنیدن خبر «می‌خوردن» معبود یا مقصود و یا دلبر با دیگران طبیعی نیست. اگر چه حافظ بسیاری از ناشدنی‌ها را شدنی کرده است...

در آغاز این غزل اشاره کردم به شباهت زبان امروز ما به زبان روزگار حافظ. حالا مانده‌ام چه کنم با مصرع اول بیت بعدی! آیا در روزگار خواجه «می‌خوردن» از این دست امری غریب نبوده است؟ فراموش نکنیم که چند قرن پس از حافظ، ناصرالدین شاه فرنگ‌دیده برای دیدن نمایشی، قاچاقی و پنهان از مردم از کاخ گلستان به دارالفنون رفت.

و خواجه بی‌باکانه اشاره به می‌خوردن یار می‌کند و چه استادانه سر یار را به فلک می‌سایاند:

        می مخور با دگران، تا نخورم خون جگر

        سر مکش، تا نکشد سر به فلک فریادم

آن‌گاه نوبت به کمنداندازی یار می‌رسد. حافظ هشدار می‌دهد که پرتاب کمند همان و افتادن به دام همان! – دامی که لابد برای یار دست و پاگیر خواهد بود! برباددادن عاشق هم همین‌طور! چون این همان «دیوانگی» مطلوب حافظ است. در مقطع غزل خواهیم دید که این دام و دیوانگی رهاشدن خواجه از قید خود است و اوج آزادی!.. و شاید زیباترین و لطیف‌تریت تعریف «عشق» همین تعریف ساده و بی‌شایبۀ حافظ باشد. البته تا به امروز! هنگامی که عاشقی، ترا چه نیاز است به «خودت»؟ مگر نیست که دربست از آن یار می‌شوی؟.. و به عبارت دیگر، یاری که کسی نیست جز تو!..

        زلف را حلقه مکن، تا نکنی در بندم

        چهره را آب مده، تا ندهی بر بادم

بعد حافظ بیتاب از تحرک و گردش و پیچش یار، از او  تقاضای رامش دارد، تا مگر به داد و آرامش خود برسد! اما این هنجار نیز شگفت‌انگیز می‌نماید که طالع فرخ است که دادگستر است، نه رامش و ملاحظۀ یار!

        چون فلک سیر مکن، تا نکشی حافظ را

        رام شو، تا بدهد طالع فرخ دادم

و دست آخر نوبت به اعتراف به ناتوانی و حسادت می‌رسد که خوی دیرین ماست:

        شمع هر جمع مشو، ورنه بسوزی ما را

        یاد هر قوم مکن، تا نروی از یادم

        یار بیگانه مشو، تا نبری از خویشم

        غم اغیار مخور، تا نکنی ناشادم

به رغم ارتباط نزدیک حافظ با آصف وزیر، باید که مراد از رسیدن فریاد به درگاه آصف، اشاره‌ای به اغراق به تظلم باشد و هنجاری مربوط به روزگار. در هرحال حالتی است غیر متعارف و برای من غیرقابل درک...

         رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس

         تا به خاک در آصف نرسد فریادم

و مقطع غزل (امانتی از سعدی) همان است که پیش‌تر به آن اشاره کردم: دام و دیوانگی، رهاشدن خواجه از قید خود است و اوج آزادی!.. همان که آن را «کوری عشق» خوانده‌ایمش!

         حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

         من از آن روز که در بند توام آزادم

برخی می‌توانند این «بند و آزادی» را غایت عشق بدانند! من میلی به فرار از واقعیت ندارم و با فاصله‌گرفتن از این برداشت، این سرگشتگی را بیشتر مربوط به مرحله‌های نخست عشق می‌دانم و «میدان‌داری شیفتگی»، که می‌تواند تنها با هنر عشق‌ورزیدن پاسدار عشق تا پایان عمر باشد! هنر عشق‌ورزیدن بحثی است که جای آن در سراسر ادب پرسابقۀ ما خالی است. مگر خیلی با خست در منظومه‌های نظامی...  و هنر عشق‌ورزیدن هنری است که در تعریفش بسیار غفلت شده است. صرف نظر از نادیده انگاشتن شکنندگی انسان در رویارویی با نبود تفاهم.

فاش بگویم که من امروز هم در پیرامونم هنر عشق‌ورزیدن را بسیار ضعیف، ناورزیده و ناکارآمد می‌بینم. من به فراوانی ستایش از عشق، به نقد عشق برنخورده‌ام. و گستاخانه می‌گویم که هنوز به تعریف درستی از «عشق» برنخورده‌ام. مگر در گسترۀ عرفان که خود آکنده از سرگشتگی است و تقلید از بزرگان سرگشته!..

فراموش نکنیم که هنوز دادگاه صالحی برای رسیدگی به دشواری‌های یک عشق ساده وجود ندارد!

گفتم خمیرۀ حافظ هزار لا دارد. با این‌که پا به پا کردم، در یکی از همین لایه‌ها بود که پای سخن به این‌جا کشید.

 

با فروتنی

پرویز رجبی



--
PARVIZ.RAJABI@GMAIL.COM



روزنوشت

 

 

 انستیتوی زیبایی شاهکار  (2)!

 

و اما سرانجام حمام‌های ماهانه تبدیل به هفتگی و روزانه شد و با گسترش شبکه‌های آبرسانی برای نظافت امکان بیشتری فراهم آمد و بهداشت نیز کم کم جای شایسته‌ای برای خود یافت و اغلب حتی زیبایی بیشتر از «خدادادی» مطرح شد و دیگر آن نیاز مسلم از میان رفت که «کاکل» کودکان را بزنند و کلاس درس را به کارگاه کوزه‌گری تبدیل کنند!...

فقط نمی‌دانم چرا آیین سرتراشی و هرس‌کردن در دبستان‌ها ماندگار شد...

فراموش نکنیم که موی زیبای خدادادی بخشی از هویت کودکانه است...

و نگران این واقعیت هم باشیم که ممکن است برخی از کودکان از نوجوانی موهای خود را از دست بدهند... و هرگز نتوانند از موهبتی طبیعی لذت ببرند...



--
PARVIZ.RAJABI@GMAIL.COM



روزنوشت

انستیتوی زیبایی شاهکار!

 

در روزهایی که در بیمارستان بستری بودم، درست رو به روی پنجرۀ اتاقم تابلویی بود با عنوان حیرت‌‌آور «انستیتوی زیبایی شاهکار» و هروقت به روی سینۀ چپم می‌چرخیدم، این تابلوی رنگ و رورفته و غبارگرفته  بی‌اختیار چشمم را می ربود. روزهای اول، با دیدن تابلو خاطره‌ای مفقودالاثر، که پیدا بود با سال‌های بسیار دوری درپیوند است، در ذهنم قایم‌موشک بازی می‌کرد و سخت آزارم می‌داد. اما سرانجام، درست روز آخر این خاطره مانند وزغی در کنار برکه‌ای متروک به جست و خیز پرداخت:

ما در دبستان مجبور بودیم که دست کم دو هفته یک‌بار به آرایشگاه برویم و ناظم هر روز در سر صف کلاس برای کنترل سرهایمان از ما سان می‌دید.

ما را برای زیباتر دیدن سر و صورت مبهوت و معصوممان به آرایشگاه نمی‌فرستادند. هدف این بود که لانۀ شپش‌ها تخریب شود و کثافت کمتری در زیر موهایمان جاخوش کند!... از کچلی می‌گذرم...



--
PARVIZ.RAJABI@GMAIL.COM



خبری از پیرامون خودم


پوزش

 

       پوزش می‌خواهم ‌که چند روزی میهمان بیمارستان بودم و امکان نوشتن برایم فراهم نبود. با عشق به نوشتن به خانه بازگشته‌ام و به محض مهار حوصله‌ام، که دست به نافرمانی می‌زند، بازهم خواهم نوشت!


--
PARVIZ.RAJABI@GMAIL.COM